شنبه , ۳ اسفند ۱۳۹۸
خانه / سوالات متداول

سوالات متداول

قهرمانان ملی(آیت الله مدرس و استفاده از کالای ایرانی)

شهید آیت الله «سید حسن مدرس» ایشان دیدگاهی اقتصادی داشتند که باید پایبند به قدرت اقتصادی خودمان باشیم و به هیچ عنوان به بیگانگان وابسته نباشیم؛ این موضوع در شرایط جامعه ما خیلی کاربرد دارد و باید تلاش کنیم که پیرو ایشان باشیم و سعی کنیم که کالای ایرانی استفاده کنیم و تولیدکنندگان هم کالاهای خوب و با کیفیتی را به مردم عرضه کنند که جای سؤال و شبهه نباشد. شهید مدرس بر توجه به تولید داخلی و استفاده از کالای داخل تاکید داشت. این شهید بزرگوار لباس، کفش، عبا و عمامه اش از تولید داخل بود. عمامه اش از کرباس بود و آن را رنگ و استفاده می کرد. زمانی که این شهید بزرگوار نماینده اصفهان شد، یک گاری داشت و با این گاری تردد می کرد. اما برخی برای وی کالسکه تهیه کردند تا با آن رفت و آمد کند. کالسکه در حکم ماشین های مدل بالا و مثلا بنز الان بود اما وی از استفاده آن امتناع کرد. هر وقت ما آگاهی و هوشیاری پیدا کردیم و توانستیم متکی به غیر نباشیم، آن وقت می توانیم مسائل مملکت خود را حل کنیم. از مسائل بزرگی که مردم ما گرفتار آن هستند و خارجی ها آن را به ما تحمیل کرده اند، این است که اتکای ما به غیر است. همه چیز را باید از غیر بخواهیم؛ اسلحه، پوشاک، خوراک… همه چیزمان بستگی به غیر دارد. روزگاری که این مملکت متکی به خود بوده، موفق بوده است و هر وقت به خود اتکا پیدا کرد، آن روز، روز نجات مملکت است.

شهید آیت الله «سید حسن مدرس» این عالم بسیار مقید به مصرف تولیدات داخلی و حمایت از تولیدکنندگان داخلی بود؛ به ایشان ایراد می گیرند که چرا عبای کرباسی می پوشید و عبای بهتری استفاده نمی کنید، می گویند هر زمانی که یک ایرانی عبای بهتری درست کرد، من از همان عبا استفاده می کنم. شهید مدرس بر توجه به تولید داخلی و استفاده از کالای داخل تاکید داشت. این شهید بزرگوار لباس، کفش، عبا و عمامه اش از تولید داخل بود. عمامه اش از کرباس بود و آن را رنگ و استفاده می کرد.

سیره عملی آیت الله مدرس در استفاده از کالاهای داخلی و دوری از محصولات خارجی
سید عبدالباقی مدرس: نتیجه آیت الله مدرس(ره) درباره سیره این عالم در استفاده از تولیدات داخلی خاطرنشان کرد: این عالم بسیار مقید به مصرف تولیدات داخلی و حمایت از تولیدکنندگان داخلی بودند؛ به ایشان ایراد می گیرند که چرا عبای کرباسی(نوعی پارچه درشت بافت و سنگین) می پوشید و عبای بهتری استفاده نمی کنید، ایشان می گویند هر زمانی که ایرانی عبای بهتری درست کرد، من از همان عبا استفاده می کنم؛ ایشان دیدگاهی اقتصادی داشتند که باید پایبند به قدرت اقتصادی خودمان باشیم و به هیچ عنوان به بیگانگان وابسته نباشیم؛ این موضوع در شرایط جامعه ما خیلی کاربرد دارد و باید تلاش کنیم که پیرو ایشان باشیم و سعی کنیم که کالای ایرانی استفاده کنیم و تولیدکنندگان هم کالاهای خوب و با کیفیتی را به مردم عرضه کنند که جای سؤال و شبهه نباشد. شهید مدرس بر توجه به تولید داخلی و استفاده از کالای داخل تاکید داشت. این شهید بزرگوار لباس، کفش، عبا و عمامه اش از تولید داخل بود. عمامه اش از کرباس بود و آن را رنگ و استفاده می کرد.شهید آیت الله «سید حسن مدرس»، از بزرگ مردان تاریخ ایران زمین است. او که حدود ۱۷ سال، از ۱۲۸۹ تا ۱۳۰۷ نماینده مجلس بود، هیچ گاه از راه انقلابی خویش پشیمان نشد و در طول این مدت، با جسارت و شجاعت شگفت انگیز به مبارزه با استبداد و استعمار پرداخت و سرانجام جان خود را در این راه فدا کرد. انتخاب سالروز شهادت وی به عنوان روز مجلس از سوی مجلس شورای اسلامی، به ماندگاری نام و یاد این عالم انقلابی در خاطرها و شناخت هر چه بیشترش کمک خواهد کرد.

 

ساده زیست، متکی به خود و خودکفایی
این عالم خصوصیات بسیار خوبی داشته است، از جمله این که بسیار ساده زیست و قناعت پیشه بود و با سادگی صحبت می کرد، اما ویژگی برجسته ایشان، شجاعت و شهامت و دلبسته نبود به مال دنیا بود؛ وظیفه شرعی اش را به طور کمال انجام داده است و در بین مردم با عزت زندگی کرد. زمانی که این شهید بزرگوار نماینده اصفهان شد، یک گاری داشت و با این گاری تردد می کرد. اما برخی برای وی کالسکه تهیه کردند تا با آن رفت و آمد کند. کالسکه در حکم ماشین های مدل بالا و مثلا بنز الان بود اما وی از استفاده آن امتناع کرد.

تجمل گرایی، سد راه تکامل
سید عبدالباقی مدرس: وقتی شاگرد مدرسه طب بودم، آقا هر ماه برای خرج تحصیل مبلغ ۵۰ ریال به من می داد. من مبلغی را پس انداز کردم و با آن یک چوب لباس و یک تختخواب چوبی به قیمت ۳۲ ریال خریدم. با زحمت آن ها را به خانه آوردم و در اتاق نمناکم نهادم. آقا آمد و طبق معمول نگاهی به درون انداخت. با لبخندی گفت: «عبدالباقی، لباس آویز و تختخواب تا زمانی که برای رفع نیاز و سلامتی انسان باشد مفید است. اگر جنبه تجمل و زینت گرفت، سد راه تکامل انسان می گردد. مواظب باش به آن روز نیفتی.» وقتی پدر مدرس فوت کرد وی برای ادامه تحصیلش کار می کرد و خرج خود را در می آورد و محتاج کسی نبود. مدرس وقتی نماینده شد و به تهران آمد در بین مردم و پایین ترین نقطه شهر زندگی می کرد اما در حال حاضر نماینده ها در شمال شهر و از قیطریه به بالا زندگی می کنند.

بشخصیت انسان به رفتار اوست
فاطمه بیگم مدرس: پدرم در سال تنها از دو دست لباس کرباس که عبارت بود از یک پیراهن، یک قبا و یک شلوار، استفاده می کرد و اکثر اوقات عبای کهنه ای می پوشید؛ به گونه ای که یکی از شخصیت ها در تهران به شوخی به او گفت: «شما الان جزو رجال درجه اول مملکت به شمار می آیید؛ نمی خواهید لباس های خود را عوض کنید؟» پدرم در پاسخ گفت: «شخصیت انسان به اخلاق و رفتار اوست، نه لباس او.»

باید به خودمان تکیه کنیم
سید عبدالباقی مدرس: در سال ۱۳۱۲ به خدمت آقا در قلعه خواف رسیدم. آن روز آقا مطالب زیادی به من گفتند. از جمله فرمودند: «آقا سید عبدالباقی، بدان انگلیسی ها روی مهره ای که ۲۰ سال دیگر در این مملکت حاکم خواهد شد، از همین اکنون کار می کنند. ولی ما در مورد امروز خودمان هم نمی توانیم تصمیم بگیریم. هر وقت ما آگاهی و هوشیاری پیدا کردیم و توانستیم متکی به غیر نباشیم، آن وقت می توانیم مسائل مملکت خود را حل کنیم. از مسائل بزرگی که مردم ما گرفتار آن هستند و خارجی ها آن را به ما تحمیل کرده اند، این است که اتکای ما به غیر است. همه چیز را باید از غیر بخواهیم؛ اسلحه، پوشاک، خوراک… همه چیزمان بستگی به غیر دارد. روزگاری که این مملکت متکی به خود بوده، موفق بوده است و هر وقت به خود اتکا پیدا کرد، آن روز، روز نجات مملکت است.» شهید مدرس بر اسلام ناب محمدی (ص) تاکید داشت و اهل معامله نبود.

قهرمانان ملی(آیت الله سیدحسن مدرس)

فردی چون من که عمامه‌اش بالش و عبایش روانداز او است و به لبی نان قانع است هر کجا رود به راحتی زندگی برایش میسر و راحت است

شهید آیت الله سیدحسن مدرس، از بزرگ مردان تاریخ ایران زمین است. او که حدود هفده سال، از ۱۲۸۹ تا ۱۳۰۷ نماینده مجلس بود، هیچ گاه از راه انقلابی خویش پشیمان نشد و در طول این مدت، با جسارت و شجاعت شگفت انگیز به مبارزه با استبداد و استعمار پرداخت و سرانجام جان خود را نیز در این راه فدا کرد.

خاطراتی از زندگی مدرّس

یقه باز مدرّس
دکتر سیّد عبدالباقی مدرّس فرزند آیت اللّه مدرّس نقل می کند: یک روز همراه آقا به مجلس رفتم. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، یکی از نمایندگان مجلس که به نظرم شیخ العراقین زاده بود، به ما رسید و خطاب به آقا گفت: شما در این زمستان سخت و با این پیراهن کرباسی و یقه باز گرفتار سرماخوردگی می شوید. مدرّس نگاهی تند به او نمود و گفت: «کاری به یقه باز من نداشته باشید. حواست جمع دروازه های ایران باشد که باز نماند!»

لیاقت وزیر رضاخانی
دکتر عبدالباقی مدرّس، فرزند شهید مدرّس می گوید: «مدرّس غالبا نامه هایی که برای وزرا و روسا می نوشت روی کاغذ پاکت تنباکو و یا کاغذهایی بود که آن روزگار در آن قند می پیچیدند. یکی از وزرا نامه ای از مدرّس دریافت داشته و ظاهرا آن را اهانت به خود دانسته بود. روزی یکی از آشنایان مدرّس آمد و یک بسته کاغذ آورد [و] به آقا گفت: جناب وزیر این کاغذ را فرستاده اند که حضرت آقا مطالب خود را روی آن مرقوم نمایند. مدرّس گفت: عبدالباقی، چند ورق از آن کاغذهای مرغوب خودت را بیاور. من بسته ای کاغذ به خدمت ایشان آوردم. مدرّس به آن مرد گفت: آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذ را هم روی آن بگذار. مرد امر آقا را اطاعت کرد. مدرّس روی تکه ای کاغذ قند نوشت: جناب وزیر، کاغذ فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشته ام نیست!»

پیش بینی اعجازآمیز
دکتر سیدعبدالباقی فرزند آیت اللّه مدرس نقل می کرد: «وقتی آقا در خواف تبعید بودند با مشقت زیاد توانستم به دیدنشان بروم. در دومین روز اقامت در خواف به آقا عرض کردم: نمی شود کاری کنید که از این زندان بیغوله رهایی یابید. آقا فرمودند: چرا، خیلی هم آسان! همین یک ماه پیش رضاخان به وسیله مأموری پیغام داده بود که من دخالت در سیاست نکنم و به عتبات بروم و آن جا ساکن شوم. گفتم: به رضاخان بگو: مدرّس گفت: من وظیفه خود را دخالت در سیاست می دانم. این جا هم جای خوبی است و به من خوش می گذرد. تو را هم روزی انگلیسی ها کنار گذاشته و به گوشه ای پرتاب می کنند. اگر قدرت داشتی و توانستی، بیا همین جا [خواف]. هرچه باشد بهتر از تبعیدگاه ها و زندان های خارج از ایران است. ولی می دانم که من در وطنم به قتل می رسم و تو در غربت و سرزمین بیگانه خواهی مرد.

عامل نجات ایران
دکتر سیدعبدالباقی مدرّس می گوید:«در سال ۱۳۱۲ به خدمت آقا [مدرّس] در قلعه خواف رسیدم. آن روز آقا مطالب زیادی به من گفتند. از جمله فرمودند: آقا سید عبدالباقی بدان انگلیسی ها روی مهره ای که بیست سال دیگر در این مملکت حاکم خواهد شد از همین اکنون کار می کنند، ولی ما در مورد امروزِ خودمان هم نمی توانیم تصمیم بگیریم. هر وقت ما آگاهی و هوشیاری پیدا کردیم و توانستیم متّکی به غیر نباشیم، آن وقت می توانیم مسائل مملکت خود را حل کنیم. از مسائل بزرگی که مردم ما گرفتار آن هستند و خارجی ها آن را به ما تحمیل کرده اند این است که اتکای ما به غیر است. همه چیز را باید از غیر بخواهیم. اسلحه، پوشاک، خوراک، [و] همه چیزمان بستگی به غیر دارد. روزگاری که این مملکت متکی به خود بوده، موفق بوده است و هر وقت به خود اتکا پیدا کرد آن روز، روز نجات مملکت است».

خداوند دو چیز را به من نداد یکی ترس و دیگری طمع، هرکس با مصالح ملی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراهم و الا فلا

مدرّس و قبول رشوه از انگلیسی
دکتر محمدحسین مدرّس می گوید: «در کنار آقا بودم که دو نفر آمدند که یکی فرنگی بود. پس از لحظه ای مردی که مترجم بود گفت: ایشان سفیر انگلیسند. چکی تقدیم می دارند برای این که به هر نوع صلاح بدانید مصرف نمایید. آقا گفتند: چک، چیست؟ مترجم گفت: چک براتی است که بانک می گیرد و مبلغی که در آن قید شده می پردازد. مدرّس خندید و گفت: به ایشان بگویید من پول و چک قبول ندارم. اگر کسی خواست به من پول دهد، باید آن را تبدیل به طلا کند و بارِ شتر نموده ظهر روز جمعه هنگام نماز به مدرسه سپهسالار بیاورد و آن جا اعلام کند این محموله را مثلاً انگلستان یا هر جای دیگر برای مدرّس فرستاده تا من قبول کنم. بعد از ترجمه این سخنان، مرد فرنگی چیزی گفت. مترجم رو به آقا کرد و گفت: ایشان می گویند: شما می خواهید در دنیا حیثیت سیاسی ما را نابود کنید، مدرّس با خنده گفت از نابودی چیزی که ندارید نترسید!»

تجمّل گرایی، سد راه تکامل
دکتر سید عبدالباقی (فرزند آیت اللّه مدرّس) می گوید: «وقتی شاگرد مدرسه طب بودم آقا هر ماه برای خرج تحصیل مبلغ پنجاه ریال به من می داد. من مبلغی را پس انداز کردم و با آن یک چوب لباس و یک تختخواب چوبی به قیمت ۳۲ ریال خریدم. با زحمت آن ها را به خانه آورد و در اطاق نمناکی که اقامت داشتم نهادم. آقا از مجلس آمد و طبق معمول نگاهی به درون انداخت. با لبخندی گفت: عبدالباقی، لباس آویز و تختخواب تا زمانی که برای رفع نیاز و سلامتی انسان باشد مفید است. اگر جنبه تجمّل و زینت گرفت، سد راه تکامل انسان می گردد. مواظب باش به آن روز نیفتی».

مدرّس و امید به آینده
پس از آن که مجلس مؤسسان، سلطنت را ازخاندان قاجار سلب و به خاندان پهلوی واگذار نمود، از مدرّس پرسیدند: از این پس در مبارزه خود امید موفّقیّت دارید؟ در پاسخ گفت: «من در این کشمکش چشم از حیات پوشیده از مرگ باک ندارم. آرزو دارم اگر خون بریزد، فایده ای در حصول آزادی داشته باشد. من از دستگاه رضاخان، نمی ترسم امّا او با تمام قدرت و جلالِ سلطنتش از من می ترسد».

