یادداشت روزیادداشت روز تشکیلاتی

روضه خوان کراواتی

امیرحسین شجاعی

۲۴ شناسنامه در یک کیف                                                                        
زمستان بود. خیابانی لغزنده و سرمایی که امان همه را بریده بود. با هم پیمان بسته بودند تا کاری انقالبی انجام دهند. قرار بود آن روز اسدالله علم را ترور کنند. علم، نخست وزیر کشور، لایحه ننگین کاپیتولاسیون  را تصویب کرده بود. اما ترور چنین شخصیت مهمی جز با وجود تشکیلات  و فعالیت گروهی میسر نمیشد و فقط با سازماندهی و برنامه ریزی دقیق و تقسیم کار میتوانستند به نتیجه برسند. هر یک از اعضای گروه وظیفه ای بر عهده گرفت. محمد بخارایی، رضا صفارهرندی، مرتضی نیکنژاد و حاج صادق امانی هرکدام در این ترور نقشی را ایفا میکردند. سیدعلی اندرزگو که نوزده سال بیشتر نداشت نیز مسئولیت ُکند کردن اتومبیل نخست وزیر را در محدوده بهارستان بر عهده داشت تا بخارایی بتواند با دقت عمل او را از پای درآورد. بخارایی گلوله ای به گلوی نخست وزیر شلیک کرد. سیدعلی نیز گلوله دیگری به او زد و از مهلکه گریخت. بعد از گذشت چند روز چهار تن از اعضای این تشکل دستگیر و اعدام شدند، ولی سیدعلی توانست از چنگ نیروهای حکومتی فرار کند. حکومت تمام امکانات خود را به کار گرفت تا بتواند او را دستگیر کند. ساواک شبانه روز به دنبال او میگشت تا شاید سرنخی پیدا کرده و بتواند سیدعلی را به دام اندازد؛ اما تلاش های حکومت و ساواک به نتیجه نمیرسید سیدعلی از شهری به شهر دیگر میرفت و هر زمان با اسم و شهرتی جدید و قیافه ای متفاوت ظاهر میشد. در میان دوستان به {مرد هزارچهره} شهرت یافته بود. در قم {ابوالحسن نحوی} بود. در تهران به عنوان {شیخ عباس تهرانی} میشناختندش در مشهد {مهندس سیدحسین حسینی} صدایش میکردند. بیرون از کشور {ابوالقاسم واسعی} بود؛ و نام های دیگری که به مخفی ماندن او و پنهان ماندن فعالیت هایش کمک میکرد. او در طول مبارزات خود از ۲۴ شناسنامه و همچنین گذرنامه های گوناگون استفاده کرد. مخفیکاری های او به حدی بود که حتی همسایه ها هم نمیدانستند چه کسی در کنارشان زندگی میکند و مشغول چه کاری است.
به وسیله گروه مؤتلفه به دنبال تشکیل دسته های مقاومت مذهبی بود؛ دسته های دوازده نفرهای که خود را برای مبارزه آماده میکردند، اما خبر نداشتند که در صدر تشکیلات چه میگذرد. افراد این دسته ها علاوه بر آموزش مهارت های نظامی و تیراندازی، از نظر رشد دینی و معنوی نیز تقویت میشدند.
تهیه اسلحه و تقسیم آن میان گروه های مختلفی که تشکیل داده بود و برای مبارزه مسلحانه با رژیم برنامه داشتند، مهمترین و اصلی ترین فعالیت سیدعلی اندرزگو در طول دوران مبارزه اش بود. برای این کار در بازار و میان کسبه و تجار با افرادی ارتباط برقرار کرده بود. هرکس پیشه و حرفه خود را داشت، ولی در پوشش همان پیشه‌ خود با سیدعلی همکاری میکرد.
هزینه های خرید اسلحه از میان همین افراد تأمین میشد، برای تهیه اسلحه گاهی خود به خارج از کشور میرفت و گاه برخی از دوستان تشکل را برای این کار میفرستاد. سوریه، لبنان، افغانستان، پاکستان و عراق کشورهایی بودند که برای فرار از دست ساواک و تهیه اسلحه به آنها مسافرت میکرد.

