خانه / یادداشت / دانش آموزان را دست کم نگیرید

دانش آموزان را دست کم نگیرید

حسن رحیم پور ازغدی

دوران نوجواني و دانش‌آموزي ما به قبل از انقلاب و بخشي هم به يكي، دو سال بعد از انقلاب برمي‌گردد. اكنون كه به خاطراتم مراجعه مي‌كنم، به ياد مي‌آورم كه تقريباً، همه‌ي كساني كه در دوره‌ي دانشجويي يا در حوزه‌هاي ديگر ، فعاليت سياسي ـ اجتماعي مي‌كردند، بعدها افراد مؤثر و پي گيري بودند كه حرف‌هاي تازه ای در اين حوزه داشته و مسائل فرهنگي و سياسي  نه در حاشيه زندگي  ، بلكه در متن آن بود . آن ها اين فعاليت‌ها را از دوره‌ي دانش‌آموزي شروع كرده بودند ؛ تقريباً شما هيچ عنصر مؤثر دانشجويي يا غيردانشجويي در عرصه‌ي فعاليت‌هاي فرهنگي ـ سياسي نمي‌توانيد بيابيد كه فعاليت‌هاي علمي ـ ديني ـ سياسي خود را در دوره‌ي دانش‌آموزي شروع نكرده و ابتدا به ساكن آن را از دانشگاه شروع كرده باشد.

به ياد مي‌آورم كه آن دوره، همان هسته‌ي اقليتي كه معمولاً سياسي هستند ، در چنين مواردي بسيار جدي بودند. سال ۱۳۵۶، ما سني هم نداشتيم و دانش‌آموز مدرسه بوديم ولي در جلسات بسیاری حضور داشتيم كه با حضور دانش‌آموزان و دانشجويان و… تشكيل مي‌شد. جلسه‌هاي كوچكي بود با نام «كتاب‌خواني» كه در آن بعضي از آثار شهید مطهري، دكتر شريعتي ، مرحوم آقاي طالقاني ، امام خمینی «ره» و بزرگاني ديگر بررسي مي‌شد و معمولاً بچه‌ مسلمان‌ها در هسته‌هاي مطالعات اسلامي به مطالعه‌ي آن‌ها مي‌پرداختند.

            در آن جلسات، با اين كه بچه‌ها دانش‌آموز بودند و هسته‌هاي مطالعاتي داشتند؛  اما بخشي از برنامه ، مراجعه به تفاسير قرآن بود . در صورتي كه دانش‌آموز قبل از انقلاب با قرآن و حديث آشنايي بسيار نداشت، اما با انگيزه‌هاي انقلابي و سياسي سراغ قرآن و تفاسير آن و نهج‌البلاغه مي‌رفتند.

            بچه‌ها آيات و روايات مربوط به «مسائل اجتماعي»، «عدالت»، «حقوق انسان»، به خصوص آن ها که مربوط به «جهاد» و «شهادت» بودند و یا جزوه‌هاي تفاسير و كتاب‌هاي دوستان حوزه را مطالعه مي‌كردند و در همان جلسات محدود ، حدود ده پانزده نفري كنفرانس مي‌دادند و يك نفر دانشجو يا طلبه‌ كه در مسائل فرهنگي سابقه مبارزاتي داشت بر آن نظارت مي‌كرد .

            در كنار اين كار ، اين جمع ، گاهي كوه مي‌رفتند و به بچه‌ها آموزش نظامي ، مي‌دادند . اين جلسات ، دقيقاً سال ۱۳۵۶ تشكيل مي‌شد و در آن ، دانش‌آموزان كم‌ سن حدود سيزده چهارده ساله تا مسن‌ترها بودند كه هر هفته تشكيل مي‌شد. بچه‌ها بايد كتابي را در اين جلسات مي‌خواندند .

            چون بسياري از كساني كه در جلسه بودند ، از طبقه‌هاي متوسط به بالا بودند، بچه‌ها جلسه‌ها را گاهي ، به مناطق محروم شهر مي‌بردند تا زندگي طبقات پايين را ببينند و با وضعيت زندگي توده‌هاي محروم آشنا شده و به آن‌ها كمك كنند ؛ همان وضعيتي كه پس از انقلاب به شكل «جهاد سازندگي» درآمد .

