خانه / تربیت / مباحث تربیتی حاج آقا مجتبی تهرانی [۹]

مباحث تربیتی حاج آقا مجتبی تهرانی [۹]

ادامه از قسمت قبلی..

«رُوِیَ عَنْ عَلِیٍ(عَلَیْهِ‏السَّلَامِ) قَالَ: مَنْ تَأَدَّبَ بِآدَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّاهُ إِلَى الْفَلَاحِ الدَّائِمِ»[۱]

مرور مباحث گذشته

بحث ما راجع به مسأله تأدیب و تربیت بود. انسان باید تمام ابعاد وجودی‌اش؛ یعنی عقل، قلب، نفس، اعضا و جوارحش را ادب کند. در جلسه گذشته بحث ما به ادب قلب رسید که این موضوع در روایات هم آمده است. در روایت می‌فرماید: « زَكِّ قَلْبَكَ بِالْأَدَبِ كَمَا يُذَكَّى النَّارُ بِالْحَطَب‏»[۲]. روایات متعدد است. من قبلاً روایت دیگری خوانده بودم، که تطهیر سر و باطن، به تطهیر قلب است.

تطهیر قلب و تزکیه نفس

من در اینجا دو تا مطلب را به طور خلاصه عرض می‌کنم؛ یک بحث در باب تطهیر قلب است و  یک بحث در باب تزکیه نفس. تزکیه، هم شامل تطهیر می‌شود و هم شامل رشد. انسان، هم وظیفه دارد دلش را پاک کند و هم وظیفه دارد آن را رشد بدهد.

قلبی که تطهیر نشده باشد بی‌ادب است!

در باب تطهیر، قلبی که تطهیر نشده است بی‌ادب است. ما در باب ادب و تربیت گفتیم که ادب الهی، عبارت از مرزشناسی و مرزداری است. در این باب از روایت هم استفاده کردیم. مرزشناسی و مرزداری به‌طور خلاصه یعنی؛ انسان نیرویش را در راه رضای الهی مصرف کند. مرزشناسی یعنی اوامر الهی و دستورات خدا. مرزداری یعنی به کار بستن اوامر و دستورات الهی، که مصرف نیرو در مرزداری است. خلاصه بحث این است که انسان، اگر نیرویی که در هر بُعدی از ابعاد وجودی‌اش دارد، در راه رضای خدا مصرف کند، آن بُعد وجودی‌اش را مؤدّب کرده است و اگر در راه غیر رضای الهی مصرف کند آن بُعد وجودی‌اش بی‌ادب است.

قلب باادب، قلب بی‌ادب

قلب، یک بُعد از ابعاد وجودی انسان است. بحث در این است که کارایی قلب در چیست که انسان از او کار می‌کشد. اگر کاری را که انسان از قلب کشید، در راه رضای خدا بود، آن قلب می‌شود باادب. امّا اگر در راه رضای خدا نبود، آن قلب می‌شود بی‌ادب. من در باب قلب مفصّل بحث کردم و دیگر نمی‌خواهم بحث کنم.

قلب‌ها ظروف خدا هستند!

قلب یک ظرف است و ادب و بی ادبی این‌ ظرف در ربط با مظروف آن است. ما راجع به قلب روایات متعدّده داریم که همین تعبیر است. علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ»؛ این دل‌ها ظروف هستند. «فَخَيْرُهَا أَوْعَاه»[۳]. در روایتی دیگر از پیغمبر اکرم هست که فرمودند: «قال رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم): ان لله تعالی فی الارض اوانی الا فیها القلوب»؛ در زمین، برای خدا ظرف‌هایی وجود دارد که عبارت از دل‌ها است. صحبت در این است که این ظرف برای کیست و مظروفش چیست؟

قلب؛ مخزن حبّ الهی، دار حق تعالی، حرم الله و ناموس خدا است!

چون بحث قلب، بحث مفصّلی است من نمی‌خواهم واردش شوم، فقط اشاره می‌کنم و رد می‌شوم. در باب قلب، این ظرف را به اشکال گوناگون تعبیر می‌کنند. می‌گویند: قلب، مخزنی است که مظروفش حبّ الهی است، «مخزن حبّ الهی». گاهی از این ظرف به «دار حق تعالی» تعببیر می‌کنند. گاهی به «بیت حق تعالی». در روایت به «حرم حق تعالی» تعبیر می‌کنند. در روایتی است که؛ «الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ»[۴]؛ هم ظرف را می‌گوید و هم مظروف را. استاد ما(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه)، تعبیرشان از قلب این بود که قلب و دل ناموس الهی است.

ادب کردن قلب

کار دل دل‌بستگی است. می‌گویند: این ظرف که مظروفش باید حبّ الهی باشد، اگر حبّ غیر خدا در آن جایگزین شود، بی‌ادب است. آنچه که متناسب با آن ظرف بود و باید در آن راه، که مورد رضای الهی بود، مصرف می‌شد، این بود که حبّ خدا در این ظرف می‌آمد و جایگزین می‌شد نه حبّ غیر خدا. لذا این مطلبی که در روایات هست که قلب خود را ادب کن و اینکه می‌گویند: ادب قلب به تطهیرش است، یعنی پاک کردن قلب از حبّ به غیر خدا. به این می‌گویند: ادب قلب.

دلی که به غیر خدا تعلّق پیدا کند هرزه و بی‌ادب است!

دلی که هر روز و هر آن، به چیزی غیر خدا تعلّق پیدا کند، قلبی هرزه و بی‌ادب است و این هرزه‌گری قلب است. دلی که در دل‌بستگی به خدا، راسخ و پابرجا است و غیر حبّ به خدا را در خود راه نمی‌دهد، این دل و قلب مؤدّب به ادب الهی است.

قلب بی‌ادب، بیمار است!

لذا در معارف ما، در باب سلامت قلب و بیماری قلب، که کدام دل سالم است و کدام دل بیمار، معیار حبّ به خدا است. دلی که به دنیا تعلّق گرفته باشد، یعنی در آن دل، حبّ به دنیا رسوخ کرده باشد و دل‌بسته به دنیا شده باشد، این قلب مریض است. گفتم: بی‌ادب است، در بیماری‌اش هم می‌گویم: این بی‌ادب، بیمار است. بی‌ادب‌ها بیمار هستند.

آن دل که در راه رضای خدا باشد سلامت است

آن دل که نیرویش را در راه رضای الهی مصرف کرده باشد، یعنی این دل، به الله تعالی و اولیای خدا که آن‌ها را هم به‌خاطر خدا دوست دارد، تعلّق پیدا کرده باشد، این دل سلامت است.

در قیامت، فقط قلب سالم به درد می‌خورد!

حالا من برای نمونه روایتی را می‌خوانم «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ، إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ»[۵]؛ قیامت، روزی است که نه پول، نه فرزند و نه چیز دیگری، به درد انسان نمی‌خورد بلکه دل سلامت است که به درد او می‌خورد.

قلب سالم چه قلبی است؟

روایت از امام صادق(صلوات‌الله‌علیه) در ذیل همین آیه منقول است که حضرت فرمود: «هُوَ الْقَلْبُ الَّذِي سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْيَا»[۶] قلب سلیم آن قلبی است که از حبّ به دنیا سلامت باشد و نگذارد حبّ به دنیا در آن رسوخ کند، این در ربط با ادب قلب که همان تطهیر قلب است.

همه ابعاد وجودی انسان قابل رشد هستند

یک بحث دیگری در همین رابطه هست که در روایات هم مطرح است و آن مسأله رشد دل و قلب است. به این معنا که رشد قلب به چه چیز است. ابعاد وجودی‌انسان، غیر از بُعد مادّی‌ او که از نظر روند رشد و نکث جدا از بقیّه ابعاد است، همگی قابل رشد هستند. عقل و حتّی نفس هم قابل رشد هستند.