مدرّس و حسّاسیت او نسبت به بیت المال
وقتی شهید مدرّس بودجه سال ۱۳۰۶ را می نگرد که در آن مبلغی برای اضافه حقوق نمایندگان مجلس ـ که خود نیز از آن قبیله بود ـ اختصاص داده اند، بحث ولایت و وکالت را مطرح می سازد و با آن بحث مخالفت خود را اعلام می نماید. او می گوید: «گمان می کنم ما که آمده ایم اینجا می گوییم وکیلیم؛ ولیّ نیستیم. ولیّ، آن کسی است که آنچه خودش مستقّلاً صلاح می داند اجرا کند. وکیل این است که نظر موکلّین را بداند. بنده از تمام موکلّین خودم که سی کرور باشند یکی را نمی دانم که راضی باشد، حقوقتان را سیصد تومان بکنیم. چرا؟ برای این که ندارند! ندارند! فقیرند، بی چیزند».

قناعت
دختر مدرّس گرفتار بیماری حصبه شدید شد. پزشک معالج او به آقا گفت: اجازه بدهید در شمیران محلی تهیه کنیم و فرزند شما را به آن جا منتقل کنیم که معالجات مؤثر افتد. مدرّس گفت: «همه فرزندان این مملکت فرزندان من هستند. نمی پسندم که فرزند من به ییلاق منتقل شود و دیگران در محیط گرم تهران و یا جاهای دیگر در شرایط سخت به سر ببرند، مگر این که برای همه آنها چنین شرایطی فراهم شود».

سخاوت
فاطمه بیگم دختر مدرّس می گفت: «بسیار و پی درپی اتفاق می افتاد که پدرم بدون قبا یا پیراهن و یا شلوار، درحالی که عبایش را به خود پیچیده بود به خانه می آمد. می دانستم که او فقیر و برهنه ای در راه خود دیده و لباس خود را که مورد نیاز او بوده، از تن درآورده و بخشیده است».

اعتقاد به کار و آبادانی
یکی از شاگردان شهید مدرّس می گفت: مدرّس درسِ کفایة الاُصول را در مدرسه سپهسالار تدریس می کرد و من مدتی به درس ایشان می رفتم. گاهی اوقات اتفاق می افتاد که مدرس هفته ای دو روز، روزهای پنج شنبه و جمعه غیبت می کرد و ما فکر می کردیم که به دهات موقوفه می رود.

دوستی داشتیم که ساکن شهریار بود. از من دعوت کرد به آن جا بروم. دعوتش را پذیرفتم و به منزلش رفتم. او ضمن صحبت گفت: سیدی است که گاه هفته ای یک روز به ده ما می آید و سر قنات می رود و با مقنّی ها کار می کند. بیشتر از همه آن ها هم کار می کند. یک روز عصر پنج شنبه به همراه میزبان از ده بیرون رفتم و به طور اتفاقی از کنار قنات عبور کردیم. مقنی ها مشغول کار بودند. وقتی که دقت کردم دیدم مدرّس نیز بالای چاه مشغول کشیدن سطل از چاه می باشد. دیگر نزدیک نشدم و سخنی هم نگفتم. روز شنبه در مدرسه گفتم: آقا شبیه شما را در فلان محل دیدم. فرمود: «اولاً کار برای کسی عار نیست، ثانیا پولی را که من از این راه می گیرم، پاک تر از هر پولی است. مگر نشنیده ای که جدم فرمود:

به نزد من کشیدن سنگ / از کوه به از منت ز مردان زمان است

بی هوش دشمن را با هوش می بیند
سید حسن تقی زاده تازه از اروپا برگشته بود. روزی به منزل مدرّس آمد و طی مذاکراتی مفصل اظهار داشت: آقا! انگلیسی ها خیلی قدرتمند و باهوش و سیاست مدارند. نمی توان با آنها مخالفت کرد. مدرّس پاسخ داد: «اشتباه می کنی. آنها مردم باهوشی نیستند. شما بی هوشید که چنین تصوری درباره آنان دارید!»

 

 

علل صلح امام حسن(علیه السلام)

همه ابعاد زندگی ائمه (ع) بایسته پژوهش است ولی بخشی از آن ابعاد مانند: عدالت امام علی (ع)، صلح امام حسن (ع) و… در زندگی آن بزرگواران نقطه عطف محسوب می گردد. لذا این نوشتار سعی می کند در هر شماره، یک ویژگی مهم از زندگی آنان را به صورت مختصر بررسی نماید و تفصیل آن را به پژوهش گران عزیز واگذار کند. در این شماره، دلایل صلح امام حسن (ع) را تحلیل می کنیم.

۱ – تکلیف گرایی
شماری بر این باورند که علت اصلی صلح امام حسن (ع) انجام وظیفه بود، زیرا امامان معصوم هر کدام وظیفه خاصّی داشته اند که از سوی خداوند تعیین شده است. از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «به راستی که وصیّت به صورت کتابی از آسمان بر محمد (ص) نازل گردید و نامه مُهر شده ای جز وصیّت بر آن حضرت نازل نشد. جبرئیل عرض کرد: ای محمد! این است وصیّت تو در امت خویش که نزد خاندانت خواهد بود. رسول خدا (ص) فرمود: ای جبرئیل! کدام خاندانم؟ عرض کرد: بندگان برگزیده خدا از آنها و دودمانشان، تا علم نبوت را از تو ارث برند… به راستی وصیّت، مُهرهایی بود، پس علی (ع) مهر اول را گشود و هر چه در آن بود بر طبق آن عمل کرد؛ سپس حسن (ع) مهر دوم را گشود و هر چه در آن بود به آن عمل کرد و چون حسن (ع) از دنیا رفت، حسین (ع) مهر سوم را گشود و دید دستور خروج و کشتن و کشته شدن در آن بود… .»(۱)

اگر علت صلح امام حسن (ع) انجام تکلیف الهی باشد؛ بدین معنا که خداوند چنین وظیفه ای را برای آن حضرت تعیین کرده است، اشکال و شبهه ای بر صلح ایشان وارد نیست، و اگر می بینیم برخی اشکال هایی بر آن وارد می کنند به این دلیل است که سرّ آن را نمی دانند.

از سوی دیگر، امامان معصوم (ع) حجت خدا بر مردم هستند و از این رو رفتار و گفتارشان حجت است. بر این اساس، صلح امام حسن (ع) عملی است که از سوی حجت خدا انجام شده و قطعاً دلایل بسیار مستحکم و متقنی داشته، گرچه دیگران آن را ندانند؛ چنان که آن حضرت خود بدان اشاره کرده است. شیخ صدوق به سند خود از ابی سعید عقیصا روایت کرده که گفت: وقتی به نزد امام حسن (ع) رفتم و به آن حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! چرا با این که می دانستی حق با شماست، با معاویه گمراه و ستم گر صلح کردی؟! امام فرمود: ای ابا سعید! آیا من حجت خدا بر خلق او و امام آنها پس از پدرم نیستم؟ گفتم: چرا! فرمود: پس من اکنون امام و رهبرم، چه قیام کنم و چه نکنم.

ای ابا سعید! علت مصالحه من با معاویه همان علت مصالحه ای است که رسول خدا (ص) با بنی ضمره… و مردم مکه کرد؛ آنان کافر بودند به تنزیل (ظاهر آیات قرآن) و معاویه و اصحاب او کافرند به تأویل (باطن آیات قرآن).

ای ابا سعید! وقتی من از جانب خدای متعال امام هستم، نمی توان مرا در کاری که کرده ام، چه جنگ و چه صلح، تخطئه کرد؛ اگر چه سرّ کاری را که کرده ام، برای دیگران روشن و آشکار نباشد. آیا خضر (ع) را ندیدی که وقتی آن پسر را به دلیل سوراخ کردنِ کشتی کشت و آن دیوار را بر پا داشت، موسی (ع) به کار او اعتراض کرد؟ زیرا سرّ آن را نمی دانست؛ اما وقتی علت آن را فهمید، راضی شد. و همین گونه است کار من که چون شما سرّ آن را نمی دانید، مرا هدف اعتراض قرار داده اید… .(۲)

۲ – حفظ دین
در فرهنگ امامان، حفظ دین و احیای معارف اهل بیت (ع) محوری ترین عنصر است. به همین دلیل تشکیل حکومت، قیام، صلح و سکوت آنها همه در جهت حفظ اسلام و احیای سنّت شکل می گیرد. اگر در شرایطی اسلام به واسطه قیام حفظ شود، آنان قیام می کنند و اگر در مقطعی دیگر سکوت آنها موجب حفظ اسلام شود، سکوت می کنند، هر چند این سکوت، باعث از دست رفتن حقّ مسلّم آنان شود. امام علی (ع) فرمود: «سلامة الدین احبّ الینا من غیره.»(۳)

بر این اساس، یکی از علل مهم صلح امام حسن (ع) را می توان «حفظ دین» بیان کرد، زیرا وضعیت جامعه اسلامی در شرایطی قرار داشت که ممکن بود جنگ با معاویه، اصل دین را از بین ببرد. مضافاً این که اوضاع بیرونی جامعه اسلامی نشان می داد که روم شرقی آماده حمله نظامی به مسلمانان بود.(۴)

از سوی دیگر، مردم نیز از نظر فرهنگی در وضعیتی قرار داشتند که خون ریزی و جنگ، نوعی بدبینی به دین و مقدّسات را به وجود می آورد. شاید بر همین اساس باشد که امام حسن (ع) یکی از دلایل صلح خود را حفظ دین بیان کرد؛ چنان که او در پی اعتراض برخی از شیعیانش فرمود: «انّی خشیت أن یجتثّ المسلمون عن وجه الارض فاردت ان یکون للدّین ناعی؛(۵) ترسیدم ریشه مسلمانان از زمین کنده شود و کسی از آنان باقی نماند؛ از این رو با مصالحه ای که انجام گرفت، خواستم دین خدا حفظ شود.»

۳ – مصالح عمومی
رعایت مصالح عمومی، خردمندانه ترین استراتژی ای است که از سوی رهبران دل سوز و آزادی خواه، به ویژه رهبران الهی اتخاذ می شود، زیرا آنان هیچ گاه مصالح عمومی را فدای مصالح فردی و گروهی نمی کنند. امام حسن (ع) نیز برای جلوگیری از خون ریزی و رعایت مصالح مسلمانان، تن به صلح داد؛ چنان که آن حضرت خود فرمودند: «من صلح را پذیرفتم تا از خون ریزی جلوگیری کنم و جان خود، خانواده و اصحاب صمیمی خویش را حفظ کرده باشم.»(۶)

وی می دانست که برخی او را مذلّ المؤمنین خواهند خواند(۷) و برخی به او بی احترامی و اهانت خواهند کرد، ولی همه این سختی ها را تحمل نمود تا مصالح عمومی تهدید نشود، زیرا جنگ با معاویه نه به نفع کوفیان بود و نه به نفع شامیان، بلکه زمینه حمله نظامی رومیان را به جهان اسلام فراهم می کرد. ابن واضح یعقوبی می نویسد: معاویه در سال چهل و یکم [هجری ]به شام برگشت و وقتی خبر یافت که لشکر روم با سپاهیان انبوه، راه جنگ را در پیش گرفته است… با فرستادن صد هزار دینار با او صلح کرد… .»(۸)

شاید همین دلیل (رعایت مصالح عمومی) بوده که پیامبر اسلام (ص) درباره امام حسن (ع) فرمود: «همانا پسرم پیشوای مسلمانان است و امید است خداوند به دست او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان، صلح برقرار کند.»(۹)

صلح امام حسن (ع) زمینه ساز قیام امام حسین (ع) بود. سید عبدالحسین شرف الدین می نویسد: «حسن (ع) از جان خود دریغ نداشت و حسین (ع) در راه خدا از او با گذشت تر نبود. او جان خود را برای جهادی صامت و آرام نگاه داشت. شهادت کربلا پیش از آن که حسینی باشد، حسنی بود. از نظر خردمندان صاحب نظر، روز ساباط امام حسن (ع) به مفهوم فداکاری بسی آمیخته تر است، تا روز عاشورای امام حسین (ع)… زیرا امام حسن (ع) در آن روز، در صحنه فداکاری، نقش یک قهرمان نستوه و پایدار را در چهره مظلومانه یک از پا نشسته مغلوب، ایفا کرد. شهادت عاشورا به این دلیل در مرتبه نخست، حسنی بود و سپس حسینی، که حسن (ع) شالوده آن را ریخته و وسایل آن را فراهم آورده بود. پیروزی قاطع امام حسن (ع) متوقف بود بر این که با صبر و پایداریِ حکیمانه اش حقیقت را بی پرده آشکار کند و در پرتو این روشنی بود که امام حسین (ع) توانست به آن نصرت و پیروزی پرشکوه ابدی نایل آید؛ تو گویی آن دو گوهر پاک برای این خطّ مشی هم داستان شده بودند که: نقش پایداری حکیمانه، از آنِ حسن (ع) باشد و نقش شورش گری و قیام مردانه، از آنِ حسین (ع)… .»(۱۰)

۴ – حفظ شیعیان
حفظ شیعیان گرچه از مصادیق مصالح عمومی است، ولی از آن جایی که شیعیان، حافظان و پاسداران دین و موالی اهل بیت (ع) بودند، حفظ آنان از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. شیعیان خاص امیر المؤمنین (ع) اغلب در جمل، صفین و نهروان به شهادت رسیده و گروه اندکی از آنان باقی مانده بود و اگر جنگی به وقوع می پیوست، با توجه به ضعف مردم عراق، قطعاً امام حسن (ع) و شیعیان متحمل خسارات جبران ناپذیری می شدند، زیرا معاویه در این صورت آنها را به شدت سرکوب می نمود. اما صلح امام می توانست آنها را برای شرایطی نگه دارد که در آینده فراهم می آمد، به طوری که اگر بنا بود خون آنها ریخته شود بتواند بازده مفیدی داشته و جریانی مؤثر در تاریخ به وجود آورد.

حال اگر امام مصالحه نمی کرد و نتیجه جنگ نیز پیروزی شامیان بود، معاویه با بهانه کردن جنگ، حتی یک نفر از آنان را باقی نمی گذاشت. گرچه معاویه عهدشکنی کرد و برخی از شیعیان مانند: حجر بن عدی، مرو بن حمق و… را شهید کرد، ولی صلح سبب شد که شیعیان کشته نشوند. از این رو امام حسن (ع) یکی از علل صلح خود را حفظ شیعیان دانست و فرمود: «نگه داری و حفظ شیعه، مرا ناگزیر بر صلح نمود. سپس مناسب دیدم جنگ به روز دیگر محوّل گردد… .»(۱۱)

۵ – عدم حمایت مردم و خیانت فرماندهان
تشکیل حکومت و دفاع از آن، به پشتوانه مردمی نیاز دارد. اگر حکومت را به کبوتری تشبیه کنیم که با دو بال به سوی مقصد پرواز می کند، آن دو بال، مردم و رهبر هستند. در متون اسلامی از رهبر به واژه «امام» و از مردم به واژه «امت» یاد شده است و این، پیوند عمیق آن دو را می رساند. حکومتِ بدون مردم، همانند کبوتری بال شکسته است که به هدف نهایی نمی رسد؛ از این رو در اسلام به مردم سالاری توجه خاصّی شده است.

بی تردید، یکی از علل عدم موفقیت امامان معصوم (ع) در تشکیل حکومت و یا شکست ظاهری در قیام ها، عدم همکاری مردم بود. امام علی (ع) به رغم این که حکومت را حقّ خود می دانست،(۱۲) ولی به دلیل عدم استقبال مردم، حکومت تشکیل نداد تا این که آنان پس از قتل عثمان به او روی آوردند. و لذا آن حضرت فرمود: «اگر حضور مردم نبود، افسار خلافت را رها می کردم.»(۱۳)

بی گمان یکی از علل اصلیِ صلح امام حسن (ع) نیز حمایت نکردن مردم از آن حضرت بود. اگر مردم کوفه از او حمایت می کردند و فرماندهان سپاهش به او خیانت نمی کردند، حضرت صلح نمی کرد؛ چنان که فرمود: «به خدا سوگند، من از آن جهت کار را به او سپردم که یاوری نداشتم، اگر یاوری می داشتم، شبانه روز با معاویه می جنگیدم تا خداوند میان ما و او حکم کند.»(۱۴)

مردم و فرماندهان حضرت به امام خیانت کردند. در این خیانت، دنیاگرایی، عدم رشد سیاسی و تبلیغات معاویه بسیار تأثیر گذار بود. در این جا لازم است به صورت مختصر به فعالیت های امام و خیانت مردم و فرماندهان آن حضرت اشاره شود.

بعد از شهادت امام علی (ع) مردم با امام حسن مجتبی (ع) بیعت کردند و آن حضرت بلافاصله مدیران خود را به شهرها فرستاد. وقتی معاویه از واقعه باخبر شد، به دو جاسوس مأموریت داد تا از شهر اطلاعات کسب کنند. امام حسن (ع) از ماجرا آگاه شد و هر دو را دست گیر کرد و گردن زد. آن گاه به معاویه نامه نوشت: جاسوس فرستاده ای، گویا قصد جنگ داری! اگر چنین است، آماده جنگ هستم.

پس از چند بار مکاتبه، معاویه با لشکریان فراوانی به سوی عراق حرکت کرد و برای سران منافقان که سابقاً در لشکر علی (ع) بودند و چهره منافقانه خود را پوشانده و اینک در لشکر امام مجتبی (ع) به سر می بردند، مخفیانه نامه نوشت که اگر حسن بن علی (ع) را به قتل برسانند، دویست هزار درهم به هر یک می دهد، به علاوه این که آنها را امیر یکی از لشکریان شام خواهد نمود. معاویه با این شیوه، اکثر منافقان را متوجه خود ساخت و حتی روزی یکی از آنها در اثنای نماز به جانب حضرت تیر انداخت، اما چون آن بزرگوار زره پوشیده بود، اثر نکرد. آری، منافقان در ظاهر به حضرت اظهار محبت می کردند، اما در خفا به معاویه نامه می نوشتند که با تو هستیم.

وقتی خبر لشکرکشی معاویه به امام رسید، بالای منبر رفت و مردم را به جهاد دعوت کرد، ولی کسی اجابت نکرد، اما با ترغیب عدی بن حاتم گروهی برخاستند و با او موافقت کردند. امام فرمود: اگر راست می گویید، به نخیله بروید، ولی می دانم به گفته خود وفا نخواهید کرد؛ چنان که با بهتر از من (امام علی) وفا نکردید.

حضرت به نخیله رفت و متوجه شد اکثر آنها که اظهار اطاعت کرده بودند، در آن جا حاضر نشده اند. امام در نخیله سخن رانی کردند و سپس مردی از قبیله کنده را به نام «حکم» با چهار هزار نفر به سوی لشکر معاویه فرستادند و امر کردند در منزل انبار توقف کنید تا فرمانم برسد، اما وقتی به انبار رسید و معاویه از این رخداد آگاه گردید، پیکی نزد «حکم» فرستاد که اگر به طرف ما بیایی و از حسن بن علی (ع) دست برداری، یکی از ولایت شامات را به تو می دهم و پانصد هزار درهم برایش فرستاد. او امام را رها کرد و با دویست نفر از اقوام و دوستان نزدیک خود به معاویه پیوستند. پس از آن، امام فرد دیگری را از قبیله بنی مراد همراه چهار نفر به سوی انبار فرستاد که او هم فریب معاویه را خورد و به وی پیوست.

حضرت بعد از خیانت فرماندهان به محلی به نام «دیر عبدالرحمن» کوچ کرد. همه سپاه سه روز در آن جا اقامت کردند تا این که چهل هزار سواره و پیاده جمع شدند. امام دوازده هزار نفر را به فرماندهی عبید الله بن عباس به جنگ با معاویه فرستاد و فرمود: امیر لشکر، عبید الله بن عباس است. اگر حادثه ای برایش پیش آمد، قیس بن سعد، امیر باشد و چنان که برای قیس هم عارضه ای اتفاق افتاد، پسرش سعید بن قیس، امیر باشد.

لشکر حرکت کرد و امام به شهر ساباط رفتند تا مردم را به جنگ با معاویه تهییج کنند. آن حضرت در ضمن سخنان خود فرمودند: تفرقه و تشتّت را کنار بگذارید. گوش به فرمان باشید. آن چه من صلاح شما را در آن می بینم، نیکوتر است از آن چه شما صلاح خود را در آن می دانید.

بعد از اتمام سخن رانی، عده ای از منافقان که جزء خوارج بودند از جا بلند شدند و فریاد زدند: به خدا قسم! این مرد کافر شده است. گروهی علیه آن بزرگوار شورش کردند و به خیمه آن حضرت ریختند و هر چه بود غارت کردند، حتّی سجاده او را از زیر پایش کشیدند و بردند. وقتی امام اوضاع را چنین دید، به همراه جمعی از اصحاب با وفای خود به طرف شهر مدائن حرکت نمودند. در تاریکی شب شخصی به نام «جرّاح بن سنان» خود را به حضرت رساند و لجام اسبش را گرفت و گفت: ای حسن! کافر شدی؛ چنان که پدرت کافر شد. آن گاه با تیغ یا خنجر به ران مبارک حضرت زد و او را مجروح ساخت.

امام حسن (ع) برای امتحانِ آمادگی مردم برای جنگ با معاویه، فرمود: «اگر آماده نبردید، صلح را رد کنیم و با تکیه بر شمشیرمان کار او را به خدا واگذاریم؛ اما اگر ماندن را دوست دارید، صلح او را بپذیریم و برای شما تأمین بگیریم». در این هنگام مردم از هر سوی مسجد به فریاد در آمدند و با ندای «البقیه، البقیه» صلح را امضا کردند.(۱۵)

هم چنین آن حضرت فرمود: «به خدا سوگند، اگر با معاویه درگیر شوم، اینان گردن مرا گرفته، به صورت اسیر به او تحویل می دهند.»(۱۶)

جاحظ می نویسد: «وقتی امام حسن (ع) در هم ریختگی سپاه خود را دید، با شناختی که از برخوردهای مختلف این مردم با پدرش داشت و می دانست که هر روز به نوعی و رنگی رفتار می کنند، از حکومت کناره گرفت.»(۱۷)

بی تردید صلح امام (ع) خاری در چشم و استخوانی در گلوی آن بزرگوار بود، اما چاره ای هم نداشت. سید عبدالحسین شرف الدّین می نویسد: «صلح امام حسن (ع) با معاویه، از دشوارترین حوادثی بود که امامان اهل بیت پس از رسول اکرم (ص) از ناحیه این امت بدان دچار شدند. امام حسن (ع) با این صلح، آن چنان محنت طاقت فرسایی را متحمل شد که هیچ کس جز به کمک خدا قادر بر تحمل آن نیست؛ لیکن او از این آزمایش… سربلند و پیروز بیرون آمد.»(۱۸)

آن حضرت در برابر پیشنهاد صلح از سوی معاویه، خطاب به مردم فرمود: «معاویه ما را به چیزی خوانده که نه در آن عزت و بزرگواری است و نه انصاف. اکنون اگر طالب زندگی هستید، از او بپذیریم و این خار را در دیده فرو برده و دیده را بر هم نهیم و اگر خواستار مرگ (با عزت) هستید، ما جان خود را در راه رضای خدا بذل می کنیم و محاکمه معاویه را به خدای یکتا وامی گذاریم.»(۱۹)

با توجه به مطالب فوق باید گفت: صلح امام حسن (ع) قهرمانانه ترین نرمش تاریخ است که با توجه به شرایط زمانی و مکانی آن عصر به وجود آمد.

امام حسن (ع) صلح را به دلیل ترس از مرگ و روحیه سازش کاری نپذیرفت، زیرا او فرزند همان علی ای (ع) است که به مرگ آن گونه علاقه دارد که کودک به پستان مادر.(۲۰) از این رو در پاسخ اعتراض عبید الله بن زبیر به صلح فرمود: «وای بر تو! چه می گویی؟ مگر ممکن است من که فرزند شجاع ترین مردان عرب هستم و فاطمه، سرور زنان جهان، مرا به دنیا آورده است، از کسی بترسم. وای بر تو! هرگز ترس و ناتوانی در من راه ندارد. علت صلح من، وجود یارانی همانند تو بود که ادعای دوستی با من داشتید، ولی در دل، نابودی مرا آرزو می کردید… .»(۲۱)

پی نوشت ها:
۱) به نقل از: سیدهاشم رسولی محلاتی، زندگی امام حسین (ع)، ص ۱۶۸٫

۲) علل الشرایع، ص ۲۰۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱ و ۲٫

۳) اخبار الطوّال، ص ۱۸۱٫

۴) مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص ۹۷٫

۵) باقر شریف قرشی، حیاة الامام الحسن (ع)، ج ۲، ص ۲۸۰؛ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن (ع)، ص ۲۰۳؛ احمد زمانی، حقایق پنهان از زندگانی امام حسن (ع)، ص ۱۹۷٫

۶) رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۱۵۵٫

۷) احمد زمانی، حقایق پنهان از زندگانی امام حسن (ع)، ص ۲۱۲٫

۸) تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج ۲، ص ۱۴۴ و ۱۴۵٫

۹) الاصابة فی تمییز الصحابة، ج ۱، ص ۳۳۰؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۴۴٫

۱۰) صلح امام حسن (ع)، ص ۲۱٫

۱۱) اخبار الطوّال، ص ۲۲۰؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۳۵٫

۱۲) نهج البلاغه، خطبه ۲٫

۱۳) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱ و ۲، ص ۱۵۶٫

۱۴) بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۴۷٫

۱۵) الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۶؛ ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص ۱۹۹٫

۱۶) عوالم العلوم، ج ۱۶، ص ۱۷۵، با اقتباس از: رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (ع)، ص ۱۴۹٫

۱۷) رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (ع)، ص ۱۴۹٫

۱۸) صلح امام حسن (ع)، ص ۷٫

۱۹) سیدرسول هاشمی محلاتی، زندگانی امام حسن (ع)، ص ۲۲۹٫

۲۰) جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۷۳٫

۲۱) حیاة الامام الحسن (ع)، ج ۲، ص ۲۸۰٫

صلح امام حسن(علیه السلام) پرشکوه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ

جریان صلح
پس از شهادت امام علی علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام تلاش نمودند تا کاری که پدر خویش در واپسین روزهای حیاتش در تدارک انجام آن بود یعنی سرکوب معاویه بن ابی سفیان را به انجام برسانند لذا در ميان مردم اعلان بسيج عمومى نمودند و رزمندگان كوفه و ساير شهرها را براى دفع تهاجم دشمن فراخواندند. هنگامى كه دو سپاه در برابر يكديگر قرار گرفتند و درگيرى‌ هاى پراكنده‌ اى ميان آنان به وقوع پيوست، برخى از سران سپاه امام حسن‌ مجتبى علیه‌السلام از جمله “عبيدالله بن عباس” كه فرماندهى كل را بر عهده داشت به سپاه معاويه پيوست و از اين راه توان روحى و فيزيكى سپاه امام حسن علیه‌السلام را كاهش دادند.

نفوذى‌ هاى معاويه در ميان سپاهيان امام حسن علیه‌السلام و در ميان عامه مردم شهرها، اقدام به شايعه پراكنى و گمانه‌زنى ‌هاى خلاف واقع كردند و به تدريج جامعه اسلامى و رزمندگان را از داخل، دچار ترديد و تزلزل نمودند. به طورى كه برخى از سپاهيان، شبانه از اردوگاه ‌ها و پادگان‌ ها گريخته و صحنه نبرد را ترك مى‌ كردند و برخى از فريب‌خوردگان “خوارج” در شهرهاى پشت جبهه اقدام به آشوب مى‌ كردند و حتى در “ساباط مداين”، به خيمه‌گاه امام حسن علیه‌السلام هجوم آورده و اقدام به غارت و بى‌ نظمى نمودند و در يك رويدادى، امام حسن مجتبى علیه‌السلام را ترور كرده و وى را به شدت زخمى نمودند.

ريش‌سفيدان و صاحب‌نفوذان عراق و حجاز و برخى از فرماندهان سپاه امام حسن علیه‌السلام مخفيانه نامه‌هايى به معاويه داده و اظهار اطاعت و پيروى مى‌ نمودند و حتى نوشتند كه حاضرند امام حسن علیه‌السلام را تسليم وى كرده و يا او را به قتل رسانند. امام حسن‌ مجتبى علیه‌السلام كه از تمامى نفاق‌ ها و خيانت‌ هاى سپاه خويش خبردار بود، با گردآورى آنان و ايراد خطبه و روشن نمودن اذهان آنان از دسيسه ‌هاى دشمن، تلاش وافر نمود كه روحيه مردانگى و رزم‌آورى را در آنان، بار ديگر زنده كرده و توطئه‌ هاى دشمن را نقش بر آب كند.

ولى رسوخ شرم‌آور نفاق و خيانت، سپاه آن حضرت را از كارايى لازم انداخته و توازن نظامى را به كلى دگرگون كرده بود و سرانجام، امام حسن علیه‌السلام را وادار به پذيرش صلح ناخواسته كرد و آن حضرت به ناچار در ۲۵ ربيع الاول و به قولى در نيمه جمادى الاول سال ۴۱ قمرى بر اساس شرايطى، خلافت را به معاوية بن ابى‌سفيان واگذاشت و خود از آن كناره گرفت.[۱]

بدين سان، درگيرى و جنگ ميان سپاهيان شام و سپاهيان عراق پايان يافت و آن سال را “عام الجماعة” ناميدند. متن صلح‌نامه اى كه به امضاى طرفين و گواهان از دو سپاه رسيد، از اين قرار است: «بسم الله الرحمن الرحيم. هذا ما صالح عليه الحسن بن على بن أبى‌طالب، معاوية بن أبى‌سفيان، صالحه على أن يسلم اليه ولاية المسلمين، على أن يعمل فيهم بكتاب الله و سنة رسول الله و سيرة الخلفاءِ الراشدين المهتدين و ليس لمعاوية بن أبى‌سفيان ان يعهد الى أحد من بعده عهداً، بل يكون الأمر من بعده شورى بين المسلمين، على أن الناس آمنون حيث كانوا من أرض اللّه تعالى فى شامهم و يمنهم و عراقهم و حجازهم و على أن اصحاب على و شيعته آمنون على أنفسهم و أموالهم و نسائهم و اولادهم حيث كانوا، و على معاوية بن ابى‌سفيان بذلك عهدالله و ميثاقه، و على أن لايبغى للحسن بن على و لأخيه الحسين غائلة و لا لأحد من اهل بيت رسول الله صلى الله عليه و آله غائلة سوء سراً أو جهراً و لايخيف احداً منهم فى افق من الآفاق».[۲]

گفتنى است كه درباره بندهاى صلح‌نامه، اتفاق چندانى ميان مورخان و سيره‌نويسان نيست و برخى از آنان، موارد ذيل را نيز اضافه نمودند:

حسن بن علي علیه‌السلام و برادرش حسين علیه‌السلام، هيچگاه معاويه را اميرمؤمنان خطاب نكنند؛[۳] اين شرط به وضوح بيان مى‌ كند كه صلح امام حسن علیه‌السلام نوعى سكوت در حال ناچارى و كناره‌ گيرى مصلحت‌ آميز از حكومت بود، نه اين كه معاوية بن ابى‌سفيان سزاوار خلافت و حكومت بوده است.
معاويه و اصحابش، هيچگاه علي علیه‌السلام را در نماز و غير نماز، سب و لعن نكرده و از او جز به نيكى ياد نكنند.
پس از معاويه، ولايت مسلمانان با حسن بن علي علیه‌السلام باشد و اگر او زنده نباشد با برادرش حسين بن علي علیه‌السلام خواهد بود.[۴] بيت المال كوفه در اختيار امام حسن علیه‌السلام باشد.
خراج دو منطقه فارس، يعنى بسا (فسا) و دارابجرد در اختيار امام حسن علیه‌السلام باشد.
معاويه در هر سال مبلغ يك ميليون (و يا صد هزار) درهم به صورت مقررى در اختيار امام حسن علیه‌السلام قرار دهد.
يادآورى اين نكته ضرورى است كه مسائل مادى‌ اى كه از سوى امام حسن علیه‌السلام در صلح‌نامه مطرح شده است، به منظور تأمين معاش خانواده‌ هاى بى‌ سرپرستى بود كه در جنگ‌ هاى جمل، صفين و نهروان كسان خود را از دست داده بودند. امام حسن‌ مجتبى علیه‌السلام انسانى كامل و پيشوايى مهربان و عدالت‌گستر بود كه براى از ميان بردن اختلاف و تفرقه مسلمانان و جلوگيرى از خونريزى آنان و نجات شيعيان و ياران پدرش اميرمؤمنان علیه‌السلام از شرارت‌ ها و كينه‌توزى ‌هاى معاويه و عوامل مزدور وى، صلح با معاويه را پذيرفت و آن را با شرايطى سنگين بر معاويه تحكيم نمود.

