خانه / مقاله / رشد طبیعی، رشد اجتماعی۲

رشد طبیعی، رشد اجتماعی۲

اشاره: در قسمت قبلی گفته شد انسان زمانی رشد واقعی پیدا می‌کند که مسیر رشد او به طور طبیعی، پیموده شده باشد. کسی که جدا از نیازمندی‌های فطری خود رشد نماید در واقع، رشدی ناقص داشته و بخشی از شخصیت او به مرحله کمال نرسیده است. رشد اجتماعی، بخشی از بدنه رشد طبیعی انسان‌هاست که کاستی‌های مرتبط با آن آثاری مخرب را در پی خواهد داشت و اینک به ادامه مطلب می‌پردازیم:

تربیت چیست؟

از تعریف لغوی و اصطلاحی تربیت که معمولاً مراد پرورش دادن و در آوردن به آن شکل مطلوب است که بگذریم، عرف عامه‌ی مردم، متناسب با فضای فرهنگی هر دوره، تعریفی از آن می‌دهد که معمولاً غلط نیست ولی وجهی از آن یا تنها صفحه‌ای از این کتاب هزار صفحه‌ی تو در تو است. و مراد از تربیت هم معمولاًدر تحصیل و کسب مهارت‌های جانبی آن خلاصه می‌شود. درس بخواند، با سواد شود، شغل پیدا کند و کاره‌ای شود، و چه هزینه‌های گزافی از جان و مال هزینه می‌شود تا این گل پسر معمولاً مهندس یا دکتر شود! و چه آرزوها و چه نذر و نیازها و دعاها و سفره‌ها و… و چه شگردها و ترفند‌هایی که به کار نمی‌برند تا این سعادت و آینده فرزندان تأمین شود!

کودکستان ۲ میلیون تومانی، دبستان‌ها و دبیرستان‌های کذایی و کانون فرهنگی آموزش و گاج و… با تعجب!؛ واقعاً بچه‌ی شما کلاس‌های تقویتی و دوپینگر و… نرفته؟ مگر می‌شود؟ و…!!

واقعاً که چه شود؟ گل پسر به کجا برسد؟ دختر عزیز به چه منزلت و مکانتی رسد؟ به چه معرفتی دست یابد؟ چه مشکلی را حل کند؟ … مهم نیست! بالاخره کاری پیدا کند و دستش بند شود! و زنی بگیرد! شوهر کند! و زندگی برپا کند!‌ و خانه و ماشین! و فرزند و… روز از نو و روزی از نو.

همه‌ی زندگی خلاصه شده در همین واژه‌ها و کلمات! و بیچاره آدمی همه چیز او مطرح است؛ تحصیل، کار، زن، ماشین و خانه و… خود او، بودنش، ارزش‌هایش، داشته‌هایش، دغدغه‌هایش… تنها چیزی که مطرح نیست خود او است. سرگشته و حیران در سال‌های دانش‌آموزی و دانشجویی در پی یافتن خویش، و ساختن هویتی مصنوعی برای خویش!

از زمانی که به یاد دارد برای خوردنش، پوشیدنش، دوست پیدا کردنش، و… همه و همه برایش تصمیم گرفته‌اند، تا یادش می‌آید، اندشه و هم و غم اطرافیان، غذایش، لباسش، و درسش بوده و کلاس‌های جانبی! نونهال کودکستانی، کلاس قرآن برود، کلاس زبان، کلاس نقاشی، کلاس… و مجموعه‌ی فرامین، بایدها و نبایدها، والدین مدرسه، درس بخوان پسرم، به فکر درست باش، دخترم و…!