هرچه مظروف بزرگ‌تر، ظرف بزرگ‌تر

رشد قلب به همین است که ما گفتیم. هرچه مظروف بزرگ‌تر، ظرف هم بزر‌گتر و هرچه مظروف کوچک‌تر، ظرف هم کوچک‌تر. چون مظروفِ قلب حب و دوستی است، اگر تعلّق دل به یک چیز محدود باشد، قلب هم محدود می‌شود. امّا اگر تعلّق دل، به یک چیز نامحدود باشد، رشد قلب هم بی نهایت می‌شود.

مظروف قلب حب به خدا است

مظروف قلب، حبّ به خدا است. خدا نامحدود است پس حبّ به او هم نامحدود است. یک وقت خط‌کش‌های مادّیّت را وسط نگذارید. بحث شدّت و ضعف است. یعنی شدّت رشد، به شدّت تعلّق به خدا است. این رشد قلب، گاهی در ربط با حالات است و گاهی در ربط با اعمال.

 رشد قلب در ربط با حالات

در روایت هست که «قال الله تعالی لعیسی(علیه‌السلام) أدِّب قلبک بالخشیه»؛ خشیت یک حالت درونی است که بر محور علم و معرفت استوار است. چه بسا آن خوفی که از درک عظمت خدا ناشی می‌شود را خشیت تعبیر می‌کنند. «أدب قلبك بالخشية»[۷]؛ در ربط با حالات است.

رشد قلب در ربط با اعمال

روایت از امام صادق(علیه‌السلام) است؛ « إِنَّ الْقَلْبَ يَحْيَا وَ يَمُوتُ »؛ قلب زنده می‌شود و می‌میرد. « فَإِذَا حَيَّ »؛ وقتی که زنده بود « فَأَدِّبْهُ بِالتَّطَوُّعِ » آن را با مستحبّات ادب کن. عمل واجب را چه دلت بخواهد و چه نخواهد مجبور هستی انجام دهی. اگر قلب سرحال بود، جایی است که می‌توانی قلبت را با عملی ادب کنی که آن را توسعه دهی، یعنی عمل مستحب. « وَ إِذَا مَاتَ فَاقْصُرْهُ عَلَى الْفَرَائِضِ »[۸]؛ اگر قلبت مرده است، فقط واجباتت را انجام بده. آن مستحبّی که از روی کسالت است، رشد درونی نمی‌آورد.

اولیای خدا عاشق عبادت بودند

اولیای خدا هم در ربط با اعمال خودشان همین روش را داشتند. آن‌ها هیچ‌گاه از عبادت‌، زدگی پیدا نمی‌کردند. این است که می‌بینید آن‌ها عاشق عبادت بودند. از پیغمبر اکرم؛ « قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ »[۹] نماز نور چشم من است. در روایتی از امام باقر(علیه‌السلام) نقل شده است که؛ « كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع يُصَلِّي فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ أَلْفَ رَكْعَةٍ »[۱۰]؛ این تعبیرات را راجع به امیرالمؤمنین هم داریم. نه اینکه اینها خسته نمی‌شدند، کأنّه نیرو هم می‌گرفتند. روایت از امام حسن(علیه‌السلام) است که حضرت می‌گوید شب جمعه بود، دیدم مادرم در محراب ایستاد و مشغول به نماز و عبادت شد و تا صبح مشغول عبادت بود. یا این تعبیراتی که راجع به زهرا(سلام‌الله‌علیها) است که به قدری به عبادت می‌ایستاد، که پاهای حضرت ورم می‌کرد، احساس نمی‌کرد.اولیای خدا، رشدی را که برای دل مملو از حبّ به خدا بود را از حالات و اعمال تغذیه می‌کردند و این اعمال برایشان رشد صعودی داشت. التماس دعا.