دلایل صلح امام حسن علیه السلام
براى راه يافتن به دلايل صلح امام حسن علیه السلام، بررسى دو موضوع ضرورى مى‌نمايد: نخست شرايط نابسامان اجتماعى آن روزگار كه امام علیه السلام را به صلح واداشت (پيشوايان ما، ۱۱۷-۱۰۵) و ديگر، مقام والاى امامت و اين كه شخص امام با دانش آسمانى خويش همواره بهترين راه را برمى‌گزيند و از اين رو، اطاعت از او بى‌چون و چرا واجب است:

۱٫ جامعه روزگار امام حسن علیه السلام به دليل جنگ‌هاى فراوان و كشمكش‌هاى سياسى بسيار در كمند اضطراب‌ها و نابسامانى‌ها گرفتار آمده بود و اين امر، خلافت امام حسن علیه السلام را با وضعيتى پيچيده و دشوار روبرو ساخته بود. از مشكلات بزرگ، وجود دسته‌ها و احزاب پرشمار در كوفه بود؛ همانند امويان، خوارج، مذبذبين فرصت‌طلب و سربازان نافرمان. دسيسه‌هاى معاويه – كه از هيچ گونه قانون اخلاقى و انسانى پيروى نمى‌كرد – مشكلى ديگر بود. (مصنّفات شيخ مفيد، ۱۱/ ۲/ ۱۹-۱۶) مشكل سوم، كمى ياران امام و همراه نبودن مردم و خيانت و دنياپرستى برخى سران لشكر بود. از اين رو، امام براى حفظ اسلام چاره‌اى جز صلح نديد. رهاورد صلح امام حسن علیه السلام عبارت بودند از:

الف. حفظ جان و مال و آبروى شيعيان
ب. آشكار ساختن چهره پليد معاويه و حفظ خلافت از لغزيدن به نظام موروثى
ج. در امان داشتن كشور اسلامى از طمع و تعرض دشمنان خارجى.
۲٫ امام معصوم علیه السلام از دانش الهى بهره‌مند است و آنچه مى‌كند، به فرمان خداوند است و از اين رو، سرپيچى از فرمان او روا نيست و مؤمنين مى‌بايد بى‌چون و چرا از امام معصوم علیه السلام پيروى كنند. شيعيان با چنين ايمانى به امام معصوم علیه السلام برآن‌اند كه صلح امام حسن علیه السلام را مصلحت و منفعت‌هايى بسيار مهم بوده است و راه نيافتن خِرَد ما به اين مصلحت و منفعت‌ها به معناى ناصواب بودن تدبير امام علیه السلام نيست.

پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله مى‌فرمايد: «حسن و حسين امام‌اند چه بنشينند و چه قيام كنند». (تفسير نورالثّقلين، ۶/۵۸) شيعيان با الهام از چنين رواياتى، مطيع بى‌چون و چراى امام معصوم‌اند چه همانند حضرت حسن بن على علیه السلام راه صلح را مصلحت زمان خويش بداند و چه همانند حضرت حسين بن على علیه السلام برخيزد و راهى ديگر را مصلحت بشمارد.

وانگهى از روايات برمى‌آيد كه تنها راه درست در روزگار امام حسن علیه السلام صلح بوده است؛ از آن جمله است روايتى از همان امام كه مى‌فرمايد: «به خدا سوگند اگر من با معاويه مى‌جنگيدم، مردم مرا تسليم او مى‌كردند… به خدا سوگند، آنچه من كردم براى شيعيان بهتر است از هر آنچه خورشيد بر آن مى‌تابد و غروب مى‌كند. آيا نمى‌دانيد كه من امام شمايم و فرمانبردارى‌ام بر شما فريضه است؟ آيا نشنيده‌ايد كه پيامبر خدا مرا يكى از دو سالار جوانان بهشتى دانسته است؟ پس شك مكنيد كه من براى مصلحت امّت و پاسداشت خون آنان به صلح تن دادم».[۵]

پانویس
اسدالغابه، ج۲، ص۱۴؛ تاريخ الطبرى، ج۵، ص۳۲۴؛ العقد الفريد، ج۴، ص۳۶۱؛ الثقات، ج۲، ص۳۰۵؛ المصنف (للصنعانى) ج۵، ص۴۶۱؛ شرح الأخبار فى فضايل الائمة الاطهار، ج۲، ص۱۲۲٫
فصول المهة، ص ۱۶۳٫
بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۸ و ۱۳٫
تاريخ الاسلام، ج۴، ص۵؛ تاريخ الخلفاء، ص۱۹۱٫
بحارالانوار، ۴۴/۱۹، ۲۱ و ۵۶٫

موضوع سخن: ویژگیهای دوران جوانی و جوانان

قال السجاد: إنَّ لِلْعَباسِ عِندَاللهِ عزّوّجلّ مَنْزِلَهً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمیعُ الشُّهَداءِ یَومَ القیامَهِ.[۱]

مقدمه

عباس تسلیم، یقین و وفایش بی نظیر بود. ایمان محکم، بصیرت کافی، و یقین داشت. شخصیتی که وقتی امام حسین آمد کنار بدنش، آن هنگامی که روی زمین افتاده بود به او خطاب کرد و فرمود:

اخی یا نورَ عَینی یا شقیقی/فَلی قد کنتَ کالرُّکنِ الوثیقی

آیا قمَرَاً مُنیراً کنتَ عَونی؛

ای ماه نورانی حسین، تو پشتیبان من بودی تو مثل یک رکن وثیق و پشتوانة استوار برای حسین بودی.

امشب و فردا منسوب به این شخصیت است، با توجه به این که می‌دانید اباالفضل العباس و همچنین علی اکبر هر دو جوان بودند. نقل شده در کربلا اباالفضل ۳۷ سال داشت و علی اکبر بین ۱۸ تا ۲۵ سال و بسیاری از شهدایی که در کربلا جانشان را فدا کردند جوان بودند، و در سنین نوجوانی و جوانی آمدند و این گونه کنار اربابشان جان دادند. من عرایضم را با توجه به این مناسبت و با توجه به این که حاضرین جلسة ما را غالباً جوان‌ها و نوجوان‌ها تشکیل می دهند، در دو قسمت تقدیم می‌کنم؛ قسمت اول ویژگی‌های دوران جوانی، و در قسمت دوم به زندگی قمربنی هاشم و حس مسئولیت او در برابر امام اشاره‌ای می‌کنم.

ویژگیهای دوران جوانی

جوان‌های عزیز، گاهی انسان توانمندی‌هایی دارد که خودش هم خبر ندارد. جوانی فصل نشاط است، ‌فصل سبزی حیات است، فصل شیرین زندگی است. جوانی تکرار پذیر نیست، صفات جوانی باعث ماندگاری در کهنسالی و میانسالی است. جوان روحیه‌ای شاد، بانشاط، روحیة فضیلت جویی و حق طلبی دارد. دوران جوانی، دورانی است که اگر کسی از آن خوب استفاده کند می‌تواند تا پایان عمر خودش را به طور دقیق رقم بزند. دوران جوانی دوران رشد استعدادها و توانمندی‌هاست.

ویژگی‌های جوانان و نوجوانان

عزیزان، من پنج، شش مورد از خصوصیات دوران شما را برایتان می‌شمارم تا کسانی که در این سن قرار دارند آن را حفظ کنند و مدنظر قرار دهند و کسانی که از این سن گذشته‌اند با این آشنایی با جوان صحبت کنند. همة این موارد را هم به تاریخ و روایات مستند می‌کنم تا بدانید خصوصیات جوان چیست.

  1. آسان پذیری

یک خصوصیت جوان رقّت طبع و آسان پذیری است. امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «لِأنَّ قَلبَ الشّابّ أرّقُّ مِنْ قَلبِ الشّّیخ»[۲]؛‌ قلب جوان از قلب انسان‌های کهنسال رقیق‌تر است؛ یعنی آسان پذیرتر است، زودتر مطلب را می‌گیرد و زودتر تغییر می‌کند. پیامبر فرمود: وقتی خدا مرا مبعوث کرد فرمود: «اوصیکم بِالشُبان» بر شما باد به جوان‌ها، «انَّ الله بَعَثَنی حَقّاً بَشیراّ و نذیراً» خدا مرا به عنوان نبی و پیغمبر حق فرستاد که مردم را پند و اندرز بدهم، «فَحالَفَنی الشُّبان» اولین کسانی که به من دست دادند جوان‌ها بودند. «حالف»؛ یعنی حلف و پیمان،‌«وَخالَفَنی الشُّیوخ ثم قَرَأ فَطالَ عَلَیهِم الأمدُ فقسَتْ قُلُوبُهُمْ»[۳]؛ و اولین مخالفین من در میان کهنسالان بودند، آنها دیرتر مرا پذیرفتند.

داستانها و شواهدی پیرامون آسان پذیری جوانان

مورد اول: ابوجهل با پیغمبر آن قدر مبارزه کرد، که حتی در آن روزی که در جنگ بدر سر از بدنش جدا می‌کردند به پیغمبر ناسزا می‌گفت. پیغمبر فرمود: فرعون زمان من؛ یعنی ابوجهل از فرعون زمان موسی بدتر بود، چون وقتی فرعون داشت در آب غرق می‌شد دیگر ناسزا نمی‌گفت، گفت اشتباه کردم اما ابوجهل حتی موقع جدا کردن سر از بدنش ناسزا می‌گفت.

مورد دوم: ابوجهل برادری دارد به نام «عیاش» یا «عِیاش» که برادر مادری ابوجهل است. او یک جوان است، آمد مدینه خدمت پیغمبر گرامی اسلام مسلمان شد. ابوجهل پسر جوانی هم به نامه اکرمه دارد او هم مسلمان شد. هم پسر ابوجهل و هم برادر جوانش مدینه آمدند. ابوجهل به بهانة اینکه مادرمان مریض است و حالش خوب نیست می‌خواهیم برادرمان را پیش او ببریم،[۴] برادرشان را از پیغمبر جدا کردند و به طرف مکه آوردند، همان سال‌های اول هجرت بود. ابوجهل دستور داد دست‌ها و چشم‌های این جوان را بستند، طنابی به گردنش انداختند و در کوچه‌های مکه او را چرخاندند و فریاد می‌زدند یا اهل مکه، ببینید ما با این جوانی که – تعبیر اوست- سفاهت به خرج داده و مسلمان شده چه مي‌کنیم، شما هم همین کار را با او بکنید. او را در شهر چرخاندند و تحقیر کردند و در زیرزمین منزل زندانی کردند، آب و غذایش را کم کردند، اما او دست از پیغمبر و از رسول خدا برنداشت. این روحیة جوان است، اولین خصوصیت جوان رقیق بودن قلب، قدرت تغییر، آسان پذیری، و سهل الوصول بودن از نظر معارف اسلامی است. از این دست نمونه‌های فراوانی در تاریخ اسلام داریم.

مورد سوم: ابان ابن سعید یک جوان بود، پدرش با پیغمبر مبارزه کرده بود، دو برادرش در بدر در سپاه کفر مقابل پیغمبر، کشته شده بودند با این وصف، یعنی کسی که دو داغ از دو برادر آن هم در جبهة کفر دیده، اما خودش پذیرش داشت، خدمت رسول خدا آمد و مسلمان شد.[۵] این اولین خصوصیت جوان است. جوانان، این مطالب را می‌گویم که این خصوصیات را از شما نگیرند، یا این خصوصیات را در جای دیگر به کار نبرید. توانمندی این سن از یک مسیری که گذشت، دیگر از دست می‌رود.

  1. قدرت فضیلت طلبی

ویژگی دوم جوان، عبارت است از فضیلت جویی، حق طلبی، شجاعت در راه فضیلت؛ اگر جوان در جایی دید که فضیلتی هست و برای او ثابت شد، قدرت ریسک دارد، جلو می‌رود‌، به میدان می‌زند. شجاع است و ملاحظه ندارد. اگر فضیلت یافت، جانش را در طبق اخلاص می‌گذارد. این ویژگی دوم یک جوان است. من امشب یکی دو نمونه برای شما بگویم.

داستانها و شواهدی پیرامون فضیلت طلبی جوان

مورد اول: در آستانه جنگ جمل جوانی بود به نام مسلم مشاجعی؛ جوانی مؤمن، متدیّن، ‌قرآن خوان و با دین،‌وقتی امیرالمؤمنین فرمودند: چه کسی حاضر است برود با قرآن با این‌ها حرف بزند؟ قرآن را به این‌ها عرضه کند که بدانند دارند با مصداق قرآن می‌جنگند،‌ او گفت: من می‌روم. قرآن را برداشت، آمد مقابل سپاه جمل ایستاد. فریاد زد و شروع کرد به خواندن قرآن و تبلیغ کردن.شمشیر زدند دست راستش را قطع کردند، قرآن را به دست چپش گرفت و فریاد زد، دست چپش را قطع کردند. قرآن روی سینه‌اش و او بر زمین افتاد.روی زمین به او تیر زدند، قرآن با سینه به هم دوخته شد، جوان با قرآن روی سینه‌اش در خون خودش می‌غلطید. در حالی که دو دستش را از دست داده بود. مادرش هم آن جا بود – حالا به چه مناسبتی در این نبرد بوده، نمی‌دانم- نقل شده است مادر آمد کنار بدنش و اشعاری خواند، گفت: خدایا شاهد باش جوان من حرف ناپسندی نزده بود، قرآن خوانده بود، شاهدش هم این قرآنی است که روی سینه‌اش است. امیرالمؤمنین فرمود: «إنَّ الْفَتَی مِمَّنْ حَشَا اللهُ قَلْبَهُ نوراً»[۶] خدا قلب این جوان را پر از نور کرده، این جوان نورانیت محض شده است. این شجاعت و فضیلت طلبی خصوصیت یک جوان است.

مورد دوم: زمانی که پیغمبر گرامی اسلام در مدینه بودند، فرمودند: من شنیده‌ام خالد بن سفیان علیه ما سلاح جمع کرده و می‌خواهد به مدینه حمله کند. او مفسد فی الارض است، چون علیه نظام اسلامی سلاح و لشکر جمع کرده و می‌خواهد به مسلمانان حمله کند. فرمود: چه کسی حاضر است برود با او درگیر شود و او را بکشد و شرّ او را از سر مسلمانان کم کند؟ دستور پیغمبر است کشتن کسی که حکمش فساد است، مفسد فی الارض است. یک جوان به نام عبدالله بن انیس بلند شد، گفت: یا رسول الله من می‌روم، ‌فقط نشانی‌های او را به من بدهید که من به اشتباه کسی را نکشم. آقا فرمود: نشانی او این است که هر وقت به او نگاه می‌کنی انسان به یاد شیطان می‌افتد، چون او شیطان مجسم است. هیکل درشتی دارد، لرزه به اندام می‌اندازد، در فلان منطقه زندگی می‌کند، در فلان جا دارد سلاح جمع می‌کند. – این جوان است که قدرت ریسک دارد، این جوان که توان فضیلت جویی دارد، راحت می‌گذرد، تعلق خاطرش کم است- بلند شد آمد او را پیدا کرد و به بهانة این که من هم مي‌خواهم کمک تو کنم، می‌خواهم به تو پول و سلاح بدهم و جزو مخالفین ثبت نام کنم، آمد و با او درگیر شد و او را به درک واصل کرد. وقتی برگشت از همان دور که می‌آمد پیغمبر فرمود: چهره‌ات فلاح را نشان می‌دهد، فرمود: «أفلَحُ الوَجه» چهره‌ات نشان می‌دهد که پیروز هستی. عرض کرد بله، یا رسول الله. فرمود: صبر کن. نقل کرده‌اند پیغمبر به داخل خانه رفت عصای مبارکش را آورد – این داستان را ابن هشام در سیره‌اش نقل کرده- عصایش را به او داد و فرمود: سفارش کن این عصا را با تو دفن کنند و به خاک بسپارند، در قیامت با این عصای من به صحرای محشر بیا، در آن جا راحت من را پیدا می‌کنی.[۷] این عصا یک نشانه و ودیعه باشد، ان را تا قیامت گرو نگه دار. خوب این جوان است که قدرت فضیلت طلبی دارد.

