خانه / یادداشت / چند جمله شوخی؛ چند جمله جدی!

چند جمله شوخی؛ چند جمله جدی!

حجت الاسلام و المسلمین محمد صادق منتظری

  1. احساس می‌کنید باید به حمام بروید. شیر آب را باز می‌کنید تا گرم شود. زیر دوش می‌روید تا خیس بخورید، اما یکدفعه به یاد کارهای روزانه، خاطرات گذشته، کارهای آینده و… می‌افتید. الان یک ربعی هست که غرق در آب شده‌اید. تازه یادتان می‌آید که باید لیف و صابون بزنید. حالا دیگر آب حمام سرد شده است.
  2. کفش‌های کتانیتان را گوشه و کنار خانه گذاشته‌اید و هر چه فکر می‌کنید، یادتان نمی‌آید کجا قایم کرده‌اید. امروز بچه‌های محل سالن گرفته‌اند تا فوتبال بزنند. اگر نروید، می‌گویند کم آورده است. بنابراین، دل را به دریا می‌زنید و با کفش مهمانی می‌روید وسط زمین و هر بلایی که دوست دارید، بر سر کفش بی‌زبان می‌آورید. برای مهمانی رفتن هم خدا بزرگ است و البته جیب سوراخ بابا به اندازه‌ی کافی شما را شرمنده می‌کند.
  3. برای آن که روی دخترخاله‌‌تان را کم کنید، می‌روید و یک مانتو شبیه مانتوی او می‌خرید. بعد از آن که روی دخترخاله‌تان کم شد، تازه می‌فهمید که مانتو روی تن شما زار می‌زند. پس دست به دامن مامان خانه می‌شوید تا از بابای خانه پول بی‌زبان دیگری بگیرد و شما به مانتوی دلخواهتان برسید.
  4. به خانه که می‌رسید، لباس‌های خانه را می‌پوشید. از فرط خستگی دیگر حال ندارید جورابتان را در بیاورید. یکی دو ساعت با جوراب‌ها به دور خانه می‌چرخید. تازه یادتان می‌آید که کف پایتان دم کرده است. حالا دیگر جوراب بیچاره ساییده شده است، اما مهم نیست، چون خرازی سر کوچه جوراب برای فروش زیاد دارد.
  5. از آن جا که حال و حوصله ندارید تا ظرف‌های آشپزخانه را بشویید و برای آن که از غرولندهای مامان خانه در امان بمانید، می‌روید سر کابینت آشپزخانه و یواشکی یکی دو عدد از بشقاب و لیوان‌های تروتمیز مهمانی را ور می‌دارید و می‌آورید سر سفره، اما وسط راه یکی از این ظروف شیک و گران قیمت از دستتان پخش بر زمین می‌شود و می‌شکند. امان از بی‌حوصلگی.
  6. فیلم سینمایی نگذاشت تا شما به موقع لباس‌هایتان را اتو بزنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید. دارد دیر می‌شود، پس اتو را تا درجه‌ی آخر داغ می‌کنید و می‌افتید به جان لباس و شلوارهایتان. البته اصلاً مهم نیست که این حرارت چه دماری از روزگار لباس و شلوار شما در ‌می‌آورد؛ فوقش عمر آن‌ها کم می‌شود. خدا برکت بدهد به پوشاک فروش‌های پاساژ.
  7. قرار است خواهر همسرتان با دامادهایش به خانه حمله کنند. یک عالمه شام درست می‌کنید. اما او فقط با شوهرش می‌آید و یک عالمه غذا را تا چند روز بعد در یخچال نگهداری می‌کنید و هر روز به خورد شوهر و بچه‌هایتان می‌دهید. آخرش آن‌ها هم خسته می‌شوند و یک روز که در خانه نیستید، غذاها را دور می‌ریزید و الکی به شما می‌گویند که آن را خورده‌اند، تا بالاخره از غذای یخچالی راحت بشوند.
  8. به پسرتان اجازه می‌دهید تا از اتومبیلتان استفاده کند و با دوست‌هایش به گردش برود. یک روز وقتی از محل کارتان به خانه بر می‌گردید، همسرتان می‌گوید که اتومبیلتان از وسط نصف شده است. شما که این پول‌ها برایتان چیز مهمی نیست، دستی روی سر فرزندتان می‌کشید و از او می‌خواهید تا سعی کند زودتر گواهینامه بگیرد.
  9. برای این که به فامیل‌هایتان اثبات کنید که میراث‌دار خسیسی نیستید، مهمان‌های مجلس ختم آن مرحوم را به یک رستوران گران می‌برید و گارسون‌ها برایشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت کبابی، مقداری جعفری، یک حلقه پیاز با ضخامت نیم سانتی‌متر، یک قاچ لیمو و یک عدد زیتون می‌آورند. چند دقیقه بعد، مبلغی معادل قیمت یک سمند سورن با رنگ سفارشی را به صندوق رستوران پرداخت می‌کنید.
  10. یک پول خوب دستتان می‌آید. تصمیم می‌گیرید آن را برای نامزدتان خرج کنید. دو ساعت در خیابان وزرا بالا و پایین می‌روید و جست‌وجو می‌کنید تا عطر مورد علاقه‌ی او را پیدا کنید و بخرید. آخرش هم آن را گیر نمی‌آورید و تصمیم می گیرید یک انگشتر قشنگ برایش بخرید. اما نظرتان عوض می‌شود و یک روز که اتومبیل او را قرض گرفته‌اید، آن را به خیابان کاج می‌برید و رویش یک سیستم صوتی درست و حسابی می‌بندید. وقتی همان شب به منزل نامزدتان می‌روید، او می‌گوید که چون به پول نیاز داشته، ‌اتومبیلش را یک ساعت قبل به پسر خاله‌اش فروخته است.
  11. از وقتی مدل جدید موبایل مورد علاقه‌تان را پشت ویترین یک فروشگاه دیده‌اید، شب‌ها خوابتان نمی‌برد. چند روز بعد وقتی حقوق خود را دریافت کردید،‌ بلافاصله به خیابان جمهوری می‌روید و آن گوشی را می‌خرید. شب وقتی به یک مهمانی می‌روید، عاشق گوشی یکی از مهمان‌ها می‌شوید. روز بعد به خیابان جمهوری می‌روید و آن گوشی را می‌خرید و گوشی قبلی‌تان را هم توی کشوی میزتان می‌گذارید.
  12. یک پول قلمبه دستتان می‌‌آید. به همسرتان می‌گویید که این پول‌ها مال هر دو نفر شما است، اما او خودش می‌تواند تصمیم بگیرد با آن در یک تور خارجی ثبت نام کرده یا برای تجهیز خانه خرج کنید. همسرتان چند روز فکر می‌کند . آخرش می‌گوید که می‌خواهد مبلمان را عوض کند، زیرا از آن خسته شده است. روز بعد مبلمان جدید را سه میلیون تومان می‌خرید و مبلی را که سال قبل دو میلیون خریده بودید و آخ هم نگفته و سالم است، از شما ۳۰۰ هزار تومان می‌خرند. مجبور هستید. می‌فهمید؟ مجبور هستید!

 

پایان.

همچنین ببینید

روش کلاسداری

بخش اوّل: ارکان کلاسداری ارکان و مراحل کلاسداری الف) شروع مناسب لازمه شروع مناسب درک …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 6 =