توسّل

چه بسا زهرا(سلام‌الله‌علیها) در همین ایّام با آن امور مواجه شد. در یک روایتی دیدم اسماء بنت امیس نقل می‌کند. می‌گوید: وقتی حضرت من را صدا زدند، به من گفتند: اسماء برو کمی آب بیاور. من رفتم آب آوردم. ایشان وضو گرفت. در روایتی نقل شده است که غسل کرد، بهترین غسل‌ها را. اسماء می‌گوید: بعد خودش را خوش‌بو کرد. جامه نو طلبید. جامه نو آوردم و جامه نو بر تن کرد. به من گفت: اسماء برو آن سهم و حصه حنوط من را بیاور و برای اسماء نقل کرد که هنگام وفات پدرم، پیغمبر، جبرئئل آمد و برای او از بهشت کافور و حنوط آورد. پدرم آن را سه قسمت کرد، یک قسمت را خودش برداشت، یک قسمت برای من گذاشت و یک قسمت هم برای علی. برو سهم من را بیاور. می‌گوید: من رفتم، حنوط را آوردم. گفت: این را بگذار بالای سرم. اسماء می‌گوید: زهرا در بستر بود، یک وقت دیدم پاهایش را به سمت قبله کشید. جامه‌ای آنجا بود، آن را هم به روی صورتش کشید و به من فرمود: ای اسماء! یک ساعت صبر کن، بعد من را صدا بزن، اگر دیدی جوابت را ندادم، برو علی را خبر کن و بدان که من، به پدرم ملحق شدم. اسماء می‌گوید: صبر کردم، بعد صدا زدم ای دختر مصطفی! دیدم جواب نمی‌دهد. ای دختر بهترین فرزندان آدم! جواب نمی‌دهد. جامه از روی چهره زهرا برداشتم، دیدم زهرا(سلام‌الله‌علیها) به پدر ملحق شده است. شروع کردم چهره زهرا را بوسیدن. گفتم: یا فاطمه! آن‌گاه که پدر را ملاقات کردی سلام اسماء را به او برسان. در این هنگام بود که دیدم، حسنین وارد حجره شدند. به من گفتند: ای اسماء! الآن چه وقتی است؟ چرا مادر در این حال است؟ گفت: مادر به خواب رفته. گفتند: الآن وقت خوابیدن مادر ما نیست. امام حسن آمد خودش را روی صورت مادر انداخت. صورت مادر را می‌بوسید. می‌گفت: ای مادر! من پسر تو، حسن هستم، با من سخن بگو قبل از آنکه روح از بدنم مفارقت کند. اسماء می‌گوید: دیدم حسین(علیه‌السلام) صورت، روی پای مادر گذاشت و پای مادر را می‌بوسید. می‌گفت: مادر! من حسین تو هستم، با من صحبت کن قبل از اینکه قلبم شکافته شود.

منبع:

[۱]. بحارالأنوار، ج۸۹، ص۲۱۴

[۲]. بحارالأنوار، ج۷۴، ص۲۰۷

[۳]. بحارالأنوار، ج۱، ص۱۸۸

.[۴] بحارالأنوار، ج۶۷، ص۲۵

[۵].شعرا،آيه ۸۸و۸۹

[۶]. بحارالأنوار، ج۷، ص۱۵۲

[۷]. تحف‏العقول، ص ۵۰۰   

[۸]. بحارالأنوار، ج۸۴، ص۴۷

[۹]. الكافي، ج۵، ص ۳۲۱

[۱۰]. وسائل‏ الشيعة،ج ۱، ص ۹۲   

ادامه دارد..

همچنین ببینید

استاد دهنوی/ پسرم نماز نمی‌خواند؛ چه كنم؟

پرسش و پاسخ تربیتی در حوزه مسائل كودك و نوجوان توسط استاد دهنوی پیرامون مشكل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Solve : *
24 + 22 =