ابتداي انقلاب «جهاد سازندگي» به اين صورت شكل گرفت كه بچه‌هاي خانواده‌هاي مرفه كه در خانه‌ي پدر كار نمي‌كردند، داس و بيل برمي‌داشتند و در تابستان با خودرودهاي جهاد به روستاهاي دور افتاده و محروم مي‌رفتند تا گندم درو كنند؛ شب با دستاني خوني مي‌آمدند و از درد دست تا صبح گريه مي‌كردند. چنين فضايي كه پيش از انقلاب شروع شده بود، پس از انقلاب به اوج رسيد.

كاملاً به ياد‌ مي‌آورم كه هسته‌ي بسيار مهم و مؤثر همه‌ي آن فعاليت‌هاي ديني ، سياسي ، انقلابي ،  مطالعاتي و فكري همين دانش‌آموزان بودند. افرادي كه در اين جلسه‌ها بودند ـ چه كساني كه در مسيرهاي انحرافي گروه‌هاي چپ و منافقان گرفتار شدند و چه كساني كه در مسير انقلاب فداكاري كردند ، همه انسان‌هاي خنثي و بي‌تأثيري نبودند و افرادي مؤثر بودند.

            جلسه‌اي را با حدود دوازده نفر به ياد دارم كه بعد از انقلاب، دو سه گروه شدند و خود بر سر مسئلة «انقلاب» با هم درگير شدند، طوري كه بعضي‌ در پي ترور بعضي ديگر بودند كه اين طور هم مي‌شد ؛ يعني گروه‌هاي ضد انقلاب از بين بچه‌هاي فعال دانش‌آموز، نيرو مي‌گرفتند تا «گروه‌هاي تروريستي» به وجود آورند.

            در سال هاي ۱۳۶۲ـ ۱۳۶۰، دو سه هزار نفر را در خيابان‌ها ترور كردند كه اغلب آن‌هايي كه در گروه‌هاي ترور بودند كساني بودند كه در همين دوره‌ها ، سازمان‌دهي شده بودند.

            از طرف ديگر ، آن‌ها كه مي‌خواستند «نهادهاي انقلابي» تشكيل دهند و بسياري كه در جنگ ، به خصوص بدنه‌ي فعال و مؤثر نيروهاي عملياتي و نظامي، همين دانش‌آموزان دبيرستاني بودند كه كارهاي بزرگي كردند.

            بعضي از فرماندهان لشكر در منطقه، دانش‌آموزاني بودند كه از مقطع راهنمايي يا اول ، دوم دبيرستان به منطقه رفته و دو سال جنگيده بودند ، بعد استعداد و نبوغ و تلاش خود را نشان داده و ابتدا «فرمانده‌گردان» ، «فرمانده تيپ» و سه سال بعد «فرمانده لشكر» مي‌شدند . بسياري از شهداي جنگ ، دانش‌آموز بودند .

            مي‌خواستم اول در ذهن ما اين فكر به وجود آيد كه اين تصور كه دانش‌آموز ، بچه است و مي‌توان او را بازي داد، نبايد خيلي وقت صرفش كرد و راجع به برنامه‌هاي او لازم نيست فكر كنيم و… اشتباه است .

            «آشنايي با قرآن» ، «نهج‌البلاغه» ، «تاريخ جنگهاي پيغمبر«ص» ، «تاريخ صدر اسلام» ، «تاريخ سياسي معاصر ايران» ، گروه‌هاي سياسي مختلف نظير «ماركسيست‌ها» ، «ليبراليست‌ها» ، «جريان‌هاي اسلامي» ، «انقلاب مشروطيت» ، «نهضت نفت» ، «چهره‌هاي مؤثر و مثبت و منفي در تاريخ معاصر ايران» و «واقعه پانزده خرداد» و… بحث‌هايي بود كه در همان جلسات به ما، مي‌گفتند و يا از جزوه‌ها و اعلاميه‌هايي بود كه بچه‌ها مي‌خواندند و كار مي‌كردند، با اينكه سن ما سني نبود كه ما را فردي انقلابي و مؤثر بدانند ـ مقصود از ما، ماي نوعي است و منظور نسل ما ـ ولي اگر آن جلسه‌ها و بحث‌ها و فعاليت‌ها نبود و آن افراد نبودند كه اين جلسات را هدايت مي‌كردند، ممكن بود كه هيچ وقت با اين مسائل آشنا نشويم و به سراغ  آن نرويم، چون اگر مطالعه كتاب در اين سن شروع شود، مي‌تواند ادامه يابد .