یک چمدان سوغات
گروهی از طلبه ها را دور هم جمع بود. در کرده ایام محرم و رمضان ماشین کرایه میکردند و به روستاهای محروم و دورافتاده، مخصوصا در استان خوزستان سفر میکردند، تبلیغ دین میکردند و مردم را نسبت به اوضاع روز آگاه و به حمایت از امام خمینی و مبارزه با رژیم دعوت میکردند.
هنگام بازگشت از تبلیغ سیدعلی با دست پر می آمد چمدان هایی که با خود آورده بود، از اسلحه پر میکرد و در ماشین میگذاشت.
هر شهری که میرفت، با افرادی که در آنجا بودند، طرح آشنایی میریخت. حالا این افراد جدید برای او اسلحه تهیه میکردند و او سلاح ها را با خود به تهران یا قم میبرد. خیلی از قاچاقچی های شهرهای مرزی و چوپان ها شده بودند از افراد گروه او و برای او اسلحه می آوردند. شهرکرد، خرمآباد، کرمانشاه، کردستان، قصر شیرین و هر شهر دیگری که میرفت، همین برنامه را اجرا میکرد. صمدیانپور رئیس شهربانی کل کشور در این باره گفته بود: او به سادگی خوردن یک لیوان آب اسلحه وارد میکند و از مرزها چنان شناسایی دارد که ما نداریم.آموزش استفاده از اسلحه نیز یکی دیگر از کارهای مبارزاتی او بود. اندرزگو در ایامی که در چیذر بود، به جذب افراد خاص و آموزش آنها میپرداخت و قصد داشت با کمک آنها حرکتی جدید آغاز کند. گروه هایی از افراد معتقد و هوادار مبارزه را سازمان داده بود و با آنها کار تعلیماتی میکرد. خان هاش شده بود محل آموزش های نظامی به این افراد سازماندهی یک گروه چریکی در منطقه شمیران نمونه ای از این گروه ها و تشکل ها بود. بعدها شهربانی کل کشور فهمید آن دسته دانشجویانی که با اسلحه در شمیران دستگیر شده اند، همگی از اندرزگو آموزش نظامی و تسلیحاتی گرفته اند.
یکی از اعضا گروه و تشکیلات را مسئول تهیه وسایل انفجار و باروت کرده بود. او که مسئول انبار وسایل آزمایشگاه شیمی دانشگاه بود و کلید آنجا را نیز در اختیار داشت، وسایل انفجار و باروت را از آنجا میآورد و در اختیار گروه میگذاشت.
در مقابل نیروهای رژیم پهلوی بسیار مقتدر و باشجاعت می ایستاد و حتی نیروهای ساواک را تهدید میکرد. زیر بالِش یکی از سران ساواک نامه ای گذاشته و گفته بود :(دنبال من نیا که تو را میکشم). مأموران ساواک حتی از شنیدن نام او هراس داشتند در درباره شاه نیز نفوذ کرده بود. برای تنظیم برنامه‌ ترور شخصیت های رژیم از افرادی استفاده میکرد که در دربار حضور و نفوذ داشتند و به او اطلاعات میدادند. یکی از دوستانش در دفتر هویدا تلفنچی بود. اندرزگو به دفتر نخست وزیر شاه میرفت. همانجا با خارج از کشور تماس میگرفت و در مورد مسائل مبارزاتی و ورود اسلحه به کشور صحبت میکرد، درحالیکه در اتاق کناری هویدا و سران حکومت پهلوی جلسه داشتند.

روضه خوان کراواتی
فعالیت های مبارزاتی و زندگی مخفیانه او، رتباطش را با خدا و اهل بیت (علیهما السلام) بیشتر میکرد. در رثای امام حسین(علیه السلام) روضه میخواند و مداحی میکرد. وقتی همسایه ها مجلس روضه خوانی میگرفتند، در ایوان منزل مینشست، اشک میریخت و زمزمه میکرد:(خدایا روزی بیاید که رژیم پهلوی سرنگون شده باشد و من آن روز را ببینم که میتوانم در منزل خودم مراسم عزاداری برای اهل بیت (علیهما السلام) برگزار کنم).
کبرا سیلسپور، همسر او میگوید: (زمانی که متواری بودیم، منزلی که یک اتاق داشت، در مشهد گرفته بودیم. صاحبخانه مجلس روضه خوانی داشت. مداح مجلس نیامده بود سیدعلی گفت: حالا که روضه خوانتان نیامده، خود من برای شما روضه میخوانم. در آن زمان به علت اینکه در حال فرار بودیم، تغییر قیافه داده بود؛ ریش هایش را از ته تراشیده بود و کراوات هم زده بود).

شهید رمضان
سرانجام ساواک بعد از چهارده سال تعقیب و گریز با کنترل مکالمات تلفنی مناطق وسیعی از تهران، او را شناسایی کرد. هنگامی که برای دیدن یکی از دوستان راهی خانه او شده بود، در محاصره نیروهای ساواک قرار گرفت و با زبان روزه به شهادت رسید.
او را باید (شهید رمضان) نامید؛ در نوزدهم رمضان به دنیا آمد و در بیست و یکم رمضان شهید شد. ولادتش در سال ۱۳۵۷ قمری بود و شهادتش در سال ۱۳۵۷ شمسی. همنام امام علی(علیه السلام) بود و در ایام شهادتش به شهادت رسید.
وقتی خبر شهادت سیدعلی اندرزگو را به امام امت دادند، شهادت او را سنگین خواندند و در حالی که دستمالی روی چشمان خیس خود گذاشته بودند، فرمودند: (اگر ده نفر مثل سیدعلی (اندرزگو) داشتیم، میتوانستیم دنیا را زیر سلطه اسلام ببریم).

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا