خانه / اسلایدر اصلی / قهرمانان ملی(آیت الله سیدحسن مدرس)

قهرمانان ملی(آیت الله سیدحسن مدرس)

فردی چون من که عمامه‌اش بالش و عبایش روانداز او است و به لبی نان قانع است هر کجا رود به راحتی زندگی برایش میسر و راحت است

شهید آیت الله سیدحسن مدرس، از بزرگ مردان تاریخ ایران زمین است. او که حدود هفده سال، از ۱۲۸۹ تا ۱۳۰۷ نماینده مجلس بود، هیچ گاه از راه انقلابی خویش پشیمان نشد و در طول این مدت، با جسارت و شجاعت شگفت انگیز به مبارزه با استبداد و استعمار پرداخت و سرانجام جان خود را نیز در این راه فدا کرد.

خاطراتی از زندگی مدرّس

یقه باز مدرّس
دکتر سیّد عبدالباقی مدرّس فرزند آیت اللّه مدرّس نقل می کند: یک روز همراه آقا به مجلس رفتم. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، یکی از نمایندگان مجلس که به نظرم شیخ العراقین زاده بود، به ما رسید و خطاب به آقا گفت: شما در این زمستان سخت و با این پیراهن کرباسی و یقه باز گرفتار سرماخوردگی می شوید. مدرّس نگاهی تند به او نمود و گفت: «کاری به یقه باز من نداشته باشید. حواست جمع دروازه های ایران باشد که باز نماند!»

لیاقت وزیر رضاخانی
دکتر عبدالباقی مدرّس، فرزند شهید مدرّس می گوید: «مدرّس غالبا نامه هایی که برای وزرا و روسا می نوشت روی کاغذ پاکت تنباکو و یا کاغذهایی بود که آن روزگار در آن قند می پیچیدند. یکی از وزرا نامه ای از مدرّس دریافت داشته و ظاهرا آن را اهانت به خود دانسته بود. روزی یکی از آشنایان مدرّس آمد و یک بسته کاغذ آورد [و] به آقا گفت: جناب وزیر این کاغذ را فرستاده اند که حضرت آقا مطالب خود را روی آن مرقوم نمایند. مدرّس گفت: عبدالباقی، چند ورق از آن کاغذهای مرغوب خودت را بیاور. من بسته ای کاغذ به خدمت ایشان آوردم. مدرّس به آن مرد گفت: آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذ را هم روی آن بگذار. مرد امر آقا را اطاعت کرد. مدرّس روی تکه ای کاغذ قند نوشت: جناب وزیر، کاغذ فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشته ام نیست!»

پیش بینی اعجازآمیز
دکتر سیدعبدالباقی فرزند آیت اللّه مدرس نقل می کرد: «وقتی آقا در خواف تبعید بودند با مشقت زیاد توانستم به دیدنشان بروم. در دومین روز اقامت در خواف به آقا عرض کردم: نمی شود کاری کنید که از این زندان بیغوله رهایی یابید. آقا فرمودند: چرا، خیلی هم آسان! همین یک ماه پیش رضاخان به وسیله مأموری پیغام داده بود که من دخالت در سیاست نکنم و به عتبات بروم و آن جا ساکن شوم. گفتم: به رضاخان بگو: مدرّس گفت: من وظیفه خود را دخالت در سیاست می دانم. این جا هم جای خوبی است و به من خوش می گذرد. تو را هم روزی انگلیسی ها کنار گذاشته و به گوشه ای پرتاب می کنند. اگر قدرت داشتی و توانستی، بیا همین جا [خواف]. هرچه باشد بهتر از تبعیدگاه ها و زندان های خارج از ایران است. ولی می دانم که من در وطنم به قتل می رسم و تو در غربت و سرزمین بیگانه خواهی مرد.

عامل نجات ایران
دکتر سیدعبدالباقی مدرّس می گوید:«در سال ۱۳۱۲ به خدمت آقا [مدرّس] در قلعه خواف رسیدم. آن روز آقا مطالب زیادی به من گفتند. از جمله فرمودند: آقا سید عبدالباقی بدان انگلیسی ها روی مهره ای که بیست سال دیگر در این مملکت حاکم خواهد شد از همین اکنون کار می کنند، ولی ما در مورد امروزِ خودمان هم نمی توانیم تصمیم بگیریم. هر وقت ما آگاهی و هوشیاری پیدا کردیم و توانستیم متّکی به غیر نباشیم، آن وقت می توانیم مسائل مملکت خود را حل کنیم. از مسائل بزرگی که مردم ما گرفتار آن هستند و خارجی ها آن را به ما تحمیل کرده اند این است که اتکای ما به غیر است. همه چیز را باید از غیر بخواهیم. اسلحه، پوشاک، خوراک، [و] همه چیزمان بستگی به غیر دارد. روزگاری که این مملکت متکی به خود بوده، موفق بوده است و هر وقت به خود اتکا پیدا کرد آن روز، روز نجات مملکت است».

خداوند دو چیز را به من نداد یکی ترس و دیگری طمع، هرکس با مصالح ملی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراهم و الا فلا

مدرّس و قبول رشوه از انگلیسی
دکتر محمدحسین مدرّس می گوید: «در کنار آقا بودم که دو نفر آمدند که یکی فرنگی بود. پس از لحظه ای مردی که مترجم بود گفت: ایشان سفیر انگلیسند. چکی تقدیم می دارند برای این که به هر نوع صلاح بدانید مصرف نمایید. آقا گفتند: چک، چیست؟ مترجم گفت: چک براتی است که بانک می گیرد و مبلغی که در آن قید شده می پردازد. مدرّس خندید و گفت: به ایشان بگویید من پول و چک قبول ندارم. اگر کسی خواست به من پول دهد، باید آن را تبدیل به طلا کند و بارِ شتر نموده ظهر روز جمعه هنگام نماز به مدرسه سپهسالار بیاورد و آن جا اعلام کند این محموله را مثلاً انگلستان یا هر جای دیگر برای مدرّس فرستاده تا من قبول کنم. بعد از ترجمه این سخنان، مرد فرنگی چیزی گفت. مترجم رو به آقا کرد و گفت: ایشان می گویند: شما می خواهید در دنیا حیثیت سیاسی ما را نابود کنید، مدرّس با خنده گفت از نابودی چیزی که ندارید نترسید!»

تجمّل گرایی، سد راه تکامل
دکتر سید عبدالباقی (فرزند آیت اللّه مدرّس) می گوید: «وقتی شاگرد مدرسه طب بودم آقا هر ماه برای خرج تحصیل مبلغ پنجاه ریال به من می داد. من مبلغی را پس انداز کردم و با آن یک چوب لباس و یک تختخواب چوبی به قیمت ۳۲ ریال خریدم. با زحمت آن ها را به خانه آورد و در اطاق نمناکی که اقامت داشتم نهادم. آقا از مجلس آمد و طبق معمول نگاهی به درون انداخت. با لبخندی گفت: عبدالباقی، لباس آویز و تختخواب تا زمانی که برای رفع نیاز و سلامتی انسان باشد مفید است. اگر جنبه تجمّل و زینت گرفت، سد راه تکامل انسان می گردد. مواظب باش به آن روز نیفتی».

مدرّس و امید به آینده
پس از آن که مجلس مؤسسان، سلطنت را ازخاندان قاجار سلب و به خاندان پهلوی واگذار نمود، از مدرّس پرسیدند: از این پس در مبارزه خود امید موفّقیّت دارید؟ در پاسخ گفت: «من در این کشمکش چشم از حیات پوشیده از مرگ باک ندارم. آرزو دارم اگر خون بریزد، فایده ای در حصول آزادی داشته باشد. من از دستگاه رضاخان، نمی ترسم امّا او با تمام قدرت و جلالِ سلطنتش از من می ترسد».