مسئله ی بعدي ، خلوص دانش‌آموزان و فداكاري اين نسل در چنين سني است كه «چند و چون» نمي‌كنند ، چرتكه نمي‌اندازند ، وقتي كاري برايشان روشن شود كه وظيفه است ، صادقانه و مخلصانه دنبال آن مي‌روند .

هر چه سن بالاتر مي‌رود ، اگر چه انسان‌ها پيچيده‌تر و مجرب‌تر، اما محافظه‌كارتر، چرتكه اندازتر و خودبين‌تر نيز مي‌شوند . انواع محاسبه‌ها را انجام مي‌دهند ـ مشروع و نامشروع، دنيوي و غير دنيوي ـ حداقل اين كه ، محاسبه شرعي ، محاسبه‌هايي مي‌كنند كه هر متشرع مي‌تواند ، يعني وقتي كه لحظه‌ي فداكاري پيش مي‌آيد ، محاسبه شرعي مي‌كند كه الان ، وظيفه‌ام اين نيست؛ مثلاً ، درباره‌ي «واقعه كربلا» بسياري فكر مي‌كنند كه فقط ۷۲ مسلمان داشتيم ، مسلمانان بسيار بودند نظير اصحاب پيامبر«ص» ، تابعين ، علما ، قرآن شناسان ، مفسران ، مسلمان‌هاي اهل حج و نماز و روزه ، اما محاسبه مي‌كردند ؛ محاسبه خوب است ولي مدار محاسبه‌ي آن‌ها منافع خودشان بود با توجيه شرعي؛ انسان هر چه جوان‌تر باشد، صادق‌تر است و هر چه سن بالاتر آمد ، اين حالت، كمتر مي‌شود و آدم وابسته‌تر و بيمارتر مي‌گردد.

من الان مي‌بينم در موقعيت هايي كه بيست سال پيش قرار مي‌گرفتم، لحظه‌اي ترديد نمي‌‌كردم ، اگر الان همان موقعيت پيش آيد ، ساعت‌ها وقت مي‌خواهم تا فكر كنم كه قضيه چيست؟ وظيفه شرعي من هست يا خير؟ روايت داريم يا نداريم ؟

در آن زمان هم، همين روايت‌ها بود ولي روايات قوي‌تري هم بود كه مي‌فهميديم كه كدام روايات مربوط به كجاست ، خلوص انتخاب واقعاً به سن بستگي دارد .

همه را گفتم كه بدانيد دانش‌آموزان را دست كم نگيريد كه اين‌ها انقلاب مي‌كنند . انقلاب‌ها ، جنگ‌ها ، تحولات بزرگ تاريخ ، چرخش‌هاي بزرگ تمدني ، همه، از آن جوانان است.

به ياد دارم زمان بعد از پيروزي انقلاب ، گروه‌هاي مختلف مثل «چريك‌هاي فدايي خلق» ، «مجاهدين خلق» ، «حزب توده» ، «راه كارگر» ، «حزب طوفان» و… نه فقط در دانشگاه ، بلكه سال ۱۳۵۸، ۱۳۵۹ ـ آن‌هايي كه مسن‌ترند ، يادشان است. در دبيرستان‌ها هم شعبه داشتند، بعد بچه مسلمان‌ها در دبيرستان، مثل بچه‌هاي «انجمن های اسلامي» در غربت محض بودند.

از خارج ، براي تشكل‌ها و گروه‌هاي مختلف پول مي‌آمد، برايشان كتاب مي‌آوردند و به آن‌ها ياد مي‌دادند كه چطور نمايشگاه كتاب بزنند، براي مسابقه چه كنند ؛ اما بچه مسلمان‌ها چيزي بلد نبودند ، فلان صفحه كتاب شريعتي ، مطهري يا امام را كپي مي‌كردند و بزرگ روي ديوار مي‌زدند… .

