خانه / مناسبت ها / محرم / روز سوم محرم / از قافله جاماندگان

از قافله جاماندگان

عبیدالله بن حر جعفی یکی از کسانیست که از کاروان کربلا جاماند و حسرت آن تا اخر عمر همراه او ماند. اینک نگاهی کوتاه به زندگی وی می‌اندازیم:

عبیدالله، از اشراف، شجاعان و شعرای معروف کوفه بود و در گروه پیروان عثمان قرار داشت. پس از قتل عثمان کوفه را به قصد شام ترک گفت و در کنار معاویه جای گرفت و با سپاه او در جنگ صفین شرکت جست. وی پس از شهادت حضرت علی (علیه السلام) به کوفه بازگشت. (۱)
ابن حر، در منزل بنی مقاتل (۲) با کاروان امام حسین مواجه شد، حضرت نخست «حجاج بن مسروق » را به منظور همراهی و یاری نزد او فرستاد، لیکن عبیدالله بن حر به فرستاده امام جواب رد داد و گفت: «به خدا سوگند از کوفه بیرون نیامدم جز آن که اکثر مردم خود را برای جنگ مهیا می کردند و برای من کشته شدن حسین حتمی گردید. من توانایی یاری او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببیند و نه من او را!»
پس از بازگشت حاجیان از مکه امام خود به همراه چند تن از یارانش به نزد عبیدالله رفت و پس از سخنان آغازین به وی چنین فرمود: «ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشته اند که همه آنان به یاری من اتحاد نموده و پیمان بسته اند و از من درخواست کرده اند که به شهرشان بیایم، ولی واقع امر بر خلاف آن چیزی است که ادعا کرده اند، تو در دوران عمرت گناهان زیادی مرتکب شده ای، آیا می خواهی توبه کنی تا گناهانت پاک گردد؟ !» ابن حر گفت: «چگونه؟» امام فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یاری کن و در رکابش بجنگ.»
ابن حر گفت: «به خدا قسم کسی که از تو پیروی کند به سعادت ابدی نائل می گردد، ولی من احتمال نمی‌دهم که یاری ام به حال تو سودی داشته باشد، زیرا در کوفه برای شما یاوری نیست. به خدا سوگندت می دهم که از این کار معافم دار، زیرا نفس من به مرگ راضی نیست و من از مردن سخت گریزانم. اینک اسب معروف خود «ملحقه » را به حضورت تقدیم می‌دارم، اسبی که تاکنون هر دشمنی را که تعقیب کرده‌ام، به او رسیده ام و هیچ دشمنی نیز نتوانسته است به من دست یابد! شمشیر من را نیز بگیر، همانا آن را به کسی نزدم جز آن که مرگ را بر آن شخص چشانیده ام!»
امام در برابر سخن نسنجیده و نابخردانه ابن حر چنین فرمود: «حال که در راه ما از نثار جان دریغ می ورزی، ما نیز به تو و به شمشیر و اسب تو نیاز نداریم، زیرا که من از گمراهان نیرو نمی گیرم . تو را نصیحت می کنم همان گونه که تو مرا نصیحت نمودی، تا می توانی خود را به جای دور دستی برسان تا فریاد ما را نشنوی و کارزار ما را نبینی، فوالله لایسمع واعیتنا احد و لاینصرنا الا اکبه الله فی نار جهنم؛ به خدا سوگند اگر صدای استغاثه ما به گوش کسی برسد و به یاریمان نشتابد خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند.» (۳)
دنیازدگی و مرگ گریزی «ابن حر»، مانع وزش نسیم سعادت بر زندگی گناه آلودش شد، نسیم روح افزایی که می رفت کردار ناشایست گذشته اش را محو و او را در صف صالحان و شهدا قرار دهد.
گرچه عبیدالله بن حر، امام را در منزل بنی مقاتل ترک گفت، اما حسرت و پشیمانی ابدی بر باقی مانده عمرش سایه افکند و زندگی اش را قرین تاسف و ماتم ساخت حتی در سروده هایش آهنگ ندامت و حسرت پدیدار گشت. (۴)

فیالک حسرة ما دمت حیا
تردد بین صدری و التراقی
حسین حین یطلب بذل نصری
علی اهل الضلالة والنفاق
ولو انی اواسیه بنفسی
لنلت کرامة یوم التلاق (۵)

– آه از حسرتی که تا زنده ام در میان سینه و گلویم در جریان است.
– آن گاه که حسین برای برانداختن اهل گمراهی و نفاق از من یاری طلبید.
– اگر آن روز جانم را برای یاری اش می نهادم، روز قیامت به کرامت و جایگاه والا دست می یافتم.
ابن زیاد، پس از آگاهی از ندامت «ابن حر»، او را به کاخ خود فرا خواند و «ابن حر» به هر تدبیری که بود توانست از دستش بگریزد. او سرانجام خود را به کربلا رسانید و در مقابل قبر مطهر امام حسین (علیه السلام) ایستاده و قصیده معروف خود را – که بیش از چهارده بیت آن در دست نیست – سرود. بعضی از ابیات آن از این قرار است:
یقول امیر قادر و ابن غادر
الا کنت قاتلت الحسین بن فاطمه
و نفسی علی خذلانه واعتزاله
و بیعة هذا الناکث العهد لائمه
فیا ندمی ان لا اکون نصرته
الاکل نفس لاتسدد نادمه
و انی لانی لم اکن من حماته
لذو حسرة ما ان تفارق لازمه (۶)

مورخان، مرگ او را در سال ۶۸ ه.ق نوشته اند. گویند که «مصعب بن زبیر» «عبیدالله بن حر» را بر دروازه کوفه آویخت. (۷)
پی‌نوشت:
۱) ابن حزم، جمهرة انساب العرب ص ۳۸۵ ؛ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۲۸
۲) این منزل، منسوب به مقاتل به حسان بن ثعلبه است و بین عین التمر و قطقطانیه قرار دارد ر . ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۴، ص ۳۷۴
۳) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، مؤسسة الاعلمی، ج ۴، ص ۵۰ و ۵۱; شیخ مفید، الارشاد، موسسة آل البیت، ج ۲، ص ۸۱ و ۸۲; خوارزمی، مقتل، ج ۱، ص ۲۲۶ و مقرم، مقتل الحسین، ص ۱۸۹
۴) ر . ک: ادب الطف، جواد شبر، ج ۱، ص ۹۳ – ۱۰۰
۵) همان، ص ۹۶ و ۹۷
۶) الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۲۸۸ و ۲۸۹; وقعة الطف، ص ۲۷۷; ادب الطف، ص ۹۸
۷) تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۰۵، ۱۰۶، ۱۲۹، ۱۳۱، ۱۳۵; الکامل فی التاریخ، ج ۴، ۲۸۹ و انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۹۵

همچنین ببینید

بیا با هم گریه کنیم

مي‏گفتند پدرت به سفر رفته است. يک شب پدر را در خواب مي‏بيند، وقتي بيدار …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 18 = 26