  1. عشق به عبادت و بندگی

ویژگی سوم جوان، عشق به عبادت است. ممکن است به دلایل خاصی یک انحرافی پیدا شود، ممکن است جوان کمی به نماز و به عبادت بی توجهی کند ولی فطرت جوان عبادت طلب است، عبادت جوست. پیغمبر اکرم فرمودند: «ان الله تعالی یباهی بالشاب العابد الملائکه، یقول أنظروا الی عبدی! ترک شهوته من أجلی»[۸]؛ خدا پیش ملائکه اش به جوان عابد، ‌افتخار می‌کند، می‌گوید: ملائکه! نگاه کنید این عبد، ‌این جوان شهوتش را به خاطر من ترک کرده، ‌من هم به عزتم قسم، سایة رحمتم را بر سرش می‌گسترم، گاهی کسی نمی‌تواند گناه کند گاهی کسی پولی ندارد می‌گوید که اهل ربا نیستیم، آخر تو که پول نداری به کسی بدهی و ربا بگیری یا می‌گوید ما اهل نزول نیستیم. گاهی اصلاً توان نگاه کردن به نامحرم را ندارد، گاهی این قدر قوای او از بین رفته که امکان ارتکاب حرام و شهوت رانی را ندارد، به قول معروف می‌گوید بی بی از بی چادری در خانه نشسته، گاهی این گونه است. اما جوان که این طور نیست،‌خدا به ملائکه می‌گوید: ببینید این جوان به خاطر من شهوت را ترک کرده، او که می‌تواند برای نماز اول وقت در مسجد نباشد،‌ می‌تواند خیلی جاهای دیگر باشد، -فضاهای الان هم که کم نیست، در جامعه فراوان است، -این جوان مي‌تواند این چشمی را که روی قرآن انداخته به نامحرم هم بیاندازد، اما ملائکه نگاه کنید، خدا افتخار مي‌کند. روایت داریم امام صادق فرمود: «مَنْ قَرَأ القُرآنَ وَهُوَ شابّ مؤمِنٌ»؛ جوانی که قرآن بخواند، «اخْتَلَطَ القُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ»[۹]؛ قرآن با گوشت و خونش مخلوط می‌شود، در وجودش نفوذ می‌کند چون جوان است و در حال رشد و شکل گیری است. ویژگی دیگر جوان میل به عبادت است. فطرت جوان پاک است، اگر هم یک وقتی مخالفتی دارد سطحی است.

داستان و شاهدی پیرامون عبادت جوان

جوانی بود به نام عامر ابن عبدقیس- این داستان برای جوانان جالب است، نوشته‌اند در صفیّن هم خدمت امیرالمؤمنین بود البته در آن زمان دیگر جوان نبود، سنش بالا رفته بود و در کنار امیرالمؤمنین با سپاه صفین جنگید، او در جوانی‌اش در اکثر جنگ‌های پیغمبر شرکت کرد- او می‌گفت: ‌اگر یک آیة قرآن شامل حال من شود برایم بس است. به او مي‌گویند کدام آیه؟ مي‌گوید: آیه‌ای که خدا می‌فرماید: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِين»[۱۰]؛ خدا عمل انسان باتقوا را قبول می‌کند،‌عمل همراه با ریا و عمل همراه با شرک، عملی که به خاطر چشم و هم چشمی باشد، و عملی که از روی ریا و برای غیر خدا باشد این پذیرفته نیست، کما اینکه عمل قابیل پذیرفته نشد، در حالی که او هم قربانی کرد. گاهی می‌بینید یک نماز به عرش می‌رسد، گاهی یک انفاق چقدر ارزش پیدا می‌کند، مثل انگشتری که حضرت علی در حال نماز انفاق می‌کند و برای آن یک آیه نازل می‌شود. که این به کیفیت عمل بستگی دارد. شخصی می‌گوید در یکی از جنگ‌ها شب بود بیرون آمدم،‌دیدم صدای گریه می‌آید رفتم دیدم همین جوان، عامر ابن عبدقیس، در یک جایی سرش را به سجده گذاشته،‌ و در حال گریه است و می‌گوید: الهی و ربی و سیدی؛ خدای من، مولای من، آقای من، من سه چیز از تو خواستم،‌دو تای آن را به من دادی، به آن عزتت قسم، سومی آنها را هم به من بده. گریه‌اش که تمام شد، بلند شد، یک وقت نگاهش به من افتاد. گفت تو حرفهای مرا گوش می‌کردی؟ گفتم: بله، چه از خدا خواستی؟ سه خواسته‌ات چه بوده که خداوند دو تا را مستجاب کرده و یک دعای دیگر مانده؟ گفت: به تو می‌گویم، ولی تا زنده‌ام به کسی نگو،‌از خدا خواسته بودم میل نداشته باشم به نامحرم نگاه کنم. از خدا خواسته بودم این قدرت را از من بگیرد. توانی به من بدهد که نگاهم به بدن نامحرم نیفتد. خدا این توان را به من داده و به نامحرم نگاه نمی‌کنم. –این یک توان است که یک جوان در عنفوان جوانی دعایش را بکنید دعاهایتان مستجاب می‌شود. کمی هم خودتان اراده و توان را به آن اضافه کنید، خدا به شما این اراده را می‌دهد.

خواستة دوم از خدا خواستم از هیچ کس غیر خودش نترسم، این توفیق را هم من به داده الحمدلله، شجاع هستم و سوم از خدا خواسته‌ام اندکی خوابم را کم کند- بالاخره جوان است خواب در جوانی لذیذ است- از خدا خواستم از خوابم کم شود و به عبادتم افزوده شود. هنوز این را به من نداده، چیزی که برایش گریه می‌کردم این است.[۱۱] این خصوصیات جوان است.

بهترین عامل برای حفظ یک جوان 

چرا در جامعة ما مقداری روابط به هم ریخته است؟ چرا انسان به سادگی شاهد بعضی از بی عفتی‌ها در جامعه است؟ چرا بعضی روابط، روابط صحیحی نیست؟ چرا قبح گناه در بعضی جوامع و در بعضی مراکز شکسته شده؟ جوان اولاً‌ از خدا بخواهد، بعد پدر و مادر هم کمک کنند که ازدواج کند. این بهترین عامل برای حفظ یک جوان در مقابل ناملایمات است. اگر نتوانست ازدواج کند قرآن می‌گوید عفت پیشه کند، جایگزین مناسب پیدا کند، با ورزش، با مراجعاتی که با دوستان دارد، با درس، با مطالعه به نوعی وقتش را پر کند که اصلاً این شهوت میدان پیدا نکند که او را در دام خود بکشد. در جامعه‌ای که آلوده شد، آن وقت دیگر نمی‌تواند یک همسر خوب پیدا کند.

اگر از شما سؤال شد که خصوصیات جوان چیست؟ ۱- رقت طبع، ۲- حقیقت طلبی، ۳- میل به عبادت.

  1. قدرت عفو و گذشت

جوان زود می‌گذرد، کینه ندارد، نوجوان زود می‌گذرد کینه ندارد. برادران یوسف جوان بودند،‌ اشتباه هم کردند و برادرشان را در چاه انداختند،‌ حسادت ورزیدند، ولی همین که فهمیدند اشتباه کرده‌اند، بلافاصله گفتند: «يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا»[۱۲] بابا از خدا بخواه ما را ببخشد. – این آیه در سورة یوسف است که یک عمر این داستان را شنیده‌ایم، و پیامش این است که جوان زود گذشت است. قدرت عفو و گذشت در او زیاد است، کینه ندارد. اگر زمانی قهر او با رفیقش طول بکشد این تأثیر شیطان و هوای نفس اوست. اگر در جوانی دیدید که رابطه‌اش با دوستش صمیمی نیست این در اثر هوای نفس است. اگر اندکی به فطرتش رجوع کند برمی‌گردد.- یوسف هم بخشید، بلافاصله گفت: «لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ».[۱۳]

  1. تسلیم در برابر حق

خصوصیت پنجم جوان تسلیم است. جوان‌های عزیز! اینها توانمندی‌های شماست، از امثال بنده شاید کمی گذشته باشد، این‌ها توانمندی‌های شماست، شمایی که هنوز سنتان اکثراً زیر ۳۰ است. ویژگی پنجم جوان تسلیم در برابر حق است. ممکن است انسان به ظاهر یک روحیة پرتوقعی در نوجوان و جوان مشاهده کند، ممکن است جوان زور را نپذیرد، نمی‌شود با ملامت و سرزنش و تحقیر جوان را امر به معروف و نهی از منکر کرد. در روایات داریم افراط در ملامت لجاجت می‌آورد، جوان در برابر حق تسلیم است. همین حضرت علی اکبر که امروز منسوب به اوست، وقتی پدر بزرگوارش در مسیر فرمودند ما به شهادت می‌رسیم، و «انّا لِلهِ وَإنّآ اِلَیهِ راجِعُونَ» را بر زبان راندند، بلافاصله عرض کرد: پدر جان! «اَوَلسنا علی الحق»؛ مگر ما بر حق نیستیم؟ امام فرمود: بله پسرم، ما که بر حقیم، ترسی نداریم.[۱۴] این تسلیم است. امیرالمؤمنین تا وقتی که پیغمبر زنده است جوان بود، زمانی که پیغمبر این جمله را فرمود شاید سن ایشان زیر سی سال بود. پیغمبر فرمودند: علی جان! روزی را می‌بینم که خون سرت محاسنت را خضاب می‌کند و فرقت شکافته می‌شود. امیرالمؤمنین نفرمود یا رسول الله چه کسی می‌زند؟ کجا می‌زند؟ چگونه می‌زند؟ بلافاصله عرضه داشت یا رسول الله آیا دینم سالم است؟؛ «وَذَلِکَ فِی سَلَامَهِ دینِی»؟ آیا عاقبت به خیرم؟ اگر عاقبت به خیرم دیگر نمی‌ترسم.[۱۵] این هم ویژگی پنجم جوان است: تسلیم بودن در برابر حق.

  1. بازگشت از کار ناشایست

ویژگی ششم جوان، بازگشت است، جوان زود برمی‌گردد، زود تغییر می‌کند، لذا پیامبر فرمود:«انّ الله تعالی یُحِبُّ الّّابَّ التّائِب»[۱۶]؛ خدا جوان توبه کننده را دوست دارد، به جوان توبه کننده افتخار می‌کند چون قابلیت تغییر در او زیاد است. در جنگ صفین بود که یک جوانی هم قرآن مي‌خواند و هم با امیرالمؤمنین می‌جنگید. آقا جلو آمد، فرمود: چه می‌خوانی؟ عرض کرد: آقا قرآن!!

خدا امویان را لعنت کند؛ آن قدر علیه اهل بیت و امیرالمؤمنین تبلیغ کردند که شخص شمشیر به دست گرفته، قرآن می‌خواند و با علی که قرآن ناطق است می‌جنگد. این قدر تبلیغ کرده‌اند که شخصی در صفین به یکی از اصحاب علی می‌گوید: «فَإنّی أُقاتِلُکُمْ لِأنَّ صَاحِبَکُمْ لَا یُصّلِّی کَمَا ذُکِرَ لِی»[۱۷]؛ به ما گفته‌اند علی نماز نمی‌خواند. اموی‌ها این گونه کار کرده بودند، – حضرت او را متوقف کرد،‌ فرمود: جوان چه سوره ای را می‌خوانی؟ گفت: آقا، سورة عَمَّ يَتَسَاءلُون عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم. فرمود: «أتَعْرِفُ النَّبَأَ العَظیمَ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُون»؛ می‌دانی معنای نبأ عظیم چیست؟ – چون خدا در این سوره می‌گوید: «عَمَّ يَتَسَاءلُون عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم»؛ ما یک روزی از شما در مورد خبر بزرگ می‌پرسیم. معلوم است خبر توحید، معاد، قیامت و ولایت است در دین این‌ها مسائل اساسی و پشتوانه است. – فرمود: جوان، تو مي‌دانی داری با مصداق این آیه می‌جنگی؟ «أنَا وَ اللهِ النَّبَأُ العَظیمُ الَّذی فِیهِ اخْتَلَفْتُمْ»؛ به خدا قسم نباء العظیم من هستم. تو با مصداق این داری می‌جنگی.[۱۸]

ابن عباس پیش معاویه آمد و گفت: معاویه، چرا کلاس‌های تفسیر را تعطیل کردی؟ – معاویه گفته بود کسی حق ندارد تفسیر قرآن بگوید. قرآن را فقط بخوانید، اگر هم کسی تفسیر آن را خواست نزد خودمان بیاید، از اهل بیت سئوال نکند، چون مي‌دانست تفسیر قرآن توسط اهل بیت چیست اگر یک جوان فهمید برمی‌گردد – جوان شمشیرش را زمین گذاشت و به امیرالمؤمنین ملحق شد و تغییر کرد. جوان‌ها، نوجوان‌ها شما را به خدا دربارة شش خصوصیتی که گفتم فکر کنید، این ارزش‌ها و این توانمندی‌ها را راحت نفروشید، راحت از دست ندهید. شما بیش از این حرف‌ها ارزش دارید

و تحسبُ اِنَّکَ جِرمٌ صَغیر                              و فیکَ انطوی العالَمُ الاکبر[۱۹]

جوان رقت طبع دارد، فضیلت جو است، تسلیم است، توبه دارد و زودگذشت است، اگر این شش خصوصیتی که من عرض کردم متوجه شدید؛ حال بیایید یک ارتباط اجمالی هم با زندگی اباالفضل العباس برقرار کنیم و بحث را با زندگی ایشان تطبیق دهیم و اندکی هم با این شخصیت آشنا شویم.

حس مسئولیت پذیری

یکی از خصوصیاتی که باید در زندگی ما باشد حس مسئولیت است. ما یله و رها نیستیم، کسی نمي‌تواند بگوید من هر چه دلم مي‌خواهد می‌گویم و هر کار دلم مي‌خواهد انجام می‌دهم. بالاخره جامعه برای من و شما یک مسئولیتی ایجاد مي‌کند. یک راننده در خیابان نمی‌تواند به هر طرف برود، بعضی جاها مخصوص عبور تاکسی یا اتوبوس است، بعضی جاها یک طرفه است، تاکسی هم نمی‌تواند برود، در بعضی‌ جاها اگر توقف کنی حمل با جرثقیل دارد، بعضی جاها جریمه دارد. شما این‌ها را می‌پذیری و هیچ وقت هم با پلیس دعوا نمی‌کنی که چرا اینجا تابلو زده‌اید؟ این قوانین رانندگی است، من هم در برابر این قوانین احساس مسئولیت می‌کنم. شما در مورد قوانین طبی احساس مسئولیت می‌کنی،‌آقایی که بیماری قند دارد، اگر پیش پزشک رفت و پزشک گفت آقا نباید قند بخوری، برایت ضرر دارد، نمی‌گوید آقا به شما چه ربطی دارد، می‌خواهم بخورم. پزشک می‌گوید: اگر هر چه دلت خواست خوردی دستت را قطع می‌کنند، پایت را قطع مي‌کنند، قند به قلبت می‌زند و از بین می‌روی. می‌گوید چشم، نان سوخته می‌خورد، به شیرینی نگاه می‌کند تأسف می‌خورد، اما آن را نمی‌خورد. چرا؟ چون بیماری قند دارد و می‌پذیرد. شما در برابر قوانین اجتماعی حس مسئولیت دارید و آن را قبول می‌کنید. در برابر قوانین طبی حس مسئولیت دارید و آن را قبول می‌کنید. در برابر قوانین آموزشی همین گونه. به یک دانشجو می‌گویند اگر معدلت زیر چهارده شود مشروطی. می‌گوید: چشم. می‌گویند اگر سه جلسه غیبت کنی واحدت حذف می‌شود، قبول می‌کند، نمی‌آید با مسئول آموزش دانشگاه دعوا کند چون این یک قانون است اعلام هم شده و از اول باید بپذیرد.