به دور از هرگونه تجربه‌ی زندگی، ناآشنا با طبیعت خویش و بیگانه با حیات طبیعی خود از کودکی، از زمانی که یادش می‌آید، هم دم جعبه‌ی جادو، فقط شنونده، از آنجا خسته، برای تخلیه‌ی هیجان‌های خود به بازی‌های کامپیوتری روی می‌آورد، اختلاف سنی و نسلی پدر و مادر با او… نداشتن همبازی، در راهنمایی محدود، در دبیرستان فشار درس، ناظم مدرسه، و برنامه‌های جانبی و کلاس‌های کنکور و رفت و آمد محدود…، به دانشگاه که می‌رسد ناگهان سد می‌شکند، آن پسر سر به زیر آرام درس خوان تبدیل می‌شود به جوان سرکش و عاصی، از بند فشارها رسته ـ آگاه یا ناخودآگاه ـ در فشار تخلیه‌های هیجانی و روانی، در دریای متلاطم درون و بیرون دست و پا می‌زند تا خویش برهاند و از این فشارهای درون به در آید، دنیای تعارض، تعارض‌ها بین آموخته‌ و یافته‌ها، والدین، محیط مذهبی یا بی‌دینی، آموزه‌های تلویزیون، سریال‌های دفع‌الوقت، معلم‌های جورواجور و… هیچ کدام پاسخگوی نیاز او نبوده و نیست، اصولاً کسی از او نپرسید که نیاز تو چیست؟ تو چه می‌گویی؟ چه می‌خواهی؟ دردت چیست؟ برای او فکر کردند، به جای او تصمیم گرفتند، بریدند و دوختند و به برش کردند! و…

با دنیایی از این آشفتگی‌ها و تعارض‌ها، پای در دریای مواج و بحر متلاطم دانشگاه، سرگردان!

هیچ وقت نتوانست زندگی را تجربه کند، تندخو، پرتوقع، کم طاقت، بی‌حوصله، سرگردان، بی‌هدف… در پی همدم و جفت خویش به مقتضای سن، عاشق و معشوق، لیلی و مجنون، رومئو و ژولیت، دست خالی، تن به دلدادگی، زندگی مشترک، چند صباحی چون گنجشکان در بهار، جیک جیک ولی کوتاه… زود از یکدیگر خسته می‌شوند، نمی‌توانند دوست داشتن را با هم معنی کنند، اصولاً تجربه‌اش را ندارند، ندیده‌اند! اینها که خواندنی نیستند، مگر حیات خواندنی است؟! حیات، تجربه کردن است؛ با خواندن کتاب آشپزی که آشپز نمی‌شود، و یا با خواندن کتاب آموزش شنا، شناگر! باید در آب رفت و شنا را با دست و پا زدن آموخت، اما او که تجربه ندارد و جفتش مثل خودش. کوری عصاکش کور دگر شود! و قصه همچنان ادامه دارد، چندان که دانی… .

تمامی مکاتب بشری و ادیان آسمانی واژه‌ی مشکک فیه سعادت را برای خود برگزیده‌اند، دقیقاً مراد از سعادت چیست؟

همه‌ی ما به صورت فطری، طالب رسیدن به مفهوم این واژه هسیتم و هر کدام متناسب با دریافت خود از این لفظ و تفسیر این واژه براساس آموخته‌ها و تجربه‌ها را راهکارهایی برای رسیدن به این مقصود طراحی و ارایه می‌کنیم.

در این نوشته، ما به انسانی می‌پرازیم با آن خصوصیات طبیعی که به اختصار ارائه شد. منطبق با تعریف عام سعادتی که به مفهوم عام آن همه فهم است و توده‌ی مردم حتی اگر آن را تجربه نکرده‌اند، می‌توانند تصورش کنند. می‌خواهیم ببینیم برای این که بتوانیم این انسان مفروض را به سعادتی که در نظر گرفته شده برسانیم، باید چه شیوه‌ها و ترفندهایی را در پیش گیریم؟ غرض، وارد شدن به دنیای پر پیچ و خم فرضیه‌ها و تئوری‌ها و مکتب‌ها و دانش‌های بشری و آسمانی و اعتقادی و… نیست، غرض پرداختن به همین شکل بسیط حیات روزمره‌ی ماست! چه کار کنیم که فی الجمله به این سعادت برسیم؟!

شما برای این که بتوانید یک بوته یا گل را به صورت دلخواه و ایده‌آل برویانید یا بپرورانید، چه کار می‌کنید؟ چون بدیهی است نیاز به توضیح ندارد، باید اطلاعات اولیه درباره‌ی آن بوته را بدست آورید، سپس متناسب با خصوصیات آن بوته نیازهایش را تأمین کنید. اگر بوته‌ی شما پژمرده شد، قطعاً، شتابزده در پی جستجوی علت و رفع آن بر می‌آیید! بوته‌ای که آپارتمانی نیست در آپارتمان هر چند در صدد پرورش و تربیت آن برآیید موفق نخواهید بود، مگر آنکه طبیعتش را عوض کنید؟ طوطی در قفس، هر چند برای ما خوش آب و رنگ است ولی واقعیتش این است که پرنده است و طالب آزادی. شیر در قفس، ببر در قفس، باز در قفس… همه‌ی اینها صورت شیر و ببر و باز دارند و حقیقت آنها استحاله شده است.