آن تشكل‌ها دختر و پسر را مختلط، به كوه مي‌بردند ، دست هم را مي‌گرفتند ، سرود مي‌خواندند ، شوخي مي‌كردند ، چند دانشجوي سابقه‌دار سياسي با آن‌ها مي‌آمدند و نظارت مي‌كردند كه اين كتاب كمونيستي را بخوانند ، اين جزوه‌ي منافقان است ، اما بچه مسلمان‌ها در دبيرستان ، اين كارها را نه مي‌دانستند و نه مي‌توانستند انجام بدهند .

            نام گروه‌هاي دانش‌آموزي مجاهدين خلق «انجمن دانش‌آموزان مسلمان» بود . در دبيرستان نماز جماعت داشتند كه ۱۲۰ نفر مي‌آمدند ، ما هم نماز جماعت داشتيم كه ابتدا ، حدود سي نفر مي‌آمدند ؛ براي اينكه به آن‌ها ياد داده بودند سرود پخش كنند ، اين‌طور لباس بپوشند و اين حرف‌ها را بزنند . ما اين حرف‌ها را بلد نبوديم ، ولي در اثر كار خودجوش بچه‌ها طوري شده بود كه نماز جماعت بچه‌هاي ما به صد صدو پنجاه نفر رسيد و نماز جماعت آن‌ها چهل نفر شده بود ، بچه‌هاي ما كه به ركوع مي‌رفتند ، آن‌ها از عقب سنگ مي‌زدند يا با پا  روي مهر مي‌رفتند.

وقتي اعلاميه مي‌خواستند، از طرف تشكيلات برايشان اعلاميه چاپ شده مي‌آوردند و در دبيرستان و دانشگاه پخش مي‌كردند . امّا بچه‌هاي ما ، يك دستگاه فتوكپي دسته سوم از دبيرستان يا دانشگاه پيدا مي‌كردند تا بيرون از مدرسه كپي بگيرند، بلد نبودند ورقه سياه مي‌كردند و… امكانات كم بود ؛ حال مي‌خواستند هر دو اعلاميه روي ديوار نصب كنند ، رقابتي نابرابر بود اما در عين حال، هر كس جايگاه خود را پيدا كرد . اوضاع اكنون را با آن زمان نمي‌توان مقايسه كرد ، اوضاعي بسيار مشكل بود.

حدود سال ۵۹ و ۶۰  بچه مسلمان‌ها را در دبيرستان‌ها و دانشگاه‌ها شناسايي مي‌كردند و كتك مي‌زدند ، ابتدا با چوپ و بعد چاقو و سپس با سلاح گرم .

خانه‌هاي بچه‌ها را شناسايي و كوكتل مولوتف و بعدها هم نارنجك به آنجا پرتاب مي‌كردند . بچه‌ها در آن اوضاع ، يا در اينجا بودند يا در جبهه ، اگر آنجا شهيد نمي‌شدند ، اينجا ترورشان مي‌كردند. به نسل جديد مي‌گويم كه بچه‌های آن نسل اين چنين انقلاب را نگه‌داشتند ، درس شان را با نمره‌هاي خوب در دبيرستان و دانشگاه مي‌خواندند ، كارها و فعاليت‌هاي اجتماعي ـ انقلابي هم مي‌كردند .

پيشنهاد مي‌كنم تاريخ انقلاب را بازخواني كنيد . روزنامه‌هاي آن موقع و اوضاع آن را به نسل جديد بگوييد ، بدانند كه انجمن‌هاي اسلامي در دبيرستان‌ها چگونه تشكيل شد و در چه غربتي . همين‌طور « تاريخ صدر اسلام » ، « مسئله كتاب‌خواني » ، « خلاصه كردن كتاب » ، « فعاليت‌هاي جمعي چهار، پنج نفري » ، « رسيدگي به مناطق محروم » و… همه كارهايي است كه در انقلاب مي‌شد و الان ، دوباره به شكل ديگري قابل تكرار و بازتوليد است ، گره زدن وضعيت فعلي به تجربه گذشته بسيار لازم و ضروري است . انقلاب با همه‌ي زحمات و خون همين بچه‌ها به اينجا رسيد . چند هزار نفر در كوچه‌ها و خيابان‌ها ترور شدند ، ده‌ها هزار نفر در منطقه شهيد شدند ، پيكر بعضي تازه مي‌آيد ، بعضي شيميايي شده‌اند كه ماهي يكي دو نفر از آن‌ها شهيد مي‌شوند ، بعضي جانباز ، اسير و مفقود شدند و… مواظب اين ميراث ارزشمند باشيد. بچه‌هايي را مي‌شناختم كه در سال هاي اول انقلاب اين قدر براي اين كارها مي‌دويدند كه از فرط گرسنگي و خستگي و  بي‌خوابي ضعف مي‌كردند ، بدنشان مي‌لرزيد و مي‌افتادند. اين كارها را شغل نمي‌دانستند كه ساعت بزنند و در پي حق الزحمه و بيمه و… باشند، كسي درباره اين مسائل فكر نمي‌كرد.

