خانه / مناسبت ها / محرم / روز سوم محرم / بیا با هم گریه کنیم

بیا با هم گریه کنیم

مي‏گفتند پدرت به سفر رفته است. يک شب پدر را در خواب مي‏بيند، وقتي بيدار مي‏شود سخت بي‏تابي مي‏کند و مي‏گويد: پدرم و نور چشمم را بياوريد. اهل‌بيت که مي‏خواهند او را ساکت کنند، حزن و گرية او شديدتر مي‏شود و از گريه‏ و بي‏تابي‌اش، حزن اهل‌بيت بيشتر مي‏شود. آنان به ياد امام حسين(علیه السلام) و ساير شهيدان گريستند و لطمه به صورت زدند و خاک بر سر پاشيدند. صداي ناله و فرياد و گريه همه جا را پر کرد. يزيد نالة جانسوز آنان را شنيد، گفت: چه خبر است؟

به او گفتند: دختر کوچک حسين(علیه السلام) بهانة پدر گرفته است و آرام نمي‏شود.

گفت: سر پدرش را برايش ببريد و مقابل او گذاريد، آرام مي‏شود.

سر مطهر امام حسين(علیه السلام) را در ميان طبقي گذاشتند و روي آن را با حوله‏اي پوشاندند و نزد آن کودک خردسال بردند و مقابل او نهادند. دخترک گفت: اين چيست؟ من پدرم را خواستم.

سکوت فضا را پر کرده است. دستهاي کوچکش را به سمت طبق برد و سر پدر را به دامن گرفت و با فرياد جگرخراش خود سکوت را درهم شکست و با سر پدر به گفتگو پرداخت:

اي پدر! چه کسي تو را به خاک و خون کشيد؟

اي پدر! چه کسي رگ‌هاي تو را بريد؟

اي پدر! چه کسي مرا در کودکي يتيم کرد؟

اي پدر! چه کسي سرپرستي دختر يتيم تو را به عهده مي‏گيرد تا بزرگ شود؟

اي پدر! چه کسي اين زن‌هاي سربرهنه را سرپرستي کند؟

اي پدر! چه کسي از اين زنان بيوه و اسير حمايت کند؟

اي پدر! چه کسي بر چشم‌هاي اشکبار ما رحم کند؟

اي پدر! چه کسي براي گمشدگان غريب دلسوزي کند؟

اي پدر! چه کسي موي پريشان ما را شانه بزند؟

اي پدر! پس از تو حامي ما کيست؟ واي بر نااميدي! واي بر غريبي!

اي پدر! کاش من فداي تو مي‏شدم.

اي پدر! کاش نابينا مي‏شدم و اين روز را نمي‏ديدم.

اي پدر! کاش روي خاک جان سپرده بودم و محاسن خونين تو را نمي‏ديدم.

 مازندارني حائري از طريحي

همچنین ببینید

دل‌های بیدار

خاطرم هست كه در زمان دفاع مقدس، يكي از بزرگان كه گاهي به جبهه مي‌آمدند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Solve : *
12 + 1 =