خانه / مهدویت / اشعار مناسب برای استفاده در جلسات معرفتی با موضوع مهدویت

اشعار مناسب برای استفاده در جلسات معرفتی با موضوع مهدویت

بيا كه عشق ببارد

چه سال ها كه گذشت و بهار منتظر است
بهار زخمى پشت حصار منتظر است‏

چه سروها كه به دست تَبر شهيد شدند
شقايق دل ما، داغدار منتظر است‏

از اين لباس سياه عزا، دلش پوسيد
سحر مگر برسد، شام تار منتظر است‏

بهانه گير شدند و به گريه افتادند
ستاره كُشت خودش را، سه تار منتظر است‏

چه قدر پنجره باز است رو به سوى اميد
چه قدر دلشده ى بيقرار منتظر است‏

مگر به مقصد خورشيد رو بگرداند
در ايستگاه تغزّل، قطار منتظر است‏

كوير شد دل عشّاق و آسمان خشكيد
بيا كه عشق ببارد، بهار منتظر است‏

انتظار

اى انتظارِ جارى ده قرن تا هنوز
بى تو غروب مى ‏شود اين روز ها هنوز

امّا هنوز چشمِ جهانى به راه توست
اين جمعه آه مى‏ رسى از راه يا هنوز …؟

با اشتياق رؤيت تو رو به آسمان
هر چشم، خيره است؛ ولى ابرها هنوز …

باران پاك رحمتى و خاك مى‏ كشد
هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

تو وعده خدايى و جارى است ياد تو
در خواهش مكرّر هر «ربنا» هنوز

در انتظار جمعه تو ندبه مى‏ كند
ناحيه مقدّسه كربلا هنوز …

بهار چمن

كاش مى ‏آمدى و با تو جهان گل مى‏ كرد
از گلستان رخت گلشن جان گل مى‏ كرد

مى‏شكفت از قدمت خنده به لب‏هاى زمين
با تماشاى حضور تو زمان گل مى‏ كرد

از شميم نفست، باغ، معطّر مى‏ شد
چهره‏ ات در دل و چشم نگران گل مى‏ كرد

هيچ دل نيست كه سودايى ديدار تو نيست
كاش با آمدنت دامن جان گل مى‏ كرد

تو بهار چمنى، وقت شكوفايى گل
كاش با آمدنت خواب خزان گل مى‏ كرد

سبزه با عشق تو در دشت و چمن مى‏ روييد
لاله با مهر تو پنهان و عيان گل مى‏ كرد

مى‏ گذشتى اگر از دشت، به همراه نسيم
خاك، با ديدن تو رقص‏كنان گل مى ‏كرد

جاى جنگ و جدل و دشمنى و خونريزى
عشق، در باغ تمنّاى جهان گل مى‏ كرد

مهر افسرد، وفا سوخت، محبّت پژمرد
كاش اين دشت، كران تا به كران گل مى‏ كرد

باز گرد اى گل پنهان شده در متن بهار
كاش مى‏آمدى و با تو جهان گل مى‏ كرد

نگاه تو

كيستم من؟ سائلى در پاى ديوار شما
با همه فقر و تهيدستى خريدار شما

ديده‏ ام را شسته ‏ام يك عمر از خون جگر
در هواى لحظه‏ اى از فيض ديدار شما

چون درخت خشك دارم بر فلك دست نياز
بلكه يابم حاصلى از نخل پر بار شما

سر برون آورده ‏ام چون رشته از شمع خموش
تا مگر نورى نصيبم كرد از نار شما

پيش‏تر از آن كه بگذارند نامى روى من
بوده نامم با خطّ خوانا به طومار شما

پاى تا سر دردم و باشد دوايم يك نگاه
اى شفاى عالمى در چشم بيمار شما

فخر بر بلبل فروشم، ناز بر گل آورم
گر چو خارى سر برون آرم ز گلزار شما

امیر قافله عشق

امير قافله عشق تخت و تاج نداشت
خيال داشتن قصر و برج عاج نداشت

نخواست گردِ زمين روى دامنش باشد
كه مالكيت باغ خدا خراج نداشت

بهاى قصر بهشت است ذكر او هرچند
ميان تيره دلان سكه اش رواج نداشت

به زير سايه نخلش رُطب چه شيرين است
كه بركت شجرش را درخت كاج نداشت

پل قيامتشان بود، در سقيفه شكست
على به بيعت نامرد احتياج نداشت!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Solve : *
14 + 11 =