خانه / تربیت / پیر و مریدان

پیر و مریدان

عليان

میرزا هویج السلطنه شلغمانی در کتابِ گران­ریالِ الرانی فی الشلغمانی در شرح زندگی پیر و مراد صوفیه در  قرن دوم پیش از اسلام، شیخ یِلخیِ بَلخی، چنین مینگارد:

آن عارف ماندگار، شیخ یلخی بی­قرار، که در کوشش و کار بهترین مرد روزگار بود لاکردار. نقل است که از فرط کرامتِ نفس، برای کمک به خلق شب و روز از هم تمییز و تشخیص نداده تا آنجا که صدقه­های پنهانی و نیمه شبش را وسط روز میداده و برای کمک در کار ناتوانان و بیوه­زنان نیمه شب می­آمد.  وی در بین طبقات طریقت منزلت و جایگاهی ویژه داشت و همه به کرامت و جلالت وی شهادت میدادند.

 و چون پیر مریدان عزب الدین یالغوزستانی به ریغ رحمت رفت، جمله مریدان گرد یلخی درآمدند و او را به عنوان پیر مریدان و مدیر مکتب عرفانِ آن زمان برگزیدند تا امور آنان را بر طریق “سیستماتیق” سامان داده تا بتوانند به خلق خدمت کنند.

پس یلخی، مشغول سامان دادن تشکیلات صوفیان شد و با تلاشی متلاشی، جَنَمی جهنمی از خویش نشان داد. بدینسان که در روز اول دستوری عمومی داد برای کمک به مستحقان، برپایی کرسیهای درس، ساخت اماکن و معابر عمومی و صد وبیست و هشت کار دیگر. طوری که مریدان ضجه بر دهان، انگشت دریدند و گریبان کشیدند. البته اول میخواستند  انگشت بر دهان، گریبان بدرند و ضجه بکشند ولیک به سبب گریگیجه­ی شدید همه چیز قاطی شد.

مریدان پس از دو روز تقلا نزد پیر آمدند و از وی خواستند چاره­ای بیاندیشد، که آنان را از این بلاتکلیفی بی­نظمی نجات دهد. پیر دستی به ریش نداشته­اش کشید و گفت: برنامه­ای مدون باید تا هر کس مسئولیتی مشخص بیابد. پس تخته و ماژیکی از یکی از مریدان خواست. مرید زمین ببوسید و این شعر را خواند:

ای پیرِ عظیم­شأنِ هادی                     ماژیک مرا کجا نهادی

چون پیر پی برد که خود، ماژیک را دیروز برداشته و یادش رفته کجا گذاشته است، کاغذ و قلمی خواست ولی آن هم به خاطر به­هم­وریت مکان و شلختگی چیزهاشان پیدا نگشت. پس مریدان را جمع ساخت و از ایشان خواست تا تمام همتشان را برای منظم کردن آنجا بگذراند، پس مریدان جمله کارهایشان را رها کردند و به جمع جور کردن پرداختند. چندی که گذشت و قدری جمع و جور گشت، پیر که دید کارها روی زمین است از مریدان خواست که به کارهای گذشته بپردازند. پس مریدان دوبارةً نظم را رها کردند و به کارها پرداختند فالآش هو الآش، فالکأس هو الکأس (پس آش همان آش و کاسه همان کاسه). زیرا پس از چندی دوبارةً کارها به هم ور شد و شلختگی از سر شد. پس پیر دوباره دستور به نظم امور داد. مریدان که دیدند چندیست که دارند زور میزنند ولی هیچی­به­هیچی، از جاشان تکان نخوردند. پیر تهدید کرد که اگر کاری نکنید من شما را رها میکنم. مریدان چون این شنیدند با دست و جیغ و هورا   یک­صدا این شعر را بر پیر خواندند:

بگذار که اوقات فراقت، به فراغت بگذاریم

یلخی ولمان کن که دگر حال نداریم

مریدان گفتند: چندیست که ما صبح و شام ، نهار و شام را رها کردیم که سرِ کار باشیم ولی سر کاریم. دائم داریم میدویم ولی قدم از قدم برنداشته­ایم. خودت نمیدانی با خودت چندچندی حال میخواهی ما را به وحدت برسانی. هر روز کاری از ما میخواهی بدون آنکه ترتیب و تقسیم کاری در بین باشد. هیچ­وقت برنامه­ای نداری، که اگر هم داشته باشی تمام برنامه­ات مشتی شعار ارزشی است که ده سال دیگر عینا هم همین­ها را ارائه میدهی پس پیشرفتی در کارت نخواهد بود.

و چون پیر این سخنان را از مریدان شنید انگشت تحیر به دهان گرفت، گریزان گریبان درید و ضجه و نعره­کنان سر به بیابان نهاد. مریدان چون این بدیدند شادمانی کردند و چون نظمی نداشتند به جان هم افتادند که که(کی) به جای پیر، پیر شود.

همچنین ببینید

حماسه‌درمانی

محمدعلی امین‌زاده روان­شناسان غربی از چند نفر آزمون خودکنترلی و اراده گرفتند. بعد به آنها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Solve : *
21 + 12 =