اهمیت قوانین الهی

چرا ما که در برابر قوانین شهری و اجتماعی حس مسئولیت داریم و قبول هم مي‌کنیم؟ چون از جریمه‌اش می‌ترسیم، در برابر قوانین طبی حس مسئولیت داریم و قبول هم می‌کنیم. چگونه یک جوان، راحت خودش را زیر تیغ جراحی قرار می‌دهد تا آپاندیسش را در بیاورند؟ چرا درد را تحمل می‌کند؟ چرا درد آمپول و بیهوشی را تحمل می‌کند؟ چون ضرر ندارد در برابر قوانین طبی تسلیم است. در برابر قوانین اجتماعی تسلیم است، در برابر قوانین آموزشی تسلیم است. پس چرا در برابر قوانین الهی تسلیم نیست؟ اینجا تابلو زده می‌گوید غیبت ممنوع، تهمت ممنوع،‌ ناسزا ممنوع، بی دینی ممنوع، اگر نماز صبحت را نخوانی مشروطی، اگر از نظر نماز غیبت داشتی در قیامت باید جواب بدهی. چرا شما در برابر مشروط شدن دانشگاه به سادگی کوتاه می‌آیی؟ در برابر یک تابلو رانندگی ماشین را پارک نمی‌کنی، اما در مقابل این همه تابلوی قرمز و تابلوی ممنوعی که در قرآن زده؛ مسخره نکن،‌ غیبت نکن، دروغ نگو، ربا نگیر، چرا کوتاه نمی‌آیی؟ آدم دلش می‌سوزد وقتی می‌بیند بعضی‌ها برای قوانین الهی که رأس همة قوانین است به اندازة قوانین طبی هم اهمیت قایل نیستند. یعنی این آقا این قدر که در مرض قندش به حرف پزشک گوش می‌دهد و قند نمی‌خورد، به حرف ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر، قرآن، تورات، انجیل و عالِم که مي‌گوید آقا دروغ و غیبت زندگی‌ات را به خطر می‌اندازد و باعث می‌شود گرفتار فشار قبر شوی، توجه نمی‌کند. می‌گوید بهشت بر فحّاش و ناسزاگو حرام است، پیامبر فرمود: «إنَّ اللهَ حَرَّمَ الجَنَّهَ عَلَی کُلِّ فَحَّاشٍ»[۲۰]؛ خدا بهشت را بر آدم فحاش حرام کرده، و او را در آن جا راه نمی‌دهد چون در آن جا نه لغو است نه تأثیم، «إلّا قیلاً سَلاماً سَلاماً»[۲۱] در آن جا زبان و حرف سالم مي‌خواهند، آن جا زبانی را که به ناسزا گشته به بهشت راه نمی‌دهند. پس چرا ما در برابر قوانین الهی، احساس مسئولیت نمی‌کنیم؟

مسئولیت در مقابل ائمه

حس مسئولیت شاخه‌هایی دارد که من فرصت ندارم آنها را تبیین کنم. یک شاخة آن، حس مسئولیت در برابر امام معصوم است، من این را عرض کنم و دعایتان کنم. ما در مقابل امام معصوم حس مسئولیت داریم، ‌وقتی شما به زیارت علی ابن موسی الرضا علیه السلام  می‌روید می‌گویید: آقا «أشْهَدُ أنَّکَ تَشْهَدُ مَقَامِی وَ تَسْمَعُ کَلَامِی وَ تَرُدُّ سَلَامی»؛ من شهادت مي‌دهم شما من را می‌بینید، شما که مثل افراد عادی نیستید، شما حی و زنده‌اید، شما نزد پروردگارتان روزی مي‌خورید.

داستان وفاداری حضرت ابوذر

مي‌دانید جنگ تبوک، جنگ سختی بوده؛ تشگی، گرسنگی، طول مسافت. پیغمبر پرسید: کو اباذر؟ گفتند: یا رسول الله، نیامد، نیست، شاید عقب مانده. فرمودند: توقف کنید شاید بیاید، اندکی توقف کردند، یک وقت دیدند یک کسی افتان و خیزان، سلّانه سلّانه از آن دور می‌آید. پیغمبر فرمود: امیدوارم ابوذر باشد. وقتی جلو آمد دیدند اباذر است، بسیار تشنه است، لبهایش خشکیده و چهره‌اش برافروخته، روی زمین افتاد و بیهوش شد. حضرت فرمود: بروید آب بیاورید، کمی آب به سر و صورتش بزنید، آب به او بدهید تا به هوش بیاید. یک نفر گفت: یا رسول الله، مشک آب بر دوشش است، خودش آب به همراه دارد. عجب! مشک آب را باز کردند، مقداری آب به او دادند، به هوش آمد و سرحال شد. حضرت فرمود: اباذر، چرا آب نخوردی و تشنه آمدی؟ گفت: یا رسول الله، به جایی رسیدم که آب گوارایی داشت، مشکم را پر کردم، گفتم تا شما آب ننوشید من نمی‌خواهم لب‌هایم به آب بخورد،‌ وفای من اقتضا می‌کرد تا قبل از آنکه شما از این آب ننوشید من از این آب ننوشم، لذا تشنه آمدم.[۲۲] وفاداری را ببینید. البته اگر کسی هم در این وضعیت آب بنوشد، مذمتش نمی‌کنند، اما این نهایت وفا است.

وفاداری عباس علیه السلام در کربلا

وقتی عباس رفت شریعه دست زیر آب برد، آب را در دستانش بالا آورد، تشنه بود، اگر آب هم می‌خورد کسی مذمتش نمی‌کرد، چرا که بقیه نتوانسته بودند خودشان را به آب برسانند ولی ایشان توانسته بود اما او آب را نخورد. این نهایت وفاست.[۲۳]

کفی از آب چو آورد به نزدیک دهان            عکس شش ماه در آن آب تماشا مي‌کرد

یا نفس مِن بَعدِ الحسین هونی                        و بَعدهُ لا کُنت ان تکونی[۲۴]

عباس! حسین تشنه باشد و تو آب بنوشی؟ حسین تشنه باشد و تو سیراب شوی؟ ننوشید، این وفای در مقابل امام است. مادرش هم در مدینه وقتی بشیر آمد در دروازة مدینه قضایای کربلا را تعریف کرد می‌دانید چه گفت؟ گفت: بشیر «اولادی و مَن تحتَ الخَضراء کلهم فِداء لابی عبدالله الحسین»؛ چهار تا بچه‌هایم و همة آن کسانی که زیر آسمان هستند فدای حسین، فدای اباعبدالله،[۲۵] این وفاست، این تسلیم است. در شب عاشورا هم زینب کبری می‌گوید من از کنار خیمة عباس برادرم می‌گذشتم، دیدم صدای گفت و گو مي‌آید. ایستادم دیدم سه برادرش را جمع کرده، – این برادرها از ام البنین بودند،‌فرزندان امیرالمؤمنین که هر سه در کربلا شهید شدند- می گوید برادران برای فردا تصمیمتان چیست؟ چه مي‌کنید؟ جنگ مسجّل شده،‌این سپاه از سر این لشکر نمی‌گذرد، و این افراد را به شهادت می‌رساند. نظر شما چیست؟ رأی شما چیست؟ گفتند: برادر، نظر ما نظر توست، رأی ما رأی توست. گفت: اگر رأی، رأی من است من یک توصیه دارم که تا یکی از ماها زنده هستیم نباید خدشه‌ای به فرزند زهرا، حسین ابن علی وارد شود، فردا باید جانتان را فدا کنید. هر سه برادر به میدان رفتند و شهید شدند، و عباش شاهد شهادتشان بود، و خودش هم مکرر آمد و گفت: برادر جان بگذار بروم من دیگر نمي‌توانم، این جان، در این کالبد و در این قفس جسم تحمل ماندن ندارد. رفت و خود را فدا کرد.

عباس مظهر وفاست. جوان‌ها امشب از وفای عباس درس وفا بگیرید، در مقابل امامتان، در مقابل خدا، در مقابل پیغمبر، در مقابل نماز و دین وفادار باشید. امشب از عباس درس شجاعت و تسلیم و یقین را یاد بگیرید. از عباس روحیة مبارزه، روحیة حق پذیری و روحیة ظلم ستیزی را یاد بگیرید. این‌ها صفات عباس بود، اگر عباس در سن ۳۷ سالگی جانش را در طبق اخلاص گذاشت و کنار شریعه آن گونه برای مولا و آقا و برادرش، امام حسین جان فشانی کرد امشب از این جان فشانی عباس درس بگیریم و امشب عباس را الگوی زندگی خودمان قرار دهیم.

[۱] . بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۲۷۴؛ الامالی للصدوق، ص ۴۶۲؛ الخصال، ج ۱، ص ۶۸٫

[۲] . علل الشرایع، ج ۱، ص ۵۴؛ النور المبین فی قصص الانبیاء و المرسلین، ص ۱۸۰٫

[۳] . روایات تربیتی، ج ۱، ص ۳۴۹ و ج ۳، ص ۳۶۸٫

[۴] . پیغمبر و یاران،‌ج ۵، ص ۷۸٫

[۵] . پیغمبر و یاران،‌ج ۱، ص ۵٫

[۶] . بحارالانوار، ۲۸، ص ۱۱۲؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۳۴۱؛ شاگردان مکتب ائمه، ج ۳، ص ۳۶۱٫

[۷] . پیغمبر و یاران، ج ۴، ص ۱۱۷٫

[۸] . میزان الحکمه، ص ۱۸۵۸٫

[۹] . الکافی، ج ۲، ص ۶۰۳؛ وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۱۷۷؛ بحارالانوار، ج ۸۹، ص ۱۸۷٫

[۱۰] . مائده، ۲۷٫

[۱۱] . پیغمبر و یاران، ج ۴، ص ۵۳٫

[۱۲] . یوسف، ۹۷٫

[۱۳] . یوسف، ۹۲٫

[۱۴] . فرسان الهیجاء، ج ۱، ص ۲۹۹؛ منتهی الامال، ص ۴۵۵٫

[۱۵] . بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۹۰؛ عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۹۷؛ الامالی للصدوق، ص ۹۳٫

[۱۶] . میزان الحکمه، ص ۱۸۵۸٫

[۱۷] . بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۳۵؛ وقعه صفین، ص ۳۵۴٫

[۱۸] . تفسیر برهان، ج ۴، ص ۴۲۰؛ به نقل از تفسیر نمونه، ج ۲۶، ص ۱۰٫

[۱۹] . دیوان علی ۷ ، ص ۱۷۵٫

[۲۰] . الکافی، ج ۲، ص ۳۲۳؛ وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۳۵؛ بحارالانوار، ج ۶۰، ص ۲۰۶٫

[۲۱] . واقعه، ۲۶٫

[۲۲] . پیغمبر و یاران، ج ۱، ص ۵۰٫

[۲۳] . ترجمه نفس المهموم، ص ۳۰۲؛ پرچمدار نینوا، ص ۱۶۹- ۱۷۰٫

[۲۴] . فرهنگ عاشورا، ص ۶۵؛ ابصار العین من انصار الحسین، ص ۶۱؛ در سوگ امیر آزادی – گویا ترین تاریخ کربلا، ص ۲۵۶٫

[۲۵] . سوگنامه آل محمد،‌ص ۵۲۸٫

علت گرایش جوانان و نوجوانان به مُد و مُدگرایی

ما جواناني را مشاهده مي‌كنيم كه به شدت مدگرا هستند به طوري كه هر لباسي كه مد مي‌شود، تا آن را نخرند آرام و قرار ندارند و وقتي كه خريدند، بي‌صبرانه منتظر موقعيتي هستند كه آن لباس را بپوشند و ديگران آنها را ببينند.

اين افراد وقتي وسايل خانه و مدل مو وآرايش صورت بخصوص لباسشان، مطابق مد باشد احساس خوبي مي‌كنند و اگر به دلايلي نتوانند از مد برخوردار شوند احساس غمگيني مي‌كنند يا حتي ممكن است احساس بدبختي كنند و آنها حاضرند به هر ترفندي كه ممكن است حتي با دعوا و مرافعه پول تهيه كنند، بعد به سراغ لباس و كفش و هرچيز ديگري كه مطابق مد توليد شده بروند و اگر چنانچه به فعاليت اقتصادي‌اي مشغول هستند نتيجه كليه فعاليت‌هاي خود را صرف اين امر كنند.

توجه بيش اندازه به مد سبب مي‌شود آنها نتوانند در بسياري از فعاليت‌هاي اجتماعي شركت كنند. اما زماني، اين مسئله نگران كننده مي‌شود و حتي در بسياري از موارد شكل بيماري به خود مي‌گيرد كه فرد از حالت عادي خارج شده و تمام فكر و ذهنش را به خود معطوف كند به‌نحوي كه در بسياري از مواقع باعث بروز انواع بيماري و ناهنجاري مي‌شود.

براي مثال كساني كه بيش از اندازه به زيبايي خود اهميت مي‌دهند يا دچار اعتماد به نفس كاذب مي‌شوند يا اينكه اعتماد به نفس خود را به شكل كامل از دست مي‌دهند كه هر دوي اين حالات مي‌تواند خطرناك باشد و عموما در خانواده به اندازه كافي توجه و محبت دريافت نكرده‌اند و اگر در محيط خانواده با بي‌توجهي اعضا مخصوصا والدين رو به رو شوند بديهي است كه سعي خواهند كرد تا اين حس طبيعي تمايل به تاييد و تحسين را به نوعي ارضا كنند.
وقتي فردي از عزت نفس پاييني برخوردار باشد حاضر است به هر نوع ممكن از وجودش استفاده نمايد تا به اهداف كوچك و بزرگش دست يابد. وقتي فردي وجود روحي و معنوي و حتي در مواردي آگاهي هم ندارد ساده‌ترين راه را براي ارائه به منظور جلب توجه، حتي از راه منفي طي مي‌كند.



حال چرا و چگونه بعضي از جوانان بسيار مدپرست مي‌شوند؟

دلايلي كه باعث مي‌شود فرد از مد پيروي كند عبارت است از: تنوع طلبي و نوگرايي: استقلال طلبي، تنوع دوستي، هيجان خواهي و نوگرايي از جمله ويژگي‌هاي دوران جواني است. البته در سن نوجواني نيز داشتن تمايل نوگرايي و امروزي شدن باعث مي‌شود كه فرد از هنجارهاي پيشين خود فاصله بگيرد و به هويتي متفاوت از ديگران دست پيدا كند. پس افرادي كه ميل به تازه جويي و تازه خواهي دارند از مد پيروي مي‌كنند. اگر اين ميل در آنها خيلي زياد باشد آنان به دنبال مدهاي عجيب و غريب مي‌روند چرا كه براي آنها فقط متفاوت بودن مطروح است نه زيبايي.

مدگرايي و همانند سازي: همانند سازي فرايندي ناهشيار است كه فرد، طي آن ويژگي‌ فرد ديگري را براي خود سرمشق قرار مي‌دهد و با تقليد از نگرش‌ها و ويژگي‌ رفتاري وي احساس مي‌كند كه مقداري از قدرت و كفايت او را نيز به دست آورده است. همانند سازي مي‌تواند با شخصيت‌هاي معروف گذشته، هنرپيشه‌هاي سينما، نوازندگان و آواز خوانان و يا گروه‌هاي مختلفي مانند«هيپي»‌ها باشد و فرد، خود را از نظر ظاهري شبيه آنها ساخته، در شيوه لباس پوشيدن و طرز رفتار با آنان همانند سازي كند.

رقابت و چشم و همچشمي با ديگران: انگيزه رقابت وچشم و همچشمي با ديگران، از ديگر عوامل پيروي از مد در بين جوانان و نوجوانان محسوب مي‌شود.

مدگرايي و التزام ناشي از دوستي: يكي از عوامل پيروي از مد اين است كه جوانان و نوجوانان براي اينكه مورد تمسخر و تحقيردوستان قرار نگيرند از مدهاي رايج پيروي مي‌كنند.

مدگرايي و جلب توجه ديگران: افرادي هستند كه با تعويض و تغيير هر روزه لباس و آرايش خود وخريدن لباس‌هاي گرانقيمت ومد روز، درصدد جلب توجه ديگران برمي‌آيند.

مدگرايي و تشخص طلبي: برتري جويي و تشخص طلبي از ديگر عوامل پيدايش مد در بين جوانان است. افرادي كه خود را برتر از ديگران و مربوط به قشر مرفه جامعه مي‌دانند، سعي مي‌كنند اين برتري را درگويش، لباس پوشيدن، محيط آرايي و سبك آرايش و زيور آلات خود نشان دهند و لذا مدهاي جديد را مطرح مي‌كنند.

جنبه رواني و مدگرايي: كمبود محبت، تزلزل شخصيت و هويت يابي و تبليغات رسانه‌اي از علل گرايش به مد مي‌باشد. گسترش وسايل ارتباط جمعي بويژه ماهواره و فناوري‌هاي جديد رايانه‌اي باعث شده كه جوانان با جوامع و فرهنگ‌هاي گوناگون ارتباط برقرار كنند. در نتيجه باعث تقليد كوركورانه آنها از ظواهر، آن‌هم در حد افراطي شود و همچنين باعث شده تا جوانان و نوجوانان به رفتارها و هنجارهاي متضاد با ارزش‌هاي اعتقادي و باورهاي دروني خويش رو آورند. اين خطرناكترين حالت مدگرايي است و جامعه را از درون تهي مي‌كند و در واقع عقيده‌ اسلامي جوانان و نوجوانان را ربوده و جوانان را در اختيار غرب مي‌گذارد.

پيامبر گرامي اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در اين زمينه فرموده است:«كسي كه خود را به قومي شبيه كند، پس از زمره آن قوم به حساب مي‌آيد» براي مثال، اگر فردي ناآگاهانه از مدي كه نماد«شيطان پرستي» است، استفاده كند در صورتي كه بيننده بدون پرس و جو، او را يك « شيطان پرست» بپندارد، در اينجا آن‌كه سزاوار سرزنش است، فرد مدگرا است، نه بيننده؛ زيرا آن شخص با استفاده از چنين مدي، خود را در معرض تهمت ديگران قرار داده است. و اين از خطرناك‌ترين عوارض مدگرايي است كه دين و عقيده و باور را از انسان مي‌گيرد.