رشد واقعی

آدمی به عنوان یک موجود طبیعی، بی‌شک چنین است، رشد او وقتی معنا دارد که در شرایط طبیعی و مطابق با نیازهای طبیعی‌اش پرورده شود، طراوت گل دشت و صحرا کجا و گل دودگرفته‌ی آپارتمان کجا، و تفاوت پرنده‌ی خوش‌الحان باغ طبیعت کجا و بلبل در بند کجا؟

طبیعت ما در همه‌ی ماست، نمی‌بینیم که با بهانه و بی‌بهانه، وقت و بی‌وقت، سیل مردم خسته از تکرار و روزمرگی زندگی به کوه و کمر می‌زنند، تا خودش بیابند و دمی به آغوش مادر باز گردند، بوی خاک و شرشر آب و وزش باد در برگ درختان و آزادی در فضای زندگی را دوباره مزه‌مزه کنند! چرا به گردش می‌رویم چرا ناخودآگاه یکدیگر را می‌طلبیم چرا؟ و چرا؟ و صدها چرای دیگر؟

چون اساساً این گونه که به سر می‌بریم بیشتر زندمانی است تا زندگانی! ما به طبیعت، به آغوش مادر طبیعیت باز می‌گردیم تا مهر بی‌دریغ او را دوباره بچشیم… و شگفت این که خانه‌ی آخر ما نیز، آغوش همین مادر است…! زمین! این مثال‌ها به خاطر این است که بگوییم آدمی گل گلخانه نیست، گیاه طبیعت است، درخت باغ است و گل دشت. در دشت و طبیعت است که آدمی رشد طبیعی دارد.

روزگار چنین رقم زده است و زندگی ماشینی بر حیات ما چنین چنگ و دندان انداخته است، و ما را به یتیم خانه، لانه‌ی زنبوری آپارتمان‌ها و آهن‌ها و فولادها به بند کشیده است.

گل آپارتمان شده‌ایم با همان خصوصیت‌ها ـ نازک نارنجی! ظریف! و بریده از طبیعت خویش. و ما در حیرت از این نابسامانی و انگشت حیرت به دهان؛ دیدی که چه شد؟ و کمتر اندیشیدیم که چرا چنین شد.

درخت بریده از اصل، توجه به آدمی و فرزندانش به عنوان یک موجود طبیعی است. و اقتضای طبیعت آدمی، تربیت و رشد است در میان جمع، نه دوری و انزوای خود خواسته و ناخواسته. پس برای تربیت او باید اولاً به مقتضای عادات و آداب «مألوف» و «معروف» «جامعه» رشدش داد، ثانیاً او را در میان جمع انداخت و از دور نظاره‌اش کرد که چه می‌کند؛ چونان بازی که جوجه‌ی خویش از بالا می‌اندازد برای یاد گرفتن پرواز.

رشد طبیعی آدمی، رشد با جمع و در میان جمع است و هر آن چه که به این رشد کمک کند مطلوب و آن چه که او را از این با جمع بودن، مانند انواع تربیت‌های دوپینگی و ویژه و جدا کننده و تمایزبخش و انحصاری مذموم است.

غذای مطلوب آدمی در جامعه‌ای متعارف غذایی عادی و متعارف، لباس‌اش، لباس عادی (و نه مانکنی!)، مدرسه‌اش مدرسه‌ای عادی و برای اوقات فراغت‌اش شرکت در گروه‌های همسالان، تشکل‌های شناخته شده جهت شکل‌گیری شخصیت او و ایجاد تجربه‌ی ارتباط‌های جمعی و پیش‌گیری از آفت‌های تنهایی، بسیار ضروری است ـ واجب ـ به ویژه در دوره‌ی نوجوانی و جوانی.

سیدحسن مددی الموسوی

استاد دانشگاه فردوسی مشهد و عضو هیأت علمی دفتر

تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

همچنین ببینید

تشکل‌، این‌ گونه باید!(تشکیلات اسلامی با بهره‌مندی از نظرات شهید بهشتی)۱

اشاره:دغدغه کار تشکیلاتی منسجم و تربیت نیروهایی باتوان مدیریت و ساماندهی بالا هیچ گاه از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Solve : *
21 + 17 =