            اگر چه اين كارها ضروري است، اما در دوران انقلاب و جنگ، هيچ‌كس به آن فكر نمي‌كرد. تعداد بسياري از رزمندگان، در تمام هشت سال، در ده‌ها عمليات شركت مي‌كردند، مجروح و جانباز شده اند، اما يك برگ مدرك هم ندارند كه به جبهه رفته‌اند. مي‌گفتند كه تا زنده‌ايم بايد برويم .

            شهيد چمران ، تعبير بسيار زيبايي دارد كه در آخرين لحظات عمر به پاهاي خود خطاب مي‌كرد ؛ « اين قدر من را نفرين نكنيد كه شما را مي‌دوانم . » تا زنده‌ايم و در دنيا هستيم بايد بدويم ، دنيا جاي جهاد است جاي استراحت نيست ، بعدها فرصت براي خواب زياد است ، وقتي مرديم ، ميليون ها سال خواهيم خوابيد .

كسي در فكر اين نبود كه چه چيز بخوريم ؟ چه لباسي بپوشيم ، تكليف آينده ، شغل ، دانشگاه و… ما چه مي‌شود ؟ همه فقط به وظيفه خود نگاه مي‌كردند .

ايجاد كردن چنان حالاتي الان دشوار است ، چون نه اوضاع جنگ است و نه انقلاب . در آن دوران هر لحظه خطر بود. هم در انقلاب ، وقتي بچه‌ها شعارنويسي يا تظاهرات مي‌كردند و درگير مي‌شدند خطر تهديدشان مي‌كرد ـ به خصوص اگر بازداشت مي‌شدند. و هم پس از انقلاب، هر لحظه خطر ترور بود، هم در جنگ، وقتي كه شب عمليات « گردان نيروهاي خط‌شكن» يا « بچه‌هاي اطلاعات ، علميات » يا « بچه‌هاي تخريب » حركت مي‌كردند ، طوري نبود كه مي‌روم و برمي‌گردم ، خود بچه‌ها مي‌گفتند: يك بار مصرفيم .

اين روحيه‌ها، روحيه‌هاي خاصي است كه در كل تاريخ بشريت كم نظير است. قبول دارم كه اوضاع جنگ با اوضاع صلح متفاوت است ، رزمندگان آن دوران هم ، الان ، اين طور نيستند ، ولي بايد بدانيم كه زماني بچه‌ها با چه انگيزه‌ها و روحيه‌هايي شبانه‌روز كار مي‌كردند ، غذاي خوب نمي‌خوردند و به فقرا كمك مي‌كردند ، پوشيدن لباس گران براي آن‌ها و اين كه كسي در كاخ زندگي كند، ننگ بود.

خانه‌ها و خودروهاي گران قيمت در فرهنگ‌هاي بعدي مايه افتخار شد ، اين‌ها در بچه‌هاي انقلاب ضد ارزش و منفي بود ، حتي بچه‌هاي پولدار هم تظاهر مي‌كردند ثروتي ندارند نه اينكه فقرا هم تظاهر كنند كه ثروت دارند. اين‌ها واژگوني ارزش‌هاست ، بسيار مراقب باشيد و دريابيد كه هدف كدام سمت بوده است ؟

پایان.

همچنین ببینید

روش کلاسداری

بخش اوّل: ارکان کلاسداری ارکان و مراحل کلاسداری الف) شروع مناسب لازمه شروع مناسب درک …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + 2 =