 

چه ایرادی دارد انسان دوستی از جنس مخالف داشته باشد؟

نظر اسلام در خصوص روابط دختر و پسر چیست و چه ایرادی دارد انسان دوستی از جنس مخالف داشته باشد؟

در پرسش دو مطلب مورد سؤال قرار گرفته است:‌ ۱ـ حکم شرعى روابط دختر و پسر. ۲ـ اگر روابط دختر و پسر ایراد شرعی دارد، دلیل و حکمت آن چیست؟

الف: بیان حکم شرعی: صحبت کردن مرد با زن نامحرم اگر با قصد لذت و شهوت نباشد،‌ مانعی ندارد،‌ ولى روابط دختر و پسرى که نامحرم هستند و نگاه کردن یا صحبت نمودن آن ها با قصد لذت جایز نیست. چنان که توقف نمودن و خلوت کردن آن ها در محیطى که محل رفت و آمد نیست، حرام مى باشد، اگر چه با نگاه کردن یا صحبت التذاذى همراه نباشد.

براى تنبیه و بیدارى به چند حدیث اکتفا می کنیم:

امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: «الشهوات سموم قاتلات؛(۱) شهوت‌‏ها و خواهش‏هاى نفسانى زهرهاى کشنده‏اند « و نیز فرمود: طَهِّرُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ دَنَسِ اَلشَّهَوَاتِ تُدْرِكُوا رَفِيعَ اَلدَّرَجَاتِ؛ نفس خود را از پلیدى شهوت رانى پاک سازید تا به درجه‏هاى بلند آخرت دست یابید».(۲)

قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله و سلم): «جاهِدوا أنفسَكُم على شَهَواتِكُم تَحِلَّ قلوبَكُم الحِكمَةُ ؛(۳) با شهوت‌تان مبارزه کنید تا حکمت در دل‏هاى شما وارد گردد».

یکى از نصیحت‏هاى ابلیس به حضرت موسى(علی نبینا و آله و علیه سلام) این بود: «لا تخل بامرأة ولا تخل بک فانه لا یخلو رجل بامرأة و لا تخلو به الا کنت صاحبه دون اصحابى؛(۴) هیچ وقت با زنى خلوت نکن و (نگذار( زنى با تو خلوت کند، زیرا هر گاه مردى با زنى خلوت مى‏کند، من در کنار آن دو هستم (و آنان را وسوسه مى‏کنم).

در روایات دیگر به این تعبیرها آمده که: خلوت کردن با زنان قلب را فاسد مى‏کند.(۵) علاقه به زنان از فتنه‏‌ها و شمشیر شیطان است.(۶) زیاد صحبت کردن با زنان قلب را مى‏میراند.(۷)

ب: روابط آزاد دختر و پسر، به اقتضاى غرایز خدادادی، تمایلات و روابط جنسى و آثار آن را به دنبال دارد. نظریات روانکاوى از جمله نظریة «هورنای» بر این حقیقت تأکید می کند: در اجتماعاتى که روابط جنسى آزاد است، بسیارى از احتیاجات روانی،‌ شکل تمایلات جنسى پیدا مى کند و به صورت عطش جنسى در مى آید.

نشریه آمریکایى «ایدرز دایجست» دربارة روابط پیش از ازدواج دختران و پسران مى نویسد: هرساله ۳۵۰ هزار دختر نوجوان امریکایى در سنین ۱۵ تا ۱۹ سال ـ دورة دبیرستان ـ به سبب ارتباط هاى نامشروع، آبستن شده و فرزندان غیر قانونى خود را به دنیا می آورند…. این دختران با رؤیاهایى چون ازدواج با دوستان پسرشان، اتمام تحصیلات، شروع یک زندگى ایده آل و دست یابى به یک شغل مناسب،‌ به این ارتباط غیر قانونى روی مى آورند. اما بسیار زود پرده هاى سراب گونة این اوهام به کنار رفته و واقعیت زندگى روى خود را نشان مى دهد و متأسفانه، این بیدارى درست در زمانى به دست مى آید که این دختران نوجوان دیگر شانسى براى برخوردارى از یک زندگى سالم و ایده آل ندارند.

این روزنامه در ادامه علت بروز این نابهنجاری‌هاى جنسى را روابط آزاد دختر و پسر در مدارس دانسته، طى گفتگویى با تعدادى از این دختران، به نقل از یکى از آنان می‌نویسد:

«ای کاش زمان به عقب بر مى گشت! اى کاش به عنوان عضوى از خانواده در میان والدینم جای داشتم. اى کاش هنگامى که زمینه هاى ایجاد یک ارتباط نامشروع برایم فراهم شده بود، کمى هم به زندگى آینده ام مى اندیشیدم و این گونه به پایان خط نمى رسیدم».

اگر اسلام روابط آزاد دختر و پسر را منع نموده، به خاطر آثارى است که این گونه روابط به دنبال دارد.

در ذیل به برخى از آن آثار که در نتیجة روابط آزاد دختر و پسر در جوامع غربى پیدا شده اشاره مى کنیم:

۱ـ افزایش روابط جنسى نامشروع: تحقیق نشان مى دهد که آمار روابط نامشروع جنسى که ناشی از روابط آزاد دختر و پسر است،‌ در امریکا و در تمامى جامعة اروپا رو به افزایش است، به گونه اى که در سال ۱۹۹۳ در امریکا ۵۰% روابط دختر و پسر به روابط جنسی تبدیل شده است.

۲ـ آبستنى هاى ناخواسته: آمیزش جنسى نامشروع و افزایش آبستنى هاى غیر رسمى و زود هنگام یکى دیگر از آثار شوم روابط آزاد دختر و پسر است. آندره میشل در این باره می نویسد: »بیش از چهل درصد زنان امریکایى که پیش از بیست سالگى ازدواج مى کنند. به علت روابط آزاد پسر و دختر،‌ قبل از ازدواج حامله هستند. در نروژ ۹۰% دخترانى که در سن کمتر از هیجده سال ازدواج مى کنند، آبستن هستند و در سوئد و آلمان نیز همین مطلب صادق است».

۳ـ ازدیاد غیر قابل کنترل آمار سقط جنین:متناسب با افزایش نرخ آبستنى هاى ناخواسته، آمار سقط جنین در کشور هاى غربى که دختر و پسر پیش از ازدواج روابط آزاد دارند رو به تزاید است. از یک میلیون زن و دختر نوجوانی که هر ساله در امریکا به طور ناخواسته باردار مى شوند، ۵۳% فرزندان خود را سقط می کنند. این درحالى است که به علت برخى محدودیت ها که بعضى ایالات در مورد سقط جنین وضع کرده اند،‌ اکثر سقط هاى جنین گزارش نمى شود.

به ادعاى یک پزشک امریکایى که در یکى از زایشگاه هاى این کشور مشغول بوده و در مورد مشکلات محل کار خود مقاله اى نوشته است،‌ در حدود ۴۷% از زایمان هاى تحت نظر وى مربوط به موالید نامشروع بوده است. به ادعاى وى اکثر موالید،‌ مربوط به زنان پایین تر از بیست سال مربوط به روابط آزاد دختر و پسر بوده است.

۴ـ افزایش خانواده هاى تک والدینی: افزایش شمار وصلت هاى غیر رسمی،‌ باعث کاهش در میزان ازدواج را ترسیم مى کند که یکى از پیامد هاى آن افزایش تعداد خانواده هاى تک والدینى است؛ یعنى خانواده هایى که فرزندان در آن ها محکومند تنها با یکى از والدین خود زندگى کنند.

آندره میشل مى گوید: «زندگى فرزندان نامشروع در بیش از ۹۰% موارد با مادران است. این گونه مادران که تقریباً از سوى جامعه به ویژه والدین و آشنایان خود طرد مى شوند،‌ براى گذراندن زندگى با مشکلات شدید اقتصادى و فقر و فلاکت مواجهند.»

روزنامة «ایدرز ایجست» ضمن ارائة گزارشى از وضع فلاکت بار معیشتى این گونه خانواده ها، گزارش زیر را نوشته است:

«مادر این بچه – که مادام بهانة پدر مى کند – براى تأمین نیازهاى مادى خود و فرزندانش ناچار است که در دو شیفت کامل کار کند که در نتیجه، فرزند وى در مقایسه با مادران دیگر،‌ زمان کمترى را با او سپرى مى کند. این فرزند غیرقانونى در حقیقت هم از نعمت پدر و هم از نعمت مادر محروم است.ـ

این مادر نوجوان با تأسف و تأثر مى گوید: من با این حاملگى نامشروع براى تمام عمر دخترم را از نعمت پدر محروم کردم و باید تسلى بخش اندوه فراوان این طفل باشم.

۵ـ روسپیگری: پدیده شوم روسپى گرى به ویژه در بین دختران جوانى که به طور ناخواسته صاحب فرزند نامشروع شده اند، در جوامع غربى شایع است، زیرا فرزندان ناخواسته، فرصت هاى اشتغال و تحصیل را از مادران گرفته، آنان ناچارند براى تأمین هزینه هاى زندگی و رهایى از فقر، به هر کارى رو آورند.

۶ـ گسترش بیمارى هاى مقاربتی: روابط آزاد دختر و پسر، در نتیجه روابط آزاد جنسی، سکوی پرش روسپى گرى و افزایش بیمارى هاى عفونى و مقاربتى است. در این باره کافى است بدانید که: در هر ۱۳ ثانیه یک نفر در امریکا به ویروس مهلک بیمارى ایدز مبتلا می شود. قربانیان این ویروس که عمدتاً از طریق بى بندو بارى جنسى مبتلا مى شوند، از این بیمارى عفونى هلاک مى گردند.

آنچه ذکر شد، اشاره به برخى پیامدهاى روابط آزاد دختر و پسر پیش از ازدواج است. عوارض دیگرى چون جنون،‌ عقده هاى روانی، تزاید جنایت و آدم کشى از دیگر نتایج آن روابط است.

به این ترتیب روشن شد که چرا اسلام روابط آزاد دختر و پسر و نگاه و صحبت هاى التذاذی آنان را حرام و ممنوع ساخته است.

آمار و نقل قول ها عمدتاً از کتاب مجموعه مقالات دفاع از حقوق زنان، ‌تدوین دفتر مطالعات و تحقیقات زنان از صفحة ۶۰ تا ۷۲ برداشت شده است. در این موضوع مى توانید کتاب هاى زیر را مطالعه کنید:

۱ـ جامعه شناسى خانواده،‌ از دکتر شهلا اعزازی.

۲ـ سیماى زن در جهان ـ امریکا، از مرکز امور مشارکت زنان ریاست جمهوری.

۳ـ درّ و صدف، از محمد شجاعی، انتشارات محیی، شهرری.

پى نوشت‏ها:

  1. غررالحکم، ج ۱، ص ۳۰٫
  2. همان، ج ۲، ص ۴۷۲٫
  3. مجموعه ورام، ج ۲، ص ۱۲۲٫
  4. بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۱۹۷٫
  5. بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۰۳٫
  6. همان، ج ۲، ص ۱۰۷٫
  7. همان، ص ۱۲۸٫

چرا باید نماز را به زبان عربی بخوانیم؟

پرسش:
چرا باید نماز را به عربی بخوانیم؟
پاسخ:
برای روشن شدن پاسخ، ابتدا باید منظور از سؤال روشن شود؛ اگر منظور این است که به جای عربی زبان دیگری جایگزین شود، این سؤال برای افراد بیگانه ی از آن زبان نیز مطرح است و اگر منظور این است که چرا باید نماز را فقط به زبان عربی بخوانیم و هر کسی نمی تواند به زبان مادری و محلی خود نماز بخواند، باید به نکات زیر توجه داشت:

نکته­‌ی اول: می توان گفت عمده ترین دلیل در خواندن نماز به زبان عربی، پس از آن که نماز، سنت پیامبر است و عبادات توقیفی(به جا آوردن آنها باید به همان شکلی باشد که خداوند تعیین فرموده است.) هستند، حفظ و بقای نماز در طول قرون و اعصار است که بدون کم و کاست برای همیشه باقی بماند و اگر هر کسی به زبان محلی و مادری خود آن را تلفظ می نمود احتمال کم و زیاد شدن الفاظ، تحریف و آمیخته شدن به خرافات و مطالب بی اساس منتفی نبود و چه بسا این تغییرات، به دیگر واجبات و ارکان نماز نیز سرایت می کرد و شاید کم کم اصل نماز از اهمیت افتاده و کاملاً به فراموشی سپرده می شد.

بدیهی است برای اینکه هر چیزی برای همیشه و در طول تاریخ بماند باید دارای معیار و مقیاسی غیرقابل تغییر باشد، نظیر اینکه در مورد اندازه، میلی متر، سانتی متر و یا متر و در مورد وزن، گرم، کیلو و… را به عنوان معیار و میزان غیرقابل تغییر قرار داده اند، هم چنین در مورد نماز، اموری را که به نام واجبات و ارکان است به عنوان معیار و ملاک قرار داده اند که یکی از آنها لزوم عربی بودن اذکار واجب آن است.

نکته‌­ی دوم: اسلام یک دین جهانى است و مى‏خواهد همه ی مسلمانان را در یک جبهه و صف واحد قرار دهد. تشکیل چنین جمعیتى بدون زبان واحدى که همه با هم تفاهم کنند، امکان‏پذیر نیست و زبان عربى که به اعتراف اهل فن، از جامع‏ترین زبان‏هاى دنیاست، مى‏تواند به عنوان یک زبان بین المللى و زبان نماز تمام مسلمانان، رمز وحدت و نشانه‏ى یگانگى مسلمانان ‏باشد؛ این اصل در سایر دستورات اسلامى، همچون به سوى قبله‏ى واحد نماز خواندن و… نیز تجلى پیدا کرده است.

نکته‌­ی سوم: ممکن است به ذهن کسی برسد که وادار کردن مردمی غیر مسلط بر زبان عربی به خواندن نماز به زبان عربی، نوعی ایجاد مشقت برای آنها و اجحاف و ستم در حق آنهاست. در جواب می توان گفت برای مردمی که برای رفع حوائج روزمره ی خود، ده ها و بلکه صدها اصطلاح و واژه­های بیگانه را به راحتی یاد گرفته و به کار می برند، یاد گرفتن کلمات نماز که مجموع کلمات واجب آن (با حذف کلمات تکراری) حدود ۲۰ کلمه می باشد، کار مشکلی نیست و از طرف دیگر ، معنای ظاهری و سطحی کلمات نماز بسیار ساده و آسان است و همه­ی مردم به راحتی می توانند معنای سطحی و ظاهری بسم الله الرحمن الرحیم و… را یاد بگیرند؛ هر چند این کلمات دارای معانی عمیق و گسترده نیز هست.

نکته‌­ی چهارم: از نظر زبان شناسان، زبان عربی از کامل­ترین زبان های دنیا است که به خوبی می تواند مفاهیم و مطالب گسترده و عمیق را در قالب های زیبا و کوتاه بیان کند.[۱]

نکته‌­ی پنجم: عربى بودن الفاظ و اذکار در هر حکم و عبادتى شرط لازم نیست.همان طوری که بنابر نظر بعضى از علما، عربى بودن صیغه‏ى عقد ازدواج ضرورتى ندارد[۲] و بعضى از علما همچون امام خمینى (قدس سره) در این باره مى‏فرمایند: اگر مکلف خودش نمى‏تواند صیغه را به عربى بخواند، حتى در صورتى که بتواند وکیل بگیرد جواز عقد به غیر عربى خالى از قوت نیست.[۳] هم چنین لازم نیست دعاها نیز حتماً به عربى خوانده شوند و انسان در غیر از حالت نماز می تواند با خداوند به هر زبانی صحبت و با او راز و نیاز کند و به فتوای اکثر مراجع، در نماز نیز در غیر از اذکار واجب و خصوصاً در قنوت، می تواند به زبان غیر عربی دعا کند.[۴] البته آنچه گفته شد به معناى بى توجهى مسلمانان به معانى اذکار در نماز و… نیست؛ بلکه بر هر مسلمان لازم است که با معناى نماز و دعاها آشنا گردد تا بفهمد با خداى خود چه مى‏گوید، و در این صورت است که اعمال او خشک و بى‏روح تلقى نشده و سکوى پرواز او به سوى ابدیت خواهند گشت.