مدرّس و حسّاسیت او نسبت به بیت المال
وقتی شهید مدرّس بودجه سال ۱۳۰۶ را می نگرد که در آن مبلغی برای اضافه حقوق نمایندگان مجلس ـ که خود نیز از آن قبیله بود ـ اختصاص داده اند، بحث ولایت و وکالت را مطرح می سازد و با آن بحث مخالفت خود را اعلام می نماید. او می گوید: «گمان می کنم ما که آمده ایم اینجا می گوییم وکیلیم؛ ولیّ نیستیم. ولیّ، آن کسی است که آنچه خودش مستقّلاً صلاح می داند اجرا کند. وکیل این است که نظر موکلّین را بداند. بنده از تمام موکلّین خودم که سی کرور باشند یکی را نمی دانم که راضی باشد، حقوقتان را سیصد تومان بکنیم. چرا؟ برای این که ندارند! ندارند! فقیرند، بی چیزند».

قناعت
دختر مدرّس گرفتار بیماری حصبه شدید شد. پزشک معالج او به آقا گفت: اجازه بدهید در شمیران محلی تهیه کنیم و فرزند شما را به آن جا منتقل کنیم که معالجات مؤثر افتد. مدرّس گفت: «همه فرزندان این مملکت فرزندان من هستند. نمی پسندم که فرزند من به ییلاق منتقل شود و دیگران در محیط گرم تهران و یا جاهای دیگر در شرایط سخت به سر ببرند، مگر این که برای همه آنها چنین شرایطی فراهم شود».

سخاوت
فاطمه بیگم دختر مدرّس می گفت: «بسیار و پی درپی اتفاق می افتاد که پدرم بدون قبا یا پیراهن و یا شلوار، درحالی که عبایش را به خود پیچیده بود به خانه می آمد. می دانستم که او فقیر و برهنه ای در راه خود دیده و لباس خود را که مورد نیاز او بوده، از تن درآورده و بخشیده است».

اعتقاد به کار و آبادانی
یکی از شاگردان شهید مدرّس می گفت: مدرّس درسِ کفایة الاُصول را در مدرسه سپهسالار تدریس می کرد و من مدتی به درس ایشان می رفتم. گاهی اوقات اتفاق می افتاد که مدرس هفته ای دو روز، روزهای پنج شنبه و جمعه غیبت می کرد و ما فکر می کردیم که به دهات موقوفه می رود.

دوستی داشتیم که ساکن شهریار بود. از من دعوت کرد به آن جا بروم. دعوتش را پذیرفتم و به منزلش رفتم. او ضمن صحبت گفت: سیدی است که گاه هفته ای یک روز به ده ما می آید و سر قنات می رود و با مقنّی ها کار می کند. بیشتر از همه آن ها هم کار می کند. یک روز عصر پنج شنبه به همراه میزبان از ده بیرون رفتم و به طور اتفاقی از کنار قنات عبور کردیم. مقنی ها مشغول کار بودند. وقتی که دقت کردم دیدم مدرّس نیز بالای چاه مشغول کشیدن سطل از چاه می باشد. دیگر نزدیک نشدم و سخنی هم نگفتم. روز شنبه در مدرسه گفتم: آقا شبیه شما را در فلان محل دیدم. فرمود: «اولاً کار برای کسی عار نیست، ثانیا پولی را که من از این راه می گیرم، پاک تر از هر پولی است. مگر نشنیده ای که جدم فرمود:

به نزد من کشیدن سنگ / از کوه به از منت ز مردان زمان است

بی هوش دشمن را با هوش می بیند
سید حسن تقی زاده تازه از اروپا برگشته بود. روزی به منزل مدرّس آمد و طی مذاکراتی مفصل اظهار داشت: آقا! انگلیسی ها خیلی قدرتمند و باهوش و سیاست مدارند. نمی توان با آنها مخالفت کرد. مدرّس پاسخ داد: «اشتباه می کنی. آنها مردم باهوشی نیستند. شما بی هوشید که چنین تصوری درباره آنان دارید!»

 

 

همچنین ببینید

دهم ربیع الثانی سالروز وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها (منبر ده دقیقه ای)

تعداد امامزادگان شایسته تعظیم و تجلیل در «دار الایمان قم‏»که بر فراز قبور مطهرشان گنبد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 + 1 =