اکنون ازباب حسن ختام وشیرینی کلام خاطره استاد دکتر محمد جواد شریعت با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی را در رابطه با راز عربی بودن نمازتقدیم خوانندگان می کنیم:

سال یکهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم. والدین کم کم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند، آنها پس از تبادل نظربا یکدیگر، تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این کار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهی دیگر برگزینند، چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد، ما را نزد یکی از روحانیان آن زمان بردند. آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می خوانیم، به شیوه ای اهانت آمیز نجس و کافرمان خواند. این عمل او ما را در کارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت یکی از پدران، والدین دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حضرت آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فکر مورد تأیید قرار گرفت. آنها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند، او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون شوند.در روز موعود ما راکه تقریباً پانزده نفر بودیم، به محضرمبارک ایشان بردند، در همان لحظه اول، چهره نورانی و خندان وی ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غیرازدیگران یافتیم و دانستیم که با شخصیتی استثنایی روبرو هستیم. آقا در آغاز دستور پذیرایی از همه مارا صادر فرمود. سپس به والدین ما فرمود: شما که به فارسی نماز نمی خوانید، فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتی آنها رفتند، به ما فرمود: بهتر است شما یکی یکی خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشته ای درس می خوانید، آنگاه به تناسب رشته و کلاس ما، پرسش های علمی مطرح کرد و از درس هایی مانند جبر و مثلثات و فیزیک و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید که پاسخ اغلب آنها از توان ما بیرون بود. هر کس از عهده پاسخ برنمی آمد، با اظهار لطف وی و پاسخ درست پرسش روبرو می شد. پس از آنکه همه ما را خلع سلاح کرد، فرمود: والدین شما نگران شده اند که شما نمازتان را به فارسی می خوانید، آنها نمی دانند من کسانی را می شناسم که _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمی خوانند، شما جوانان پاک اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همت، من در جوانی می خواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم؛ ولی مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم. اکنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما، در آن روزگار، نخستین مشکل من ترجمه صحیح سوره حمد بود که لابد شما آن را حلّ کرده اید. اکنون یکی از شما که از دیگران مسلط تراست، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه کرده است. یکی ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه مایک نفر است؛ زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند برنمی آمدم. بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه کردید؟ آن جوان گفت: طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان. حضرت ارباب لبخند زد و فرمود: گمان نکنم ترجمه درست بسم الله چنین باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عیبی ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمی توان ترجمه کرد؛ مثلاً اگر اسم کسی «حسن» باشد، نمی توان به آن گفت «زیبا». ترجمه «حسن» زیباست؛ اما اگر به آقای حسن بگوییم آقای زیبا، خوشش نمی آید. کلمه الله اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می کنند. نمی توان «الله» را ترجمه کرد، باید همان را به کار برد.خوب «رحمن» را چگونه ترجمه کرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی کامل نیست؛ زیرا «رحمن» یکی از صفات خداست که شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول درکلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای که در این دنیا هم برمؤمن و هم بر کافر رحم می کند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد کمال ترجمه نیست. خوب، رحیم را چطور ترجمه کرده اید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان». حضرت آیت الله ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحیم من بود _ چون نام وی رحیم بود_ بدم نمی آمد «مهربان» ترجمه کنید؛ امّا چون رحیم کلمه ای قرآنی و نام پروردگاراست، باید درست معنا شود. اگر آن را «بخشاینده» ترجمه کرده بودید، راهی به دهی می برد؛ زیرا رحیم یعنی خدای که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می کند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست؛ ولی کامل نیست و اشتباهاتی دارد. من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم، امّا به همین مشکلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم موضوع خیلی پیچیده تر می شود.امّا من معتقدم شما اگرباز هم بر این امر اصرار داردید، دست از نمازخواندن فارسی برندارید؛ زیرا خواندنش ازنخواندن نمازبه طورکلی بهتر است.

در اینجا، همگی شرمنده و منفعل و شکست خورده از وی عذر خواهی کردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نمازبه عربی، نمازهای گذشته را اعاده کنیم. ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هرطور دلتان می خواهد بخوانید. من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و ازکار خود اظهار پشیمانی کردیم. حضرت آیت الله ارباب، با تعارف میوه و شیرینی، مجلس را به پایان برد. ما همگی دست مبارکش را بوسیدیم و در حالی که ما را بدرقه می کرد، خداحافظی کردیم. بعد نمازهارا اعاده کردیم و ازکار جاهلانه خود دست برداشتیم

پی‌نوشت:
[۱]. المیزان، ج ۴، ص ۱۶۰؛ تفسیر نمونه، ج ۹، ص ۳۰۰ و ج ۱۳، ص ۳۱۱٫

.[۲] معلقات آیت الله گرامى، ج ۴، ص ۶۴۵٫

.[۳] عروة الوثقى، ج۲، حاشیه‏ى ص ۶۴۵٫

[۴]. توضیح المسائل مراجع، ج ۱، ص ۶۲٫

واژه شناسی استکبار

   واژه شناسی استکبار

ریشه کلمه استکبار، از کبر بوده و کبر به معنای بزرگ پنداری، خودخواهی و نخوت می باشد.

استکبار هم به خود بزرگ پنداشتن، تکبر کردن، خودنمایی و گردنکشی تعریف گردیده است.

صفت استکباری می تواند در یک شخص، اشخاص، گروه یا دولت نمودار شود.

براساس فرمان قرآن کریم، صفت استکباری، یک خوی شیطانی است که منشأ پیدایش آن در آفرینش شیطان بوده و نخستین کسی که در برابر فرمایش خداوند استکبار ورزید و از فرمانش سرپیچی و اِبا کرد، شیطان می باشد.

خداوند در قرآن می فرماید: «و چون گفتیم فرشتگان را که بر آدم سجده کنید، همه سجده کردند؛ مگر شیطان که اِبا و تکبر کرد و از فرقه کافران گردید».

بدیهی است انسان های شیطان صفت، از مدار محبّت الهی بیرون اند و خداوند آنها را دوست نخواهد داشت.

                                                                       مستکبران زمان

دولت های قدرتمند جهان، همواره به دلیل برتری جویی، خواهان حکومت و تسلط بر ملت ها و دولت های ضعیف هستند.

امروزه استکبار در روش و منش کشورهایی چون آمریکا و اسرائیل تجلّی کرده است.

از این رو، به این گونه کشورها مستکبر می گویند.

این قدرت طلبی و سلطه جویی، می تواند در برتری         نظامی،           اقتصادی،         فرهنگی و… نمود عینی یابد.

کشورهای مستکبر، تسلیم حق نمی شوند        و خودمحور و سلطه گر       هستند.

اگر چه دولت های عقب افتاده یا ضعیف، در گذشته پیرو مستکبران جهان بوده اند، ولی در دنیای کنونی، بیشتر ملت ها بیدار شده اند و به پیروزی از حق و حقیقت، مخالف هر گونه ستمگری و استکبار به شمار می آیند.

از این رو، هیچ گاه امنیت جهانی برقرار نیست و درگیری دو جبهه حق و باطل یا ضعیف و قوی، موجب ناامنی و آشوب در جهان شده است.

                                                                       خشم مقدس

واژه استکبار و اصطلاح مبارزه با استکبار جهانی، برای ملت ایران آشنا و شناخته شده است. استکبار جهانی را نباید در قالب واژه یا اصطلاح محصور دانست ؛ بلکه حقیقتی است که از دیرباز وجود داشته و ملت های مستضعف با آن در مقابله و ستیز بوده اند. با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی رحمه الله ، ملت ایران با شناخت بیشتر استکبار، به مخالفت با آن برخاسته و نقطه شروع این مخالفت، هم زمان با قیام ملت ایران و همگام با فریادهای آزادی خواهی بوده است. در روز ۱۳ آبان سال ۱۳۵۸، با تسخیر سفارت آمریکا در ایران، ضربه سنگینی بر پیکره استکبار واردشد. این حرکت انقلابی، از سوی دانشجویان پیرو خط امام صورت گرفت و حمایت ملت سرفراز ایران را در پی داشت. با اشغال لانه جاسوسی آمریکا، اسناد و مدارکی به دست آمد که بر توطئه این قدرت شیطانی در سرزمین اسلامی ما دلالت داشت.

استکبار تا کجا؟

قدرت طلبی و ادعای سروری و آقایی کشورهای سلطه گر در جهان، تا جایی است که قدرت های استکباری، خود را سرپرست بی قید و شرط تمام مردم جهان دانسته و حکومت بر ملت ها را، حق مسلّم خود می دانند. جنایت ها و تجاوزهای اسرائیل به مسجدالاقصی و حمایت های آمریکای جهان خوار از آن، از ثمرات شوم این سلطه گری به شمار می آید که البته این تجاوزهای آشکار، با عنوان دموکراسی و آزادی خواهی صورت می گیرد. لشکرکشی به عراق نیز نمونه دیگری از روحیه تجاوزگری و استکباری آمریکا است.

در کشورهای جهان اسلام و آزادی خواه به روشنی ردّپای چکمه های قدرت های استکباری هویداست. آنها از هر گونه آشوب و بی عدالتی هراسی ندارند؛ زیرا می خواهند بر اساس و محور خودخواهی بر جهان حکم برانند.

اهداف استکبار جهانی

بدون تردید، هر جا استکبار جهانی حضور پیدا می کند، دست به حرکتی می زند یا قد علم می کند، اهدافی را پیش رو دارد. گذشته از خوی استکباری و حسّ برتری جویی بر دیگران، مستکبران، در زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برتری جویی می کنند واستفاده از منابع اقتصادی دیگر کشورها، از اهداف اصلی آنها به شمار می آید. آنها به چپاول ذخایر و معادن و امکانات دیگر ملت ها می پردازند. افزون بر ذخایر مادی، استکبار از ذخایر معنوی و اندیشمندان دیگر ملت ها، در راه توسعه و پیشرفت خود بهره می گیرد. پس می توان گفت: اهداف عمده استکبار، تسلط بر منابع اقتصادی، سلطه سیاسی، و نیز ربودن نیروهای اندیشمند و سرمایه های معنوی کشورهای تحت سلطه است.

علل ضعف حکومت ها و قدرت مستکبران

بررسی علت ایجاد و تقویت استکبار جهانی، ما را در مبارزه با این پدیده شوم یاری خواهد کرد. از شمار این علل، مسایلی است که برخی به ملت ها و پاره ای دیگر به دولت ها بر می گردد. هرگاه دولت های آزادی خواه، خود را ضعیف و ضربه پذیر بپندارند، کمک فراوانی به تشکیل و افزایش قدرت مستکبران می نمایند. رعب و وحشت ملت ها از قدرت مستکبران، موجب می شود که استکبارْ خود را قوی و قدرتمند بداند و همواره هراس از استکبار، در وجود ملت ها باقی بماند. خودکم بینی ملت های در حال توسعه نیز به ایجا استکبار کمک می کند. نکته دیگر، وجود حاکمان وابسته به مستکبران و مطیع و فرمان بردار قدرت های استکباری است که تابع اوامر و مجری بی چون و چرای آنان هستند و ملت ها را نیز به این سازش و تسلیم وادار می کنند.

اسلام، بزرگ ترین مانع در برابر استکبار

بدیهی است که هر جا سخنی از مخالفت با استکبار مطرح است و ایستادگی و مقاومتی دیده می شود، در سایه تعالیم اسلامی است. در واقع این مقاومت و مبارزه، در سرزمین هایی است که شعاع های خورشید اسلام در آنجا پرتو افشانی می کند. مسلمانان ضد استکبار و عدالت خواه، همواره با مستکبران به مبارزه برخاسته اند. امروزه دنیای استکبار دریافته که دین مبین اسلام، بزرگ ترین مانع در برابر سلطه و نفوذ مستکبرانه آن ها در جهان می باشد. رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمودند: «منظور ما از دنیای استکبار، قدرت های سیاسی جهانی، یعنی این حکومت ها و دولت ها، اعم از قدرت های بزرگ و کوچک وابسته استبدادی است. اینها یکی از اهداف و مقاصدشان در دنیا این است که اسلام را از سر راه بردارند؛ چون اسلام با استبداد آنها مخالفت می کند». ایشان در بخش دیگری فرمودند: «اسلام در برابر طمع ورزی های استکبار، یک مانع بزرگ به حساب می آید. هر جا اسلام حضور داشته باشد، اجازه نمی دهد قدرت های استکباری غارتگری کنند و به میل خود هر کاری می خواهند بکنند».

استکبار جهانی، سدّی در برابر بیداری و خیزش مسلمانان

تلاش وسیع و همه جانبه استکبار در برابر نفوذ اسلام، هیچ دلیلی جز این ندارد که گسترش اسلام و مفاهیم اسلامی در هر نقطه از جهان، به معنای جمع شدن بساط مستکبران در آن جا می باشد. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، معنای درست توحید و نفی بندگی غیرخدا و عزت نفس مسلمانان را در عمل نشان داد. در پرتو این انقلاب نورانی، مسلمانان در نقاط مختلف جهان، احساس شخصیت و عزت نموده و در مقابل قدرتمندان و زورگویان ایستادند. قدرت هایی که با اسلام و بیداری مسلمانان دشمن هستند، می کوشند حرکت های اسلام گرایانه را در دنیا سرکوب کنند. این حقیقتی است که در همه جای دنیا، ملت ها بیدار شده اند و جبر و تجاوز قدرت های استکباری را نمی پذیرند.

رمز پیروزی در برابر استکبار

دولت های ضعیف و آزادی خواه، به این نتیجه رسیده اند که جهان می تواند در پرتو عدالت و امنیت روانی و اجتماعی، پراز صلح و صفا باشد. آنها می دانند که برای رسیدن به پیروزی بر مستکبران و جهانِ بدون استکبار، ابتدایی ترین گام، شناخت استکبار است. تا زمانی که ملت های مظلومْ دشمن را نشناسند، احساس خطر نمی کنند و نمی توانند وسعت دشمنی استعمارگران را درک کنند تا برای نجات و پیروزی به مقابله برخیزند. بعد از شناخت دشمن، مبارزه با حیله ها و ترفندهای استکبار امری ضروری است. از طرف دیگر، ملت ها برای تقویت خود، به رشدعلمی، فکری، فرهنگی، سیاسی و… نیاز دارند. بررسی عملکرد استکبار در نقاط مختلف جهان،و نیز بیداری و هوشیاری ملت ها و فریب نخوردن آنان در برابر شعارهای فریبنده استکبار، برای تمامی ملت ها لازم و ضروری است.

نفی استکبار در پرتو وراثت صالحان

دین اسلام، مخالف همه اختلاف ها و جدایی هایی ست که به نام های مختلف در میان جوامع بشری پدید آمده است. اساس حکومت خداوند بر بندگان، عدل و دادگستری است. خداوند در قرآن کریم وعده فرموده که «بندگان نیکوکار من، وارث زمین خواهند شد». برای اقامه عدل و برپایی جامعه ای نیکو، نیاز به حکومتی است که بر پایه عدل برپا شود و برای این امر، رهبری عالی مقام و منزّه از پیرایه هایی چون خشم و شهوت، کبر و غرور نیاز است ؛ رهبری که به سرچشمه بی پایان هستی وصل باشد و به همه ملت ها و جمعیت ها و نژادها، مهربانانه و با تساوی و برابری کامل بنگرد. این رهبر عدل گستر و استکبارستیز، قائم آل محمد(عج) است که در پرتو حکومت او، همه انسان ها در صلح و صفا زندگی می کنند.

 

طرح درس معادشناسی+پاورپوینت

من که هستم؟ فرق روح و جسم من چیست؟ آیا جهان‌های موازی در این جهان مادی هم وجود دارد؟ آیا خداوند نامحدود است؟ آیا خداوند عادل است؟ دین اصلاً چیست؟ چرا حقوق زن و مرد در اسلام مساوی نیست؟ چرا دو گروه شیعه و سنی وجود دارد؟ آیا انسان پس از مرگ زنده است؟ و…

این‌ها سؤال‌های بنیادی در ناخودآگاهِ یک نوجوان و جوان است. در پسِ ذهن او پُر است از این‌گونه سؤالات که در روزمرگی‌ها و درگیری با مسائل پیش افتاده، گم شده است. اما چرا باید به این سؤالات کلی و اساسی جواب داد؟ چه استفاده‌ای برای او و جامعه دارد؟

همیشه برای نوجوانان و جوانان این سوال پیش می آید که بعد از این دنیا و زندگانی در آن آیا دنیایی دیگری هست یا تمام داستان زندگی هر فرد بعد از مرگش تمام می شود؟ و در این افکار به یک پوچی نسبی به دنیا و عوالم آن نزدیک می شود.

در این پاورپوینت سعی شده است تا به تمام این سوالات جواب داده شود.

برای دریافت فایل